In touch with Diverse Iranian Community

خاور میانه بیدار شو

0 105
عکس: مهین میلانی / مونترال زمستان 2014

[clear]

مهین میلانی
mmearthback@gmail.com

[clear]

کسی جیغ بکشد

باید اتفاقی بیافتد
کسی بگوید بیدار شو
یک سیلی محکم
یک سطل آب یخ
بیرون بیا
بریز بیرون، به آن زباله دان تاریخ
تاریخ و خانه وخاطره و بیزاری و درد و ……..
[clear]
باید اتفاقی بیافتد
کسی جیغ بکشد فریاد بزند
شوکی وارد کند
شاید یک بوکسور  یک کشتی گیر  تکواندوکار
یک ضربه ی مغزی شاید
فراموشی
آلزایمر بیماری خطرناکی نیست
هی خاورمیانه! از وضعیت میانی بیرون بیا!
خانه ی خود بساز
[clear]
و شاید عشق
اتفاقی به ناگهان
رشته هایش در آن معصومیت
در آن صداقت
در آن نبض دائم
در میان آتش فراق
درخاکستر تنهائی
در هراس آتیه
در بیم ناامنی جان
در درد مشترک

[clear]

[clear]

[clear]

پستان بلند کابل

[clear]

خانه در پستان های بلند کابل
دیوار دولایه به سوی قله های صحرایی عشق
لانه در غار جنون…
رؤیای اوریانتال
در نوستالژی گرمای زمین
از این زمهریر بی روح سبز

[clear]

به درازا کشید

[clear]

به درازا کشید
تا آفتاب طلوع کند
واین ابرهای سهمگین روز و شب…
و این کوبش باران چون میخ بر روی آسفالت
[clear]

پرندگانِ مرا در خیال
در پروازی سردرگم ظاهر می کند

یکی را امید از دست می رود
آن یکی در نقطه ای میخکوب است
و سومی را مرزهای سرنوشت
درماندگی پاسخ دلتنگی است

[clear]

اما آفتاب من در من می تابد
و پرندگان من رها می شوند در آسمان آبی

[clear]

بی کرانگی

[clear]

من به بی کرانگی رسیده ام
در تو مستحیل
قوای من در تو مختل…
هستی من در هستی تو مندرج
من در مقام فنا
مدهوش و بی خود از فرط پُری
از واژه ها خالی ام
در تنگنای زبان لنگ مانده ام

[clear]

حرمت آن بوسه ها

[clear]

تو در دل من چه می کردی
پرنده ی هم آوای من شدی

پرواز را آرزو کردم نیمه شبان
نمی دانستم تو نیز در آرزوی پرواز
در طلب بال هایی
در پی انگشتر زرین
پرنده را غبطه می خوری

[clear]

و اما کسی به داوری راز ما نشیند؟
آن می آتشین شاهد عینی ماست
و حرمت آن بوسه ها گرانقدرتر از آن که واسطه ای در میان

[clear]

صدا می زند

[clear]

کسی مرا صدا می زند در آن سوی دریاها
من اینجا گم شده ای بیش نیستم
گویی نیمه نیمه ام کرده اند …
نیمه ی من آنجاست

صدا گنگ است  دور است
از میان مهی غلیظ
کجایی عشق من؟

[clear]

بگذار برگ رندی کند

[clear]

می رویم
چه باک از بازگشت
تاک ماندگار است…
بگذار برگ رندی کند
و شاخسار به ریا
دست به سوی آسمان بتاباند

ریا با بشرزاده شد
و سنگسار در تاریخ از آسمان جهل بارید

تو آزاده ساقه ی استوار تاک
ریا درهم می شکنی بی شک
وسنگساریان روزی
سنگ برزمین خواهند گذاشت

و تاکستان چه شکیباست
و با خزانِ برگ
انگور طلا و حلاوتش می بخشاید

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال