In touch with Diverse Iranian Community

فانوس و نیمه شب

کربلایی پک عمیقی به سیگار زد و گفت: «ما که نبودیم. خودش بوده و ممدو. این دوره زمونه، دوره ی خوبی نیست. جوونها به حرف بزرگترهاشون گوش نمیدن! الله اکبر. به خداوندی خدا جوون بودیم، بزرگترامون می گفتن شبه، حرفی نداشتیم، می‌گفتیم حق با شماست. می‌گفتن روزه، همین ننه رقیه شاهده!»

همه ساکت بودند. جاسم افتاده بود توی رختخواب. عرق کرده و بی حال. گاهی چشم هایش را باز می کرد. سفیدی چشم هایش بر  می گشت.

انگار اصلا مردمک نداشت. زیر لب چیزهایی را جویده جویده می گفت و کلمات را توی دهانش می چرخاند. ننه رقیه سرش را برد کنار دهان جاسم و گوش کرد. سری تکان داد و دست های چروکیده و خشکش  را به هم زد و گفت: «ای خدا، خودت به  فریادم برس. انگاری دور از جونش صد ساله خواب به خواب شده. معلوم نیست چی داره میگه. از دیروز دارم پاشویش می کنم مگه تبش قطع می شه؟»

ننه رقیه تشت مسی آب را به ماجده داد و گفت: «بیا مادر، بیا. آب تشت رو عوض کن. آبش سرد باشه ننه.»

ماجده تشت را گرفت و از اتاق بیرون رفت. ننه رقیه دوباره گفت: «کربلایی، دیدی چه خاکی به سرم شد؟» کربلایی سری تکان داد و گفت:

«امیدت به خدا باشه خواهر، خودش چاره سازه.»

ننه رقیه رو کرد به ممدو و گفت: «ها پسر، بگو! بگو چی شد؟»

ممدو سرش را بلند کرد و گفت: «از دیروز که از دریا برگشتیم ده بار تعریف کردم ننه.»

ننه براق شد توی چشم هایش  و گفت: «حالا ده بار یا دوازده بار. مگه ازت کم می شه ننه؟»

ممدو به جاسم خیره شد. چشم هایش برق می زد. مردمک های سیاهش مثل دو تیله ی براق این طرف و آن طرف می لغزیدند.چشم هاش دودو می زدند سبزه بود و تکیده. ممدو نفس عمیقی کشید و گفت: «شب قبل روی پشت بوم جا انداختیم. داشتم می خوابیدم که جاسم گفت: «فردا صبح قبل اذون بزنیم به دریا.»

«فردا؟»

گفت: «ها، فردا.»

بش گفتم: «فردا چهارشنبه است. بیست و نهم برجه. هیچ کس دریا نمیره.»

جاسم غلتی زد و گفت: «اینا همه اش خرافاته. همه اش خوف و خافه. اگه می ترسی فردا خودم میرم تنهایی تور میندازم.»

گفتم: «حالا چه عجله ای داری که فردا بری؟ پس فردا می ریم.»

گفت: «نه. فردا می رم. اگه نمیای بگو فردا بیدارت نکنم، ترسو.»

بهم گفت ترسو، اعصابم بهم ریخت. «منو ترس؟ فردا میام، تا فردا  پس فرداش چو نندازی و همه جا جار بزنی ممدو ترسیده. فکر کردی فقط تو جیگر داری؟ فردا بیدارم کن.»

بعدش خوابیدیم. صبح که بلند شدیم هنوز اذون نگفته بودن. ساعت سه، سه و نیم بود. همه¬جا تاریک بود. هوا دم کرده بود و خفه. شرجی بود.

از نردبون پایین اومدیم. جاسم رفت از توی مطبخ چند تا نون برداشت با پنیر و خرما. منم یه پیت آب برداشتم. شب قبلش با کربلایی حرف زده بودیم. اینها کربلایی حاضر و شاهده، نه کربلایی!؟

کربلایی داشت تسبیح دانه درشت یشمی اش را می گرداند. سر بلند کرد و گفت: «ها، راست میگه. جاسم می خواست بره دریا. گفتمش پسر خواهرمی، عزیزمی. بدت رو نمی خوام! از قدیم و ندیم وقتی چهارشنبه و بیست و نهم برج با هم افتادن، هیچکس دریا نرفته و نمیره. شگون نداره. قبول نکرد که نکرد.»

کربلایی از جیبش پاکت سیگار را بیرون آورد و سیگار دیگری گیراند. ماجده وارد اتاق شد و تشت آب را به ننه رقیه داد. بوی دریا و نمک را باد می آورد و توی اتاق و بهار خواب پخش می کرد.

ننه رقیه دستمال را توی تشت خیساند و گذاشت روی پیشانی جاسم و گفت: «ننه دیدی چه خاکی به سرم شد! ای امان، ای امان.»

فصلیه گفت: «بی تابی نکن ننه. خدا بزرگه. ممدو بعد چی شد؟»

فصلیه چاق بود و بالای ابروهایش نقطه های به هم پیوسته ی ریزی خالکوبی شده بود.

ممدو گفت: «زن دایی، سوار قایق که شدیم ظلمات بود و چشم چشم رو نمی دید. شرجی آدمو خفه میکرد. هوای دم کرده ته حلقم مزه ی نمک می داد. سوار قایق که شدیم فانوس رو گذاشتیم کنار دست پاروها. راه افتادیم. دور اول قرار بود جاسم پارو بزنه. بعد نوبت من بود. حوصله ام تنگ و ترش بود. قایق که روی آب افتاد جاسم داشت پارو می زد، گفت : «ها ممدو خیلی حالت خرابه؟ نکنه خودتو خراب کردی؟»
بعد هم شروع کرد به خندیدن. از خنده ریسه می رفت. جوابشو ندادم. یعنی اگه جواب می دادم کار بالا می گرفت. یکی من می گفتم دو تا اون. بعدشم دست به یقه می شدیم.

دوباره جاسم گفت: «دست ننه رقیه درد نکنه با این برادری که واسه من زاییده، شاشو!»

بش گفتم: «جاسم در دهنت رو گل بگیر.» پقی زد زیر خنده . کف قایق دراز کشیدم و چشم¬هامو بستم. جاسم هی پارو می زد و زیر لب آواز می خوند. یادم نیست چی می خوند. یعنی صداش رو خوب نمی شنیدم. بعد هم که نوبت پارو زدن من شد. جاسم با نوک پارو به کف پاهام زد و گفت: «ممدو ممدو! پاشو، نوبتته. خپ کردی خوابیدی!»

حالا من مگه خوابیده بودم؟ هیچ. فقط چشمهامو بسته بودم. ضعف داشتم. شب قبلش یکی دو ساعت خوابیده بودم . بلند شدم و پاروها رو ازش گرفتم. جفت بالام درد می کرد از بی خوابی بود یا هر چی. یه دردی صاف از پشتم تیر می کشید و می رفت توی سینه ام. جاسم کف قایق دراز کشید. منم شروع کردم به پارو زدن. اولش سخت بود. آب انگاری یخ بسته بود. پاروها نمی تونستن آب رو واز کنن. بعد که گرم شدم، دردش رفت. همه جا ساکت بود. فقط صدای پارو توی آب به گوش میومد. ده، بیست دقیقه گذشت. جاسم همینطور خوابیده بود. صدای خرناسه هاش رو می شنیدم. بعد یهویی ساکت شد. خروپفش خوابید و مثل اجل معلق از خواب پرید و نشست کف قایق.

بش گفتم: «ها؟ چه عجب! میگن آدم بی عار رو از روی خوابیدنش بشناس. تا سرت می رسه به زمین خوابت می بره.»

تاریک بود. خوب نمی دیدمش. چراغ فانوسی هم نورش کم بود. اما دیدم داشت نفس نفس می زد.

گفتم: «چته جاسم؟»

صداش می لرزید. گفت: «الان یه پری توی قایق بود. بس که تندتند پارو زدی، ترسید و پرید توی دریا.» گفتمش (بش گفتم): «خل شدی؟ چی میگی؟ پری کجا بود؟» خنده ام گرفت. زدم زیر خنده. بلند شد و چراغ فانوسی رو برداشت و رو به دریا خیره شد. بعدشم گفت: «ساکت باش! دهنتو ببند اونهاش. اونجاست. روی آبِ. داره شنا میکنه. موهاش بلنده. خیلی بلند.»

ترس افتاده بود توی دلم. اونوخت شب! توی دریا تنها باشی. یکی هم کنارت باشه از جن و پری حرف بزنه. خدا وکیلی ترس نداره؟ دیگه رسیده بودیم همونجایی که باید تور رو پهن می کردیم.

گفتم: «حتما خواب دیدی. پری کجا بود؟ بیا، رسیدیم. اول تور رو میندازیم بعد…»

حرفم رو برید و گفت: «مگه نمی گم خفه شو. پری ها از صدای بلند و آب جوش می ترسن.»

گفتم: «آب جوش؟»

سرشو تکون داد و گفت: «ها. آب جوش.» بعد انگشتش رو گذاشت روی دماغش و گفت: «هیس!» حالا دیگه سفیده زده بود. روی آب عینهو نقره برق می زد. تور رو برداشتم. جاسم نشسته بود توی قایق و همینطور زل زده بود به دریا.

گفتمش: «اوهوی، می خوام تور بندازم. پاشو بیا کمکم.» انگار اصلا نمی شنید. تور رو خودم انداختم. بعد رفتم سفره ی نون و پنیر رو آوردم و پهن کردم و گفتم: «تور رو که خودم انداختم. لااقل بیا یه چیزی بخور.» بعد یه لقمه براش گرفتم و دادم دستش. خودم چند لقمه خوردم، که دیدم از خنده داشت ریسه می رفت. سیاه و کبود شده بود.

پرسیدم: «این بازی ها چیه در میاری، حالت خوش نیست؟»

گفت: «می دونی چی میگه؟»

پرسیدم: «کی؟»

گفت: «اون پریِ . اونهاش. اونجاست!» بعد با دستش دریا رو نشون داد و دوباره گفت: «میگه از نون و پنیر ننه رقیه بهم بده. می خوام عروسش بشم.» بعد لقمه ی نون پنیر رو پرت کرد توی دریا و گفت: «پریِ گشنه است. گشنه است.» بعدش تا سرپا شد، فوری غش کرد و افتاد کف قایق و خدا می¬دونه عینهو مرغ سرکنده که توی خون خودش پر‌پر می‌زنه. پیچ و تاب می خورد و از حلقش کف زرد می اومد بیرون. محکم گرفتمش. یخ کرده بود. بدنش عین سنگ شده بود. آروم تر که شد. تور رو جمع کردم. جاسم بیهوش کف قایق افتاده بود و قایق رو آوردم و بقیه شو که همه تون بهتر از من می دونید.»

ننه رقیه زل زده بود به جاسم و با صدای بغض کرده ای گفت: «ای ننه، سیاه پری بوده! نحسی پاقدمش بچه مو گرفته.»

کربلایی گفت: «خواهر بی قراری نکن. طاقت داشته باش. ببینم چه کاری از دستمون بر میاد. فردا صبح می بریمش دکتر.»

ماجده یک گوشه کز کرده بود . فصلیه گفت: «افتاده توی دام پریزاد. باید باطل السحری چیزی براش بگیری. خدا بخیر کنه.»

ماجده بلند شد و گفت: «برم چای بریزم» و از جایش که بلند شد سرش خورد به تفنگ دولولی که به دیوار آویزان بود. کربلایی گفت: «آ ماشاالله دایی، مواظب باش.» ماجده سرخ شد و از اتاق بیرون رفت. کربلایی از جایش بلند شد و گفت: «فصلیه بریم خونه. یکی دو ساعت دیگه بر می گردم. تو هم استراحت کن خواهر. توکلت به خدا باشه.»

ننه رقیه گفت: «ماجده رفت چای بریزه.»

کربلایی گفت: «نمی خورم خواهر. نمی خورم.»

حالا دیگر همه از اتاق بیرون رفته بودند. جاسم ناله ای کرد و جویده جویده چیزهایی می گفت. نامفهوم  حرف می زد. کربلایی به ممدو گفت:

«ممدو، خسته ای. نیا. خودمون می ریم.»

ممدو پا سست کرد و سر جایش ایستاد. بقیه به داخل حیاط رفتند. ممدو داشت از پنجره حیاط را نگاه می کرد. صدای جاسم را شنید که بریده بریده می گفت: «آب، آب می خوام.»

ممدو به طرف جاسم برگشت و از تنگ آب یک لیوان آب ریخت و دستش را انداخت زیر سر جاسم و گفت: «بلندشو، بلندشو، آب بخور.»

 لیوان آب را به جاسم خوراند و گفت: «خوبی جاسم؟ خوبی؟»

جاسم به ممدو نگاه کرد و سری تکان داد. نگاهش سرد و بی حال بود. عرق کرده بود و لباسش به بدنش چسبیده. ممدو به طرف پنجره رفت.

 از پشت سرش صدای جاسم را شنید که گفت: «لعنتی، لعنتی!» ممدو سرش را چرخاند و دید جاسم ایستاده و تفنگ دو لول را به طرفش نشانه گرفته. جا خورد. آب دهانش را قورت داد و گفت: «این کارا چیه می کنی؟ چه خبرت…» جاسم حرفش را قطع کرد و گفت: «تو پری منو ترسوندی. الان توی دریا سرگردونه …» و امان نداد و ماشه را چکاند. صدای وحشتناکی  توی اتاق پیچید. ممدو روی زمین افتاد. از ساق پایش خون غلیظی  روی گلیم شره کرده بود. ننه رقیه شیون می کرد. همه سراسیمه به اتاق برگشتند. ماجده و فصلیه جیغ می¬کشیدند و توی سرشان می زدند. ممدو بی حال روی زمین وا رفته بود. کربلایی به طرف جاسم رفت. تفنگ بیخ دیوار افتاده بود. جاسم بدنش کش و قوس می آمد و کف زردی از دهانش بیرون می زد. ممدو همان طور مات و مبهوت به جای گلوله نگاه می کرد. کربلایی چفیه سرش را باز کرد و بالای زخم پای ممدو را بست و گفت: «نگران نباش، زخمش عمیق نیست، الان می فرستم جناب سروان بیاد تا با ماشین پاسگاه جفتشونو برسونیم دکتر.»

ننه رقیه زل زده بود به زخم پای ممدو و نفسش در نمی آمد.

[برگرفته از سایت حضور]

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال