In touch with Diverse Iranian Community

نامه‌های اثیری – بخش بیست و پنجم

0 31

12 فوریه 2009

از جهان به مینا
من پیشنهاد بهتری دارم. کارن را چندروز بفرست فرانکفورت به گونتر در امور اداری و غیر اداری کمک کند و سرکارهم لطف بفرمائید، اندام زیبا و خنده های دلنشین اتان را برای ولو یکی دوروز، راهی این طرفها بکنید. البته نه فقط برای مبادله و مقابله حرفها و خاطرات متروک، که بیشتر برای مغازله و هرلغت مناسب دیگری بروزن مفاعله. آفرین بر تو دختر نیک خصال، که نه تنها کشمشهای اراک، که درختهای میوه را هم میشناسی.
دیروز این مقاله به دستم رسید. اگر زیرش اسم نویسنده نبود، حتما فکر میکردم تو نوشته ای.
شاید هم با اسم مستعارنوشته باشی! غرضم اینست که دقیقا نوع حرفی است که به سادگی میتوانی تو گفته باشی. بهرحال آفرین به نویسنده شجاع و واقع بین مقاله و آفرین به تو که خوب میدانم در همین زمینه میاندیشی:

خشونت
می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیرویا آزار، گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند، چیست. ترسی است که آرام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته.
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد، چاق تر باشد، زیباتر باشد، خوشحال تر باشد، سنگین تر باشد، سکسی تر باشد، خانه دارتر باشد، عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن به صورتش می زندتا خودش نباشد، تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند، بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدرانِ پدرانشان بهشان رسیده.
خشونت، آزارو تحقیر، امتداد همان "مادر جنده ها، جنده ها، خواهر جنده ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی" است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزارو تحقیر، همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی" است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.
خشونت، آزارو تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش "با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون… فلان لباس را نپوش چون…"است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق" . عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است، که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.
خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی و جنسی مردی است که مست است. انگارمستی عذر موجهی است برای ناموجه ترین رفتارها.
می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. اما قدرت و شادابی و باور به خویشتنی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود
خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شودولوهرگز فرود نیاید. خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید، از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی . خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپختی عالی به دنبال یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه . خشونت قانون نابرابر حق قیمومت پدربزرگی است که در فقدان پدر، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود، بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود، نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود، خودمانیم و از ماست که بر ماست .
شادی ریحانی


14 فوریه 2009
از مینا به جهان

پیرمرد سلام
یادم افتاد این روزها از راه دور( و بنابراین بدون هر نوع خطری برای سلامتی سرکار) انقدر باهم وَر رفتیم –ببخشید – وِر زدیم، که جواب سوال چند روز قبلتو ندادم. جونم، ترک کردن من کاری نداره. به اولین کاباره تو همون خراب شده اتون مراجعه کن. اگر مامان جونت یادت نداده چطوری با خانومای محترم صحبت کنی اشکالی نداره. من میتونم بیام دیلماجت بشم. اگرهم حتما میخوای با دواهای آلمانی ترک کنی، میتونم اصلا ازهمین جا برات قرصشو تهیه کنم. فقط بگو چه رنگی باشه. مشکی، مش زده، خرمائی یا بلوند؟
ولی راستشو بخوای بدونی آشنا شدن با من به مراتب آسون تر از بریدنه. میگی نه برو از جوانمردان اراک و… استغفراله…عیبهای طرف داره کم کم به من هم سرایت میکنه. فقط کم مونده که شب به شب بابت تودل برو بودن و صدها صفات نیک دیگه، به خودم چک بدم!
نمیدونم چطور شد که چندروز قبل توی ایمیلم به دوست سابقت – شاید هم اسبق – اشاره ای به قرارداد ترکمنچای کردم. نکنه کم کم دارم بهت کشیده میشم بدون اینکه خودم بدونم. به قول اون شاعر معروف ما کجا و جنابعالی کجا. من حتی با دوستم هم که حرف میزنم نگران هستم نکنه نوجوان کپنهاکی بزنه به سرش و بخوادمارو ترک کنه. ولی نه، تو ممکنه پرحرف و پررو و هزارتا پر دیگه باشی، ولی نه پرمدعائی و نه بزن و دررو( هرچی زور زدم چیزی یادم نیومد که به معنی دررفتن باشه و با «پ» شروع بشه. توکمکم کن).با همه پرروئیت هنوز باهات خوبم، خودت هم میدونی. و اگر به کسی نگی و به خودت هم باد نکنی شاید اصلا برم اهل توحید بشم. اگر زبون من برات خیلی ادبیه میتونی بدی ارباب کل برات ترجمه – و تفسیر – کنه.
میبوسمت


15 فوریه 2009
از جهان به مینا
اگر قول بدهی بین خودمان بماند من هم دارم روز به روز به مسائل مربوط به «توحید» علاقمند تر میشوم. ومن هم باید به قول همان شاعری که توبا چنان (فصاحت و بلاغت!) نقل کردی عرض کنم:
« کاین هنوز از نتایج سحر است».
احتیاجی هم نیست از قطب بزرگ برای ترجمه و تفسیر یاری بگیری. ضمن اینکه باید محض احتیاط عرض کنم بدنیست در مورد موضوع «توحید» مختصر توضیحی بدهی تا مطمئن شوم هردو درباره مطلب مشابهی – مثلا تک شناسی – حرف میزنیم. (و به عبارت دیگه و به قول شما اجنبی ها: روی یک صفحه هستیم!)
میبوسمت عزیز


16 فوریه 2009
از مینا به مرمر

مرمر جان
ترجیح دادم پای تلفون کوتاه بیام. مگه کسی تابحال حریف زبون تو ذلیل مرده شده که من بشم؟ تو خودت برای هزارمین بار حرف جهان و محبتهاشو به میون آوردی و بعد ناغافل شروع کردی به نفرین. من تا اومدم بهت یادآوری کنم که جهان چه نقشی در سخت ترین دوران زندگیت داشته با سلیطه بازی همیشگی ترتیب منو دادی. حالا که گوشم از دستت در امانه، میخوام دلی از عزا دربیارم. ضمنا حتی لازم نیست بهت یادآوری کنم که دفاعم از این فلک زده هیچ ارتباطی با جریان به قول تو حرومزاده «سرویس ویژه» نداره. میدونی که من هزارتا جهان و مهان …استغفراله. ضمنا یادت باشه چندماه قبل هم سر جریان کون محلی به طفلکی مرتضی سرم سلیطه بازی درآوردی. و بعدش هم که سر جریان آخرین دسته گل چندین و چند ملیون دلاری ات و شاید هم بیشتر. تو اصلا لذت زندگیت اینه که به من لج کنی. یادت میاد تا چند سال قبل تمام فکر و ذکرت جهانگیر بود؟ بله، عین جاهل ها مرتب از «معرفت» جهان حرف میزدی. یادته یک دفعه ازکوره دررفتم و گفتم انقدر از معرفت مرد جماعت تعریف نکن؟ و بعد سرکار خانمی که شما باشید بهم گفتی مگه جهان شوهر ننه اته که انقدر ازش بدت میاد. یادت هست یا اینکه دچار فراموشکاری مصلحتی شده ای ؟
حتی اگر هم فراموشکاری دوران پیری( یا به قول تو:کهولت) مانع از این میشه بعضی از حرفهات رو به خاطر بیاری، چطوره به عنوان دوستی که یک ماه آزگار از تو مسن تره، به یادت بندازم که یک زمانی اونو با گاری کوپر مقایسه میکردی و خب دیگه، شان خودت را هم یک خورده پائین میآوردی و به اینگرید برگمن رضایت میدادی… یادت میاد زن؟
با همه اینها به زبون جاهلی خودم چاکرتیم.


19 فوریه 2009
از مر مر به مینا

مینی جون،
من هم به قول شما لاتی پوتی ها «مخلصتم»، ببخشید، مخلصتیم!
ذلیل مرده، همیشه خداهم که نبایدحق با توباشد. میدانم که حدود یک ماه از من مسن تر و برابر صدها سال عاقل تری، ولی نه کهولت، و نه تدبیر و تجربه باعث نمیشود که بعضی افراد همیشه محق باشند. ولی تو نمک به حرام بیشتر اوقات هستی. و اما در ارتباط با «درغرب خبری نیست» پس خبرهائی که ما داریم شایعه است؟ تا یادم نرفته آرزو کنم که «سرویس ویژه» انشاءاله نوش جان و گوارای وجودت باشد. فراموش نمیکنم این من بودم که دوسه ماه قبل (انگار دو سه سال قبل بود) از روی خودخواهی وبرای حل مشکل خودم جهان را به طرف تو هول دادم بدون این که حتی قبلا نظر ترا بخواهم. واقعاً که چقدر بنده به شما لطف دارم، دریغ از قدردان!
حق با تواست عزیز، من بارهاگفته ام که جهان در بحرانی ترین مرحله از زندگی ام به دادم رسید و همیشه دوست و یاور بسیار مهربان و ایثارگری بوده، حتی علیرغم یکی دو تلفون اخیرش که باعث شد زحمتش را به گردن تو بیندازم. ضمن اینکه باید اعتراف کنم اگر من هم در شرایط او بودم به احتمال زیاد همان کار را میکردم. تو خودت بهتر میدانی که من در ماههای اول ازدواجم ازدست آن موجود انسان نما چه عذابی میکشیدم. دختر جوانی که هَر را از َبر تشخیص نمیداد، به خصوص در مورد مسائل جنسی و تا حدودی خانه داری. و این دختر ناز پرورده پدر از امروز به فردا خودش را در خانه مردی یافت که تاچند روز قبل فقط یکی از بستگانش بوده واصلا هم از او خوشش نمیآمده. حالا چندماهی به جلو برو. فشارهای این مردخودخواه از یک سو و بی تربیتی و دهاتی بودنش از سوی دیگ،ر خانه را برایم جهنم کرده بود. و درست در چنین شرایطی، مرتضی که همیشه با من رابطه خوبی داشته و از نظر سنی هم به مراتب به من نزدیک تر بود از راه میرسد ( راه که چه عرض کنم، خانه دیوار به دیوار) و تمام هم و غمش را در این میگذارد که بدرفتاری های برادرش را ترمیم کند و برروی جراحات قلبی من که همبازی دوران کودکی اش بودم مرحم بگذارد. و تا آمدیم به خودمان بجنبیم سیلی سرازیر شد و این سیل پیل افکن تر از آن بود که از دست دختر عزیزدردانه پدر و یا مرتضای ساده و کم تجربه(البته کم تجربه در آن زمان) کاری برآید. من در آن روزهای نخست- قبل از این که از مرز عرف و اخلاق تحمیلی جامعه پا فرابگذاریم- در برابرم سواری میدیدم بر اسب سفید که انگارهمی و غمی ندارد جزنجات من از چنگ اژدهائی که فقط برحسب تصادف برادرش بود.
و بعد لذات ساعات طولانی در کنار یکدیگر و خوشحال از این که اژدها به دنبال گنجینه های سیم و زر، دائم از شهری به شهر دیگردر سفر است و از خانه به دور. و سرانجام لذات بدنی که چند ماهی بیشتر نپائید وبه نوعی سرآغازی شد در جهت پایان تمام لذات چه جسمی و چه عاطفی.
پس از برودتی که ناگزیر پیآمد چنین لذات – و بالمآل- چنین ارتباطها است، دوران باز شدن چشم و هشیاری پس از مستی شبانه. و بعد، برابرشدن با این حقیقت تلخ و بسیار زجردهنده که تو سراب را به جای آب گرفته بودی و برای خلاصی از حمله حیوانی درنده، خودرا به کام درنده تری افکنده. به زودی آن چه که از دیدارهای پنهان شبانه به جای ماند ملغمه ای بود از کام جنسی بردن به شکل نوعی اعتیاد، همراه با بار سنگین تمام ملامت هائی که وجدانت هربارباید به دوش بکشد. و بیدار شدن از خواب غفلتی که برای مدتی بس کوتاه دورنمائی از عشق و تفاهمی ترسیم کرده بود که وهمی بیش نبود. و شاید هم که کابوس.
من زمانی که چشم بر این کابوس گشودم جز ملال، پشیمانی- و طبعا شرم- دورنمای دیگری ندیدم. به زودی متوجه شدم که مرتضی چقدر عامی است وجزبه صورت آبی بر آتش امیال جنسی ریختن به کار دیگری نمیآید. برای مدتی کوتاه، هنوز تمتع جنسی مرا گرم نگاه میداشت و امیدوار. امیدوار به این که اسبی و سواری دیگر از دور دست برسد و مرا – و این بارهم روح و هم جسمم را- از آن خانه، از آن شهر و حتی از آن سرزمین برهاند. در این فاصله، من در انتظار زمانی که نجات دهنده ام سوار بر اسب سفید-و یا هررنگ دیگری- در افق ظاهر شود، هنوز نیازمند به چیزی بودم که از آن در کلیله و دمنه به عسلی یادشده که مردک آویخته به ساقه، اندک اندک میخورد. ساقه ای که هر لحظه میرفت تاریشه کن شود و اورا به کام مار یا افعی در قعر چاه سرازیر کند، و آن مرد همچنان غافل از خطرِ عاجلِ هبوط به قعر چاه و مرگِ محتوم.
مرتضی در آن زمان برایم تنهابه درد کاری میخورد که کیسه بوکس برای یک بوکسباز. و در این فاصله، ارتباط مافقط به رفع نیاز جنسی محدود شده بود و بس. اما که آن موجود آویخته به ساقه در معرض ریشه کن شدن-که من بودم – همچنان دل به طعم عسل خوش کرده بود و فارغ از رودرروئی با خطرمرگ و نیستی در قعرچاه. تا این که روزی جهان به چهره استاد یکی از دروسی که در دانشگاه انتخاب کرده بودم -بدون اسب- ظاهرشد و پس از نطق غرائی در باره انتظاراتش از دانشجویان، با شنیدن صدای پائی که به طرف کلاس میآمد، روی یکی از نیمکت های دانشجوئی نشست و چند ثانیه بعد استاد، این بار استادواقعی، وارد کلاس شد و پس از مقدمه ای به مراتب کوتاه تر از جهان به تدریس پرداخت. جهان از همان روز، اولین اقداماتش را برای احراز مقام سوارکار اسب سفیدمن آغاز کرد و چه آغاز امیدوارکننده ای.
دستم خسته شد زن. بقیه مطلب بماند برای یکی دو شب بعد.
و حالا بعد از دوروز و یک شب هنوز نمیدانم چطور ترا درجریان مسائلی قراربدهم که تار وپودی مخصوص به خود داشته‌اند و چنان به هم و درهم بافته شدند که مسیر من و جهان را دور و دورتر کردند. و در این لحظه که از دور با تو صحبت میکنم به نظر میآید تمام چهره ات به شکل علامت سوالی درآمده به بزرگی تنهائی و به وسعت اضطراب. مینی جان، مشکل من با جهان به طور خاص، و مشکلم با چند دوست دیگر، درگذشته و حال بطور عام، چنان است که هر کلمه و هر جمله عذابی جدید بر انبوه دردهائی میافزاید که عمری، احتمالا به عبث، کوشیده ام تا از یاد ببرم. در این لحظه همه چیز سیاه است. همانطور که در طول ازدواج اولم بود. با این تفاوت که در آن زمان مرتضی، و پس از چندی، جهان – سواره یا پیاده – در افق زندگی تیره و ملال انگیز م ظاهر شدند و من… برای چند صباحی فارغ از غم. اما همانطور که میدانی و میدانیم، ظاهرا قرار نبوده که خوشی ها پابرجا بمانند و دوستی ها فقط با مرگ گسسته شوند. نه نازنین، روزگار عجیبی است.
مینی جان شرمنده‌ام که، به عادت دیرین، بعد از مشتی صغرا و کبرا چیدن و حاشیه رفتن باز باید غلبه خواب را بهانه کنم و این مطلب همیشه ناتمام را یک بار دیگر به روزی و فرصتی دیگر حواله دهم.
میبوسمت عزیز

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال