In touch with Diverse Iranian Community

چند شعر از قربان بهاری

0 96
چند شعر از قربان بهاری
قربان بهاری

قربان بهاری-1361، فعالیت رسمی خود را از سال 1379 با شرکت در جلسات کانون ادبی امیرکبیر – زیر نظر استاد ضیاءالدین ترابی آغاز کرد. فعالیت‌های دیگر او عبارتند از: شرکت در جلسات حوزه هنری، فرهنگ‌سرای خاوران، جلسات هنر رسانه‌ی اردیبهشت و…، عضو دوره دهم دفتر شعر جوان زیر نظر مرحوم قیصر امین پور و دکتر اسماعیل امینی، عضو کارگاه شعر کوتاه، برگزاری جلسات کانون ادبی فرهنگسرای ملل 1381-1383‌،  داوری مرحله مقدماتی دوره‌های ششم و هفتم جشنواره فرهنگی وزارت بهداشت‌، داور جشنواره از کریم تا کریمه و…

[clear]

آثار:

– مجموعه شعرتوصیف ساده لبخند و سکوت- نشر گوهرشاد 1388

– بادبان های برافراشته (انتولوژی الکترونیکی شعر معاصر) 1391

-مجموعه شعر اتفاق روی پل ( مجموعه برگزیده ششمین جشنواره شعر فجر)- نشر هنر رسانه ی اردیبهشت1392

– خوشبخت ترین پنجره ی خیابان (منتخب شعر کوتاه معاصر) – نشر کتابراه 1395

– مجموعه شعر یافتن صاحب روسری( آماده چاپ)

– مجموعه شعر واسکودوگاما( آماده چاپ)

دبیر ادبی نشریه سلام ایرانی از سال 93تاکنون ،دبیر طنز نشریه قلم82و81- همچنین آثار چاپ شده در روزنامه هاو مجلات مختلفی چون: همشهری، ایران، جام جم ، اطلاعات ، فرهیختگان،ستاره صبح، شاخه سبز، نگاه نو، سروش جوان، شوکران، زن روز ، اقلیم نقد و…

[clear]

برگزیده و منتخب در جشنواره هایی چون:

– هشتمین جشنواره بین المللی شعر فجر 1393

– جشنواره یک پنجره یک دیدار1392

– شعر و داستان جوان سوره 1391

– ششمین جشنواره بین المللی شعر فجر 1390

– شعر و داستان بندرعباس 1389

– جشنواره شکوفه های ارادت1386

– جشنواره شب های شهریور1380

– جشنواره در زلف جون کمندش 1380

– جشنواره شعر و داستان اصفهان 1383

——————————–

[clear]

[clear]

۱

صلح

[clear]

لباس های نظامی مان را کندیم

اسلحه ها را زمین گذاشتیم و

با دست های بالا رفته

کتری را گذاشتیم روی اجاق

با سربازهای دشمن گردشدیم به خوردن چای و

نفرین سیاست مداران

[clear]

قرار گذاشته بودیم

روی زمینی که بر سرش می جنگیدیم

گندم بکاریم

خانه بسازیم

بچه هامان را بزرگ کنیم و …

[clear]

همه چیز خوب بود

جز اینکه باید می جنگیدیم

با آنها که برای مزرعه مان

نقشه کشیده بودند

[clear]

[clear]

۲

[clear]

دلتنگ

[clear]

به سرش زده

گل سر را به  سر

ماتیک ها را بوسه باران

لباس ها ی کمد را یکی یکی بو می کند و به آغوش می چرخد

سمت افتادن از تراس

دلتنگ است

دلتنگ است که کاری از آرامبخش ها برنمی آید

برنمی آید که خوابش می کنند و در خواب

گلش را با گلی به سر

طرحی نو به لب

لباس هایی…

برنمی آید

که از خواب می پرد به تانگو با لباس ها

به بوسیدن لب های جامانده روی ماتیک ها

به بوییدن چشم های جامانده بر اشیا

به دیوارها می کوبد سرش را و می چرخد

سمت افتادن ار دنیا

پرستاار

پرسسستااااااار

دلتنگ است پرستار

یک گوشه کز کرده

دلتنگ است بخش

خودش را جداکرده از شهر

حتی دلتنگ است شهر

شهری که به سرش زده

مرد دلتنگ این شعر را

به زنجیر

جداش کند از عاقلان آزاد سرگردان

دیوانه

بچرخاندش

سمت افتادن از عشق

دارد تلاش می کند

  همچنان

[clear]

[clear]

۳

[clear]

 ۲۸ متر

[clear]

بیست و هشت متر بالاتر از زمین

پشت پنجره

غبطه می خورد

به حال مردی که زیر برف

رز می فروشد

                 زن

[clear]

خواب می بیند

کاش

بیست و هشت متر پایین تر

پشت چراغ

رز می فروخت زن

                  مرد

[clear]

خیس خیس خسته

داشت زیربرف

رز می فروخت

                  زن

[clear]

[clear]

۴

[clear]

آدم های همه جای دنیا

[clear]

می گفت:

آدم های همه جای دنیا

وقتی پیر می شوند

شبیه هم راه می روند

شبیه کودک تازه به راه افتاده

راه افتاده رفته توی آشپزخانه

مشغول دم کردن قهوه

می گفت:

قهوه هیچوقت جای چای را نمی گیرد

اما لامصب

جان می دهد برای گرفتن فال

اول بار مرا دیده بود

با همین ریخت و روزگار

بعد تک تک نوه هاش را

با بخت هایی روبه راه و سفید

می گفت:

سفید بود و خوش برو بالا

زورمان به روس های لامصب نرسیده بود

مجبورمان کرده بودند

کوچ کنیم این طرف ارس

من در آغوش پدربزرگت بودم و

از همان روز

مهرش توی دلم

می گفت…

منتظر پایان بندی عجیب و غریبی نباشید

این کار هر روزمان  بود

می گفت و می شنیدم

می گفت وعکس حالا

حالا که زل زده ام

به تارهای حنایی بیرون مانده از روسری اش

به لب هاش که همچنان می خندند

به ترمه ای که خودش کنار گذاشته بود

به گل هایی که پرپرکرده اند و رفته اند

به اشک هایی که ریخته ام و می گفت بخند

تا این دنیای لامصب به رویت بخندد

می گفت:

آدم های همه جای دنیا

وقتی پیر می شوند

شبیه هم راه می روند

راه می افتند

می روند

سمت از یاد رفتن

[clear]

[clear]

۵

چمدان دوم
[clear]
[clear]
ساختمان نیمه ویران
آتش نشان ها
پلیس ها
زخمی ها
امدادگران
خبرنگاران
عابران کنجکاو
رهگذران هراسان
همه چیز آماده است
برای انفجار چمدان دوم

[clear]

[clear]

۶

[clear]

آرزو

[clear]

پشت به پشت هم

پای شان را توی یک کفش کرده اند

می خواهند

خانه را بفروشند و

                    آواره اش

                              از این خانه به آن خانه

به آرزویش رسیده است

بچه هاش

پشتیبان یکدیگر

از آب درآمده اند

[clear]

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال