آشیان / برچسب آرشیوها:  زلما، بهادر، شعر

برچسب آرشیوها:  زلما، بهادر، شعر

یک شعر از زلما بهادر

  " چلّه خانه ی بی زاویه "   چهار ساله بودم  یا چهارده ساله ؟ نمی دانم چند شبانه روز نخوابیده بودم و طبق معمول هر شب لب هایی می آمدند و بیدار خوابی ام را مز مزه می کردند دستان کودکم روی صورتک ها خاکی و تن واره …

بیشتر بخوانید

یک شعر از زلما

زنگ سوم شب  شب از زنگ سوم گذشته است و من روی تخت خواب کودکی ام دراز کشیده ام نیم کره ی راست مغزم خوابیده و نیم کره ی دیگر با لج بازی بیدار مانده است ! دیواری از پروانه های نارنجی وسط مغزم صف کشیده اند … از لا …

بیشتر بخوانید

دو شعر از زلما بهادر

ارابه ی سایه ها   ارابه ی سایه ها را سوار شدم و به امتداد خوشبختی دست تکان دادم نمی دانم کجای راه بودیم ولی طناب ِ گردنه هنوز راه را حلقه نکرده بود که جاده تمام شد مترسک های مسافر چاره ای نداشتند جز اتراقی دلگیر در همین اخم …

بیشتر بخوانید