In touch with Diverse Iranian Community

با تراشۀ صابون

0 217

۱

داود مرزآرا

با تراشه‌ی صابون یک خط کوتاه روی آستین کت مشتری کشید، درست بالای شست، و آنرا تا کرد. آنوقت سنجاق ته گرد را روی تا فرو برد . سپس زانو زد و قد شلوار را هم تا کرد و از آقای جانسون پرسید آیا بلندی شلوار را دوست دارد؟ آقای جانسون که درآئینه، قد آستین کتش را وارسی می کرد به قد شلوار نگاهی انداخت و چند لحظه چشمش به ناخن‌های بلند و قرمز و ساق‌های خوش تراش آماندا خیره ماند که چمباتمه زده، پائین شلوار را تا شده نگه داشته بود. چشم ها و لبخند آقای جانسون پراز رضایت و تشکر بود. مکس کنار آقای جانسون ایستاده بود تا کت دوم را تنش کند. چند سال بود که او را می شناخت. آقای جانسون برای خرید لباس، غیرازآنجا، جای دیگری نمی رفت. آدم پولداری بود که سالی چند بار به مغازه‌ی مکس سر میزد.

 آماندا که اندازه گیری اش تمام شد. رفت به اطاق پشت مغازه که خیاط خانه بود. همیشه بوی خوش عطر در اطاق پرو و فضای خیاط خانه و لای لباس‌ها به مشام می رسید.

آماندا ازگیرائی طبیعی کم نداشت. می شود گفت خوشگل بود. با قدی نسبتا بلند، با موهائی خرمائی و تابدار. اما آن لوندی لازم را نداشت که مردها را عاشق زن می کند.

همیشه کت و دامن می پوشید. وقتی هوا سرد می شد دستکش‌های سفیدش را می پوشید و هنگام ورود، پالتویش را درطول مغازه به آرامی درمی آورد، و بوی خوش بدنش درمغازه می پیچید.

باورش شده بود که هرچیز، لذت خودش را دارد. حتی برآورده نشدن آرزوها و حسرت هائی که از گذشته برایش باقی مانده بود. چرا که یکی از آرزوهایش بچه‌دارشدن بود که به حسرت تبد‌یل شده بود. فکرمی کرد که این کمبود برای شوهرش هم دلپذیراست. می‌دانست این مشکل را طبیعت در وجود او گذاشته است و زندگی بیست ساله با شوهرش که نیمی ازآن را درتبعید و زندان به سربرده بود هیچ هیجانی برایش نیاورده بود و بتدریج امید داشتن روابط  گرم وشیرین با شوهرش، جایش را به تسلیم داده بود. و این تسلیم دو جانبه بود.

آقای جانسون لباسش را عوض کرد و لباس‌های دیگری پوشید. پالتو و پیراهن و کراوات و کفش را که  مکس  می گفت، دونفراز کارمندانش می آوردند امتحان می کرد وکنارهم می گذاشت.

 آنها در اکثر اوقات مثل دو ببر گرسنه در گوشه و کنار مغازه ضمن سرگرم کردن خود با پیراهن ها و کراوات ها در انتظار مشتری جدید می ماندند تا زودتر از دیگری شکارش کنند. دستمزدشان حداقل دستمزد بود اما از فروش ماهانه پنج درصدی هم کمیسیون می گرفتند. مکس دلش می خواست دستمزدی را که به آنها میدهد برایش مقرون به صرفه باشد، وآنها مجبور شوند با فروش بیشتر، هم درآمد خودشان را بالا ببرند وهم استفاده ی بیشتری نصیب مکس شود.

مکس، آماندا را به رغم مخالفت زن آلمانی اش که زشت و سخت گیر بود استخدام کرده بود. روز مصاحبه، تصادفا زنش هم سر رسیده بود. وقتی مکس و آماندا به هم نگاه کرده بودند، او رویش را برگردانده بود. دیدن آن صحنه را تاب نیاورده بود…

آن روز مسئولیت  ” آلتری شن” را  به آماندا داده بود که به همراه شوهرش نیکول ازشوروی به ونکورآمده بود.

غیراز مکس و اسکات  که مدیرداخلی مغازه بود، آماندا هم کلید مغازه را داشت که اگر مجبورمی شد تا دیروقت بماند، بتواند مغازه را ببندد. صبح ها، او نگران زود آمدنش نبود. حدود ساعت 11 و یا نزدیک ظهر سروکله اش پیدا می شد. اما این اسکات بود که صبح ها ساعت 9 مغازه را باز می کرد. اکثر شب ها حوالی ساعت 9 که مال می بست شوهرآماندا می امد دنبال او. روی نیمکت سنگی وسط راهروی مال نزدیک مغازه می نشست تا با هم به خانه برگردند. راننده ی اتوبوس بود واز صبح زود تا دو بعد از ظهرکار می کرد.

گاهی مکس آن چنان به آماندا نگاه می کرد که توجه کارکنانش به نگاه متفاوت آنها جلب می شد. .

چشم ها خیلی چیزها می گفتند که غیرقابل توضیح بود اما آدم دیریا زود خیلی چیزهای غیرقابل توضیح را می فهمد.

این موضوع،  نه برای آماندا مهم بود ونه برای مکس .

برای آماندا نه تنها دیگرحامله نشدن نقص نبود بلکه ازاین بابت آرامش خاطرهم داشت وازآن لذت می برد. دیگرنگران اسپرماتوزئید مردی نبود که با اوول او درهم آ میزد.

چهل و پنج سالگی او دریک روز گرم و قشنگ ماه ژوئن وقتی آغاز شد که وارد اطاق خیاطی شد، آن جا را دلگیر یافت وناگهان بدون آنکه انتظار داشته باشد چشمش به دسته گل رزقرمزرنگ بزرگی درگلدان کریستال افتاد، با یک کارت تبریک در کنارش.

مکس آنها را روی میز چرخ خیاطی اش گذاشته بود. آماندا کارت را برداشت و خواند و بدون آنکه خوشحال شده باشد به سال های پیش رو فکر کرد. به بدنش که متعلق به او بود، بد نی که در قبال ساعتی پانزده دلار دستمزد برای کارخیاطی، دراختیار مکس می گذاشت . جلوی آئینه ایستاد و اندام موزونش را نگاه کرد. انگارعکسی که درآئینه بود داشت شماتتش می کرد، لبخندی نه از روی رضایت به خودش تحویل داد. بعد رفت پشت چرخ خیاطی نشست و به کوتاه کردن یکی ازشلوارها مشغول شد. رویا ی شب قبل به سراغش آمد. هراس آن رویا هنوز با او بود. نیکول دستش را گرفته بود و به او می گفت عزیزم همه چیز را می فهمم. میدانم برایت بی تفاوت شده ام و رابطه مان مثل خواهرها و برادرها است اما بی وفائی توهنوز برایم یک فاجعه نیست. چون ترا دوست دارم. نگران فاجعه ی دیگری هستم.  فاجعه دارد نزدیک می شود. آنوقت از خواب پریده بود و دیده بود نیکول پشت به او درخواب عمیقی فرورفته است. اضطراب در خواب  بدنش را خیس عرق می کرد. همیشه از فرارسیدن شب نگران بود واز رویاهایش واهمه داشت. شبی را به یاد آورد که اسکات داخل خیاط خانه ازپشت لباسها به عشق بازی او با مکس نگاه می کرد و بلند بلند می خندید واوازصدای خنده ی او وحشت زده از خواب پریده بود.

۲

دکوراسیون دو ویترین بزرگ مغازه، دو ماهی یک بار، توسط شخصی که ازتزئین و دکور، سررشته داشت عوض می شد. مانکن ها چه نشسته وچه ایستاده، با لباس های تازه، حالتی نو وچشم گیر به ویترین ها میدادند و مشتریان بیشتری را اغوا می کردند.

معمولا بعد ازظهرها،  مکس سری به مغازه می زد. آن روز ایستاد و به دقت به چینش جدید ویترین ها نگاه کرد. آماندا را صدا  زد و ازاو خواست تا جای چند کراوات و کفش را با هم عوض کند و همان طور پا برهنه  اورا در ویترین نگه داشت تا تغییرکوچک دیگری را به سرانجام برساند. هروقت کارتزئین ویترین ها پایان می گرفت ، کارمندانش مکافات درست کردن  پیراهن ها وکراوات ها ی به هم ریخته را داشتند تا آنها را سرجای خود بچینند واسکات هم ردیف کت وشلوارها را مرتب می کرد.

مکس کنارمیزبلند کش ریجیستر ایستاده بود که آماندا کارش تمام شد. آمد و آهسته با او شروع به صحبت کرد .

” لطفا دستمزد منو از ۱۵ دلار حد اقل به ۲۰ دلار افزایش بده.  میدونی مکس، الان دوسا له که هیچی به حقوقم اضافه نکرده ای.”

 صبر کرد، درانتظار دیدن یک واکنش ازجانب مکس بود تا سرش را بلند کند و جوابش را بدهد. اما او داشت در داخل کشوی میز دنبال چیزی می گشت و قبل از آنکه او حرفی بزند آماندا با حالت طعنه و لبخندی برلب اضافه کرد:

” درغیراینصورت مجبورم ازخدمت شما مرخص شوم.” در لحن صدایش نوعی قهر و رنجش آ شکار بود.

مکس دوست داشت کسانی که برایش کار می کنند درجهت منافع او قدم بردارند. دلش می خواست  دستمزدی را که به آنها می داد برایش مقرون به صرفه باشد. نمی خواست کارمندانش احساس کنند آزادی عمل دارند. با زبان بی زبانی به آنها می گفت: پارچه ی پلی استر را پارچه ی ابریشمی جا بزنند. هرچند وقت یکبار با کارمندانش دور یک میز می نشستند تا آنها را ازشیوه ی فروش بیشترآگاه کند. می گفت که اگرآنها توانستند مشتری را راضی کنند تا کتی را که به او نشان می دهند تنش کند مطمئن باشند پنجاه درصد فروش را به انجام رسانده اند واگر مشتری حاضر شد شلوارآن کت را هم بپوشد هشتاد درصد کار پیش رفته است.

۳

 چشمان آماندا هرروز بیشترقرمز می شد. ترس ازآینده تا اعماق روحش رخنه کرده بود. به رغم اینکه می کوشید ادامه ی کارش را با شادی توام کند اما دچار یک کسالت درونی شده بود. رابطه با مکس دیگر، آن تازگی، هیجان وگرمی روزهای اول را برایش نداشت. کسل شده بود. آن سرمستی اولیه جایش را به یک نواختی داده بود. احساس می کرد به تدریج نیروئی، جسمش را تحلیل می برد. چشمانش روز به روز بخاطر سوزن زدن و خیره شدن به نخ و پارچه ها ی سیاه ضعیف  می شد. دیگر دوست نداشت به نیازهای جنسی مکس پاسخ مثبت دهد. آرزو می کرد یکباره از روی زمین محو شود. آرزو می کرد زنده بودنش این چنین بی ارزش نشده بود. نزدیک پنج سال بود که برای مکس کا رمی کرد. گاهی شب ها، قبل ازاینکه خوابش ببرد بالشش خیس می شد.

دکترها تمام تلاش شان را می کردند. انواع قطره ها را امتحان کرده بودند. رشته اعصاب پشت چشمش داشت کم کم نازک می شد. آزمایش های متعدد را روی او انجام داده بودند.  تاکید وسفارش دکترها این بود که کارخیاطی را بطور کلی کنار بگذارد.

آماندا این اواخراحساس می کرد که به زحمت، کاردوخت ودوز را انجام میدهد. این ضعفش را از مکس پنهان کرده بود. نگرانی از چشم ها مزید برعلت شده بود تا آن جا را ترک کند. می ترسید لباس ها را خراب کند. نیکول ازسابقه ی بیماری گلوکما درخانواده ی او با خبربود. روزی که پدرآماندا خبرداد قدرت بینائی اش را دارد ازدست می دهد، بخاطر آورد که با چه شتاب باور نکردنی به دیدن پدرش رفت و ازنزدیک شاهد درماندگی و طغیان او بود.

او به این خاطربا نیکول ازدواج کرده بود که او را آدم بی شیله پیله ای دیده بود. نیکول ظاهروباطنش یکی بود. خودش بود. هرچه را که می اندیشید برزبان می آورد، در جوانی قهرمان بوکس بود ، در مسابقات مسکو قهرمان کشور شده بود. دختران زیبای روسی از سرو کولش بالا می رفتند. اما این آماندا بود که او را به تور انداخت چون مربی گری پدر آماندا بود که  نیکول را به قهرمانی رسانده بود وهمین رفتار صاد قانه ی نیکول وحرفهای احمقانه ای که به قول آماندا میزد باعث شده بود تا کا – گ – ب – او را هرچند وقت یکبار احضار کند. آماندا او را مرتب سرزنش می کرد و تقصیر تمام عقب افتادن ها و گرفتاری های زندگی را به گردن او می انداخت .

آماندا دلش به حال خودش می سوخت ، ازاینکه زندگی دلخواهش را نیافته بود خشمگین بود. اما یک رضایت و خوشحالی درونی را

هم در خودش حس می کرد که عذاب وجدانش نسبت به نیکول کاهش یافته بود و حالا ازدست امیال مکس خلاص شده بود و بدن و روحش به یک نوع استقلال و آزادی رسیده بود. حالا همسرش را به گونه ای دیگر می دید . دیگرآن طور که  اورا شناخته بود به نظرش نمی امد . شانه های نیکول را پناهگاه خودش حس می کرد. شگفت زده، انگار که  دیگر بد بخت نیست. سعی می کرد رد پای مکس را از ذهنش پاک کند و حال وهوای جدیدی دراطراف خود فراهم سازد.

۴

مکس آن روز صبح زود ترازاسکات به مغازه آمد. وقتی به اطاق خیاطی رفت نامه ای روی چرخ خیاطی آماندا دید. آماندا به او خبر می داد که برای همیشه آنجا را ترک کرده است. از مکس خواسته بود تا باقیمانده ی دستمزد و طلبش را بابت تعطیلاتی که استفاده نکرده بود برایش پست کند. و روز بعد نیکول کلید مغازه را برایش خواهد برد. با دیدن نامه آرامش مکس به هم ریخت. کلافه و دمغ  نامه را درجیب گذاشت. چند دقیقه ای به ساعت 9 باقی مانده بود. چراغ های محوطه ی جلوو ویترین ها را ازداخل خیاط خانه  روشن کرد و منتظر ماند تا اسکات برسد.

دلش می خواست که آماندا برگردد. به نیازمالی و معصومیت او فکر می کرد، به نیازعاطفی و جسمی خودش به او. هنوز بوی عطر تن آماندا با او بود. به کارش اعتماد داشت. ازاینکه درغیاب مکس گزارش های لازم را درمورد شلوغی مغازه به او میداد و یا در خصوص رفتارفروشنده ها او را با خبر می ساخت تحسینش می کرد. آیا باید به او زنگ بزند؟ آیا باید حقوقش را اضافه می کرد؟

آماندا بیکاردربالکن روی صندلی راحتی نشسته بود وهمان طور که به چشم هایش فکر می کرد با سختی، ناخن هایش را از ته می گرفت. هرچند که آقای جانسون درصحبت تلفنی ازاو برای کاردرشرکتش دعوت کرده بود. اما آماندا می خواست بیشتراستراحت کند و نزدیک به یکسال بعد را ازدولت، بیمه ی بیکاری بگیرد و با نیکول به کلینیک های چشم پزشکی سر بزند.

گاهی به یاد می آورد که چه بی تاب درانتظاردریافت چک حقوق آخرماه چطور به چشم های تیز مکس لبخند زده بود.

نزدیک ظهر بود ، با بی حوصلگی بلند شد و رفت زیر دوش تا ازکسالتش کم شود .

صبح آن روز، نیکول وقتی آماندا خواب بود به قصد رفتن به سر کار، درخانه را بازو بسته کرد، اما آهسته و بدون صدا به طبقه ی بالا رفت و منتظر ماند تا ببیند آماندا درخانه چه کارمی کند.

آماندا زیر دوش با چشمان بسته، سرش را بالا گرفت تا آب گرم صورتش را نوازش دهد. فکر میکرد که زندگی یعنی دیدن و عشق بازی یعنی با چشمان بسته زیر دوش ماندن.  آنوقت وان را پرازآب کرد و درآن دراز کشید.  دید کنار مکس دراز کشیده است و مکس برایش تصنیف آلمانی را که مادرش در کودکی به او یاد داده بود زمزمه می کرد و او هم یک تصنیف روسی برای مکس خواند. وبعد زنگ خانه به صدا درآمد. دوباره گوش داد. از وان حمام بیرون آمد و با شتاب حوله را دور خود پیچید و رفت در را باز کرد. با ناباوری مکس را دید که جلوی در به او لبخند می زند. دهان و چشم هایش از تعجب باز مانده بود. برای یک لحظه آنها را با حوله پوشاند و همان طور که سرش را زیر حوله پائین برده بود، برای اینکه آد می مثل مکس را با تلخ ترین سرزنش ها روبرو سازد سرش جیغ کشید: “واقعا خجالت دارد که تا بحال سراغی از من نگرفته ای.” مکس دستش را دراز کرد و پاکتی به اوداد. اما قبل ازآنکه او بتواند حرفش را ادامه دهد آماندا دررا محکم به رویش بست.

 درحمام پشت سرهم کوبیده میشد، آماندا دروان نیم خیزشد.

” آماندا، درو باز کن ، طوری شده؟ چراجیغ میزنی، با کی داشتی حرف میزدی؟ “

آمانداصدای نیکول را شناخت. در را باز کرد، با حولۀ خیس خودش را روی تخت انداخت.  وقتی نیکول او را درآغوش کشید صدائی با هق هقی بلند در گوشش می گفت من دیگرجائی را نمی بینم نیکول، تو حق داشتی که نگران یک فاجعه باشی. خورشید کجا ست نیکول ؟ عینکم را بده، شاید روشنائی را به من برگرداند. و نیکول یادش نمی امد که از فاجعه و نگرانی به زنش چیزی گفته باشد.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال