In touch with Diverse Iranian Community

آرایشگر من

0 110

davood marzara2آرایشگر من یک زن زیبا و جوانست. از وقتی که برای اصلاح سرم پیش او می روم ، فهمیده ام که او پروندۀ طلاق و جدائی بسیاری از زن ها و مردهای ایرانی را درذهن و قلب خود ضبط کرده است. خودش هم از شوهرش جدا شده ، ولی آنچنان در مورد عشق حرف میزند که فکر می کنم همۀ مشتریها، مثل من، او را به چشم یک متخصص امور عشقی نگاه می کنند ویا بعبارت بهتر، او درمورد علت و علل شکست عشق تخصص دارد. او براین باور است که آدم ها در رنج و محنت تنها نیستند. شاید به همین خاطر، مشتریها پس ازچند جلسه براحتی ماجرای جدائی شان را با او در میان می گذارند. و اوهم متوجه شده است که آدم ها گوش کردن به ماجرای طلاق دیگران را دوست دارند و برای خود ش هم اطلاع ازاین ماجراها درکنار کار آرایشگری جالب و سرگرم کننده است.  می گوید: ” من ازکارم خیلی راضی ام. دوستان خوبی دارم. بهترین سرویس ها را به آنها میدهم و آنها هم ماجراهای زیادی برایم تعریف می کنند. تا بحال هم راز همه ی آنها را پیش خودم نگهداشته ام.”

وقتی به او میگویم ” درسته، تا به حال به من هم دراین مورد چیزی نگفته ای.”

سری تکان می دهد و خشنود می شود که درباره اش این چنین می اندیشم. ظاهرا آدم رازدار و بردباری به نظر می رسد، احتمالا مشتری ها هم مثل من، وقتی فضائی برای تنفس و فکر کردن پیدا می کنند سر درد و دل شان باز می شود. وآن وقت است که او ضمن قیچی زدن و رنگ کردن و زیر سشوار بردن و بقیه ی کارها از اول تا آخر به ماجراهای عشقی و ناکامی درعشق و جدائی ازهمسرو بقیه ی قضایا گوش می دهد و ساکت دور مشتری خود می چرخد.

یک روز که حوصله نداشتم ود مغ به سراغش رفته بودم . شروع کرد سر به سرمن گذاشتن ، کاری کرد که زبانم باز شد. برایش تعریف کردم که : ” سی سالی می شه که ازدواج کرده ام، اما مد تها ست که دیگرعشقی به زنم ندارم. همسرم یک سالی از من بزرگتر است، شهرستانی است و تحصیلاتی در حد ابتدائی دارد و درتمام عمرش یک روز هم کار نکرده است. اتفاقا او هم عاشق من نیست ولی مثل یک مادر از من مراقبت می کند. غذاهای خوشمزه برایم درست می کند و پیراهن هایم را اطو می کشد. تقریبا به ندرت با هم حرف می زنیم . فبلا ها با هم بیرون می رفتیم اما این روزها فقط چند کلامی درباره ی غذا و پسرو دخترمان که از پیش ما رفته اند صحبت می کنیم و درسکوت به تماشای تلویزیون می نشینیم. خوشبختانه برخلاف میل من حرفی نمیزند و هروقت نظرش را درباره ی چیزی می پرسم سعی می کند پاسخی را بدهد که حدس میزند من میل دارم بشنوم.

آرایشگرم می گوید: ” دردی نیست که درمانی نداشته باشد. “

می پرسم :  “یعنی طلاقش بدم؟ “

می گوید: ” نه، طلاق درمان تو نیست. “

می پرسم: ” پس چرا تو از شوهرت جدا شدی؟ “

می گوید :  ” ما بچه ای نداشتیم، بچه که نباشه طلاق درمانه. “

و من محو دست های زیبای اومی شوم که با انگشتان ظریفش با موهایم ور میرود.

می گوید : ” خیلی ها مثل تو نیستن. تو میتونی بدون طلاق با یکی بیرون بری. خیلی ها نمیدونن چه چیزی، اونارو به همسرشون وصل کرده. “

وقتی سکوت بین ما طولانی شد، پرسیدم: ”  لطف داشتن چنین رابطه ای چیه؟ “

می گوید : ” برای اینه که در چنین هوائی ، وقتی وارد خونه میشی،  یه نفر باشه که بهش بگی بیرون داره بارون میاد و اونم بگه، همین الان شامتو میارم. “

بعد آرایشگرم خودش را جمع و جورکرد و پارچه ی پهنی را که جلوی من بسته بود، باز کرد و گفت : ” تموم شد “

و من در حال بیرون آمدن از مغازه به خودم گفتم شاید او در انتظار پیشنهادی از طرف من بود. هنوز فرصت داشتم که برگردم و به او بگویم … ولی نمیدانستم باید به او چه  بگویم.

 وقتی به خانه رسیدم رایحه ای آشنا به مشامم خورد . زنم از آشپزخانه بیرون آمد و مثل همیشه گفت: ” شام حاضره .”

ومن پشت میزغذا خوری نشستم وبه دیوار روبرو خیره شدم. همسرم کا سه ی کوچکی سوپ جلویم گذاشت.  نمیدانستم چه باید بگویم. فقط گفتم:  ” بیرون داره با رون میاد ” و او به پنجره نگاه کرد و حرفی نزد.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال