In touch with Diverse Iranian Community

یک شعر و چند ترجمه از فرشته وزیری‌نسب

0 75

شعری از فرشته وزیری نسب

 

نامش را کبود نوشته بود 

کنار نام های دیگر

سبز، آبی، بنفش

و وقتی که نامش چکه می کرد 

در رنگ های دیگر 

در اضطراب های دیگر 

در مهر هایی که بر دست 

در مهر هایی که بر پیشانی 

فریادی از گلو بر رنگ ها جاری می‌شد 

و رواق فیروزه ای 

و شیشه های رنگی تالار آینه 

و لاله های مادر بزرگ 

همه می لرزیدند.

 

زمان دهان کوچکی داشت برای بلعیدن 

با اینهمه کوه کوه می بلعید 

و کش که می آمد 

مادر بزرگ در انتهای آن خمیده می رفت

با چادر عبایی و پیچه سفید 

مادر کلاهی داشت با لبه ی رضا شاهی 

و باشرم چشم ها را به کف کوچه ها می دوخت

دختر دامن کوتاهش را بالاتر می کشید

و آستین هایش را تا می زد

تا بر چادر مادر بزرگ عرق شرم بنشیند

پدر بزرگ ها 

چهار چوب های کهنه بر سر 

خیابان ها را پر می کردند

فریاد می زدند: خدا بزرگ است 

و بزرگ تر آدمی که در ماه می نشیند 

با صورتی نقره ای 

که برق می زند 

و دست‌هایی که باید بوسید 

دختر  

تا کمر شکسته پدر بزرگ را

روبروی صورت ماه می دید 

کمرش می شکست

دامن کوتاهش قد می کشید 

و آستین هایش بلند می شدند

وقتی بر منظرش میله های بلند می نشست

شعار های عدالت خواهی از دهانش می افتاد 

 

پدر بزرگ ها فرمانروای ماه شدند 

فرمانروای بدن های عصیانگر

فرمان های مغز های یکسویه

و پدر در حزب یکنفره اش به رستاخیز نرسید

آدم ها صندوق ها را پر کردند

سبز، آبی، کبود 

و دهان هایی که بوی عشق داشتند 

تطهیر کردند 

دختر ها در سیاهی دامن های کشیده گم شدند 

پسرها به مین ها دل بستند

و پیشانی جنگ چراغان شد

 

زمان دهان کوچکی داشت برای بلعیدن 

با اینهمه زندگی ها را بلعید 

جوانی ها را بلعید 

عشق ها را بلعید 

و خط سرخی از آرزو 

مهرهایی به رنگ های مختلف 

سربند هایی سرخ و سبز و بنفش

در رد پاهایش باقی گذاشت

ماه از نور رفت 

دختر  از خط های قرمز گذشت

بدنش را در بازار ها حراج کرد 

پدر بزرگ ها در قبر لرزیدند 

گوشه کلاه مادر ها به سمت خاک های کوچه رفت

عشق آبی از روزنه فریاد کشید 

و شیار های شلاق ها 

پر شد از شوری که می جوشید 

از روزنه های پر گناه 

فرزند های بیگناه زاده شد 

بی گناه به خیابان آمدند 

بی گناه قاب های پدر بزرگ ها را شکستند 

بی گناه به مرگ تن دادند 

و پدر همچنان در فکر رستاخیز بود 

و فرزندانش یک به یک

از میدان های جنگ 

به میدان های مرگ می رفتند 

پدر رست را از خیز جدا می کرد 

تا جایی پسر رستاخیز کند 

تا پدر گدایی کنار شهر تب نباشد 

و سر های خورده را از دهان کوچکش بیرون دهد

زمان همچنان می بلعید 

از اهرام به برج های بلندی در کرانه غربی 

از کرانه غربی به مقبره ای نورانی 

از مقبره به خط خونی 

که از دهان زمان می ریخت

در سیری که چهل دهه را پشت سر می گذاشت

 


 

ترجمه چند شعر از فرشته وزیری نسب

 

ته مانده  

شعری از کارلوس دوروموند دآندراده

 

از هر چیز کمی مانده

از ترس من، از انزجارتو 

از فریاد های فرو خورده، از گل سرخ

کمی مانده

 

کمی مانده از روشنایی

به دام افتاده درون کلاهی

کمی مانده از لطافت

در چشم دلال محبتی

خیلی کم

 

کمی مانده از غباری

که کفش های سفیدت را می پوشاند

کمی مانده از لباسهایت

کمی  ژنده پاره بنفش

خیلی خیلی کم

 

از هر چیز کمی مانده

از پل بمباران شده

از آن دو ساقه علف

از آن بسته خالی سیگار

 کمی مانده

 

و همچنان از هر چیزی

 کمی می ماند

کمی از چانه تو

در چانه دخترت

 

کمی مانده

از سکوت عریان تو، کمی  

در  دیوار خشمگین

درپیچک های گنگ

 

از هر چیز کمی مانده

در بشقاب های چینی

در اژدهای شکسته، در گلهای سفید

در چین های  پیشانی ات

در تصویر چهره ات

 

حالا که از هر چیز کمی باقی می ماند

چرا از من کمی باقی نماند؟

 در قطاری

 که به شمال می رود ، در کشتی

در آگهی های روزنامه

چرا کمی از من نماند در لندن،

یا در جایی؟

در مصوتی؟

در چاهی؟

 

از هه چیز کمی می ماند

معلق در دهانه رودخانه ها

فقط کمی

و ماهی ها از آن رو بر نمی گرداند

چه عجیب!

 

از هر چیز کمی می ماند

نه چندان زیاد ، قطره ای پوچ 

که چکه چکه می چکد از شیر

نیمی نمک، نیمی الکل

این پای در حال خیز قورباغه

این ساعت بلور  

که شکسته در هزار تکه آرزو

این گلوی قو

این راز کودکی

 

از هر چیز کمی مانده

از من، از تو، از ابلارد

مویی بر آستینم

از هر چیز کمی مانده

بادی در گوش هایم

غاروغو ر معده ای بهم خورده

و صنایع دستی کوچک

شیشه  ای ، کندوی عسلی ، تپانچه ای  

فشنگی ، قرص آسپرینی  

از هر چیز کمی مانده

 

و از هر چه فقط کمی می ماند

شیشه های  لوسیون را باز کن

و ملایم تر

این عطر خشن و تحمل ناپذیر خاطره

 

اما هنوز به شکل وحشتناکی

از همه چیز کمی می ماند

 زیر موج های موزون

زیر ابر ها و باد

زیر پل ها و درون تونل ها

زیر شعله ها و طعنه ها

زیر بلغم و استفراغ

زیر فریادهای سیاهچال ها ، مردانی که فراموش می شوند

زیر عینک ها و زیر مرگ ارغوانی

زیر کتابخانه ها، پناهگاه ها و کلیساهای پیروزمند

 زیر خودت و زیر پاهایت که دیگر سخت شده

زیر قیود خانواده و طبقه

از هر چیزهمیشه کمی می ماند

گاهی دکمه ای، گاهی موشی صحرایی

______________________________________

 

به وقت نرگس‌ها‌ی زرد

شعری از ای ای کامینگز 

به وقت نرگس های زرد (که می دانند 
هدف از زیستن بالیدن است)
چگونه را به خاطر بسپار، چرا را فراموش کن
به وقت یاسمن ها که ادعا می کنند 
هدف از بیدار شدن رویا دیدن است 
چنین را به خاطر بسپار (انگار را فراموش کن)
به وقت گل های سرخ(که ما را اکنون و اینجا 
با بهشت شگفت زده می کنند)
آری را به خاطر بسپار،اگر را فراموش کن
به وقت همه چیز های دلپذیر 
که از دسترس درک ما دورند 
جستجو را به خاطر بسپار(یافتن را فراموش کن)
و در راز زیستن 
به وقتی که زمان ما را از قید زمان می رهاند 
مرا به خاطر بسپار، مرا فراموش کن. 

________________________________________

 

شعری از دلمیرا آگوستینی

 

زندگی می کنم، می میرم، می سوزم، غرق می شوم

گرما و سرما را همزمان تاب می آورم

زندگی همزمان بسیار ملایم و بسیار سخت می شود

و اندوهم با شادی در هم می آمیزد

 

می خندم و هم زمان می گریم

و در لذتم اندوه فراوان بر دوش می کشم

شادی ام رنگ می بازد با اینهمه بی تغییر می ماند

همزمان خشک می شوم و سبز.

 

اینگونه از ناپایداری عشق رنج می برم

و وقتی درد را در نهایت می بینم

بی آنکه بفهمم می رود.

 

و وقتی از شادی هایم مطمئن می شوم

و بزرگترین لذت ها را تجربه می کنم

دوباره درد سرتاسر وجودم را می گیرد.


 

لبه

شعری از سیلویا پلت

 

زن کامل شده است

پیکر

بی جانش لبخند توفیق بر لب دارد،

توهم تقدیری یونانی

 

در طومارهای ردایش جاری است

پاهای برهنه اش

 

انگار می گویند:

به مقصد رسیدیم، تمام شد.

 

هر فرزند مرده، بر دور خود پیچیده

افعی سپیدی بر لب تنگ کوچک شیری

 

که اینک خالی

زن آنها را در درون تن اش

 

 تا زده

چون گلبرگ های رزی که بسته می شود

 

به وقت سنگ شدن باغ و خونریزی رایحه ها

از گلوی ژرف و دل انگیز گل شب

 

ماه دلیلی برای غمگین شدن ندارد.

از زیر کلاه استخوانی اش خیره نگاه می کند.

 

به اینگونه چیز ها خو دارد.

سیاهی هایش جرق جرق می کنند و پا کشان می رود.

 

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال