In touch with Diverse Iranian Community

هفت‌شنبه‌های بلوچ

0 97

نامه‏ای به دختر همسایه قدیمی

گل افروز جان سلام!
امیدوارم حالت خوب باشد و هنوز لپ‏هایت قرمز و صورتت پر از خنده  و خودت مهربان باشی. باری، امیدوارم من را به یاد بیاوری. من همان پسرک سیاه سوخته‏ای هستم که تو همیشه می‏پرسیدی که چرا کفش پایم نیست. یادت می‏آید که هر وقت چیزی می‏خواستید من مثل برق می‏دویدم و از بقالی خیابان شاه برایتان می‏خریدم؟ البته شما آنموقع برای خودتان یک خانم بودید و وقتی آن دامن گل‏دار را می‏پوشیدید و جلوی آینه موهای بلندتان را شانه می‏کردید، اصلاً  فکر نمی‏کردید که ممکن است در دل من قند آب بشود. اما راستش را بخواهید خیلی در دلم قند آب می‏شد و اصلاً از اینکه مرا بچه‏جان خطاب می‏کردی راضی نبودم. من کجایم بچه بود؟ به سرعت برق می‏دویدم و از دو چرخه سوارها هم جلو می‏زدم. فکر می‏کنی وقتی غروب‏ها می‏آمدم کنار تو دم در حیاط می‏ایستادم و نمی‏رفتم با بچه‏های دیگر در خاک و خل بازی کنم برای چه بود؟

از زمانی که تو گفته بودی، دیگر پای لخت هم نمی‏گشتم. به تو هم می‏گفتم که دوست ندارم با بچه‏های بی تربیت بازی کنم، اما تو فکر می‏کردی من کشته مرده‏ی آب‌نبات چوبی‏های تو هستم؟ به جان تو که می‏خواهم دنیا نباشد دلم نمی‏آمد که دست‏ات را رد کنم. دو سه بار دهانم را پر کردم که بگویم مگر من بچه‏ام که تو هر بار به من شکلات می‏دهی. اما نمی‏توانستم با تو تند و تیز حرف بزنم. آنهمه کتاب می‏دادی که ببرم به آن مردیکه‏ی بی ریخت ته کوچه بدهم. آنهمه می‏رفتم کتابت را بر می‏گرداندم از ذهنم خطور نمی‏کرد که تو ندانی چرا من اینهمه را می‏کنم.

یادت هست که یک قران‌هایی را هم که می‏دادی نمی‏گرفتم. فکر می‏کنی نمی‏دانستم با آن می‏شود یک عالمه تخم خربزه و یک بسته آدامس خروس نشان چهارتایی خرید؟ اما من حاضر بودم برای تو هر کاری بکنم. یادت می‏آید آن روزی که درِ حیاط شما قفل شد و تو پشت در ماندی؟! دیدی که دنبال آن مردیکه‏ای که ته کوچه بود هم رفتم و آمد و عرضه نداشت که در را باز کند و از خیطی خودش هی تعارف می‏کرد که بروی خانه آنها ولی من که می‏دیدم تو آنقدر نگرانی دلم طاقت نیاورد و پریدم رفتم توی خانه خودمان از دیوار بالا رفتم و پریدم در خانه شما و در را باز کردم. به درک که پایم شکست. فدای سر تو. تازه نشکسته بود و فقط ترک بر داشته بود. نمی‏دانستم که تو آنقدر بی وفایی. من پایم توی گچ بود و نمی‏توانستم بیرون بیایم، تو رفتی و با همان مردیکه‏ی بی عرضه بساط عروسی راه انداختی. من واقعاً می‏خواستم خودم را بکشم. حیف مادرم متوجه شد و لیوان نفتی را که می‏خواستم بخورم از دستم گرفت. خیلی خجالت کشیدم که به تو گفت.

اما یادت می‏آید تو با لباسهای عروسی آمدی خانه ما  و مرا بوسیدی و گفتی چون من کوچکم با آن مردیکه عروسی می‏کنی و وقتی من بزرگ شدم می‏آیی با من ازدواج می‏کنی؟ این نامه را برای همین برای تو می‏نویسم. من که بزرگ شدم و سیکلم را گرفتم، یک روز دختری را دیدم که دامنی مثل دامن گل دار تو داشت و من به خاطر تو عاشق‏اش شدم و چون هیچ خبری از تو نبود، مجبور شدم با او ازدواج بکنم. فکر می‏کنی چرا اسم دختر خودم را گذاشته‏ام گل افروز؟ و یکی دیگر از دلیل‏هایی که این نامه را نوشتم این است که بگویم مبادا از آن آقا جدا بشوی. او هم آدم خوبی است و خدا را شکر که نرفت بالای پشت بام چون من که بچه بودم پایم ترک برداشت او حتمن گردنش می‏شکست.

در خاتمه یک سئوالی دارم و آن این است که تو چرا در فیس بوک نیستی و اگر هستی با چه اسمی هستی که من هزار تا گل افروز دیده‏ام اما هیچ یک از آنها تو نیست؟

از مجموعه‌ی «نامه‏هایی که ننوشتم»

 —————-

خط قرمزِ زیر قبای آقا

سردار محسن رفیقدوست گفت: “روزی که آقای خاتمی به عنوان رئیس جمهور انتخاب شدند، رفتم پیشش و به او گفتم تو رفتی در تاریخ و حالا که رفتی در تاریخ خوب داخل تاریخ شو. خاتمی گفت: “چکار کنم که خوب بمانم؟” به او گفتم: “برو زیر قبای آقا و بیرون نیا. آنجا خط قرمز است.”

دیشب من تاریخ را برداشتم و آن را شروع کردم به ورق زدن. افراد زیادی را دیدم که داخل تاریخ شده‏اند اما خاتمی در میان آنها نبود. گفتم: “ای تاریخ! من خودم با همین دو تا چشم‏های خودم دیدم که وقتی شمردن بیست و دومیلیون رأی تمام شد، خاتمی رفت زیر قبای آقا. پس سبب چیست که او داخلِ تو نشده است.”

تاریخ کمی سرش را خاراند و گفت: لابد زیر قبای آقا نرفته است و الا من که با او پدر کشتگی ندارم. اگر زیر قبای آقا رفته بود، داخل من هم شده بود و هر کس که داخل من شده باشد من راست و حسینی نشانش می‏دهم.”

من بلافاصله به او اسناد و مدارک تاریخی نشان دادم و گفتم: “تاریخ! با ما اینطوری تا نکن. اینها اسناد و مدارک خود تست. این‏ها، نه تنها نشان می‏دهند که او زیر قبای آقا رفته است بلکه نشان می‏دهند که او کاملاً به خط قرمز چسبیده است.”

تاریخ اسناد و مدارک را از دست من گرفت. به دقت به آنها نگاه کرد و در میانشان عکس‏هایی دید که غش غش خندید وگفت: “در این‏چندتا عکس زیر قبایی، او حتی خط قرمز را بغل هم کرده است.”

به تاریخ گفتم که خدا پدرش را بیامرزد. خوب شد که خودش با چشم‏های خودش دید. بعد پرسیدم: “حالا چه می‏گویی؟”

گفت: “ولله نمی‏دانم. من چکار بکنم؟ من تاریخ هستم. خدا که نیستم. یک اوضاعی شده است. هر کس از یک دری می‏خواهد وارد من بشود.”

در اینجا تاریخ دست مرا گرفت و درهای زیادی را که افراد از آن داخل او می‏شدند نشان داد. در میان آنها یک در بزرگ و مجللی بود که کنارش یک درِ کوچک و محقرِ پر چرک و درازی قرار داشت. گفتم: “تاریخ! اگر برای تو زحمتی نیست، جریان این دو در را برای من بگو.”

 گفت: “ای به چشم. چه زحمتی. من اینجا هستم برای توضیح دادن. این درِ مجلل، درِ اصلی است که رؤسای جمهور و رهبران جهان از آن وارد می‏شوند. من هم به آنها جای خوبی می‏دهم که در من گم و گور نشوند. این درِ کوچکِ پر چرک و کج و کوله و باریک و دراز هم همان درِ زیر قبای آقاست.” پرسیدم:” چرا این در این ریختی است؟”

گفت:”چون خط قرمزِ نظام باریک و دراز و پر ادا و اصول است این در هم این ریختی در آمده است. هرکس که از این در، وارد من بشود، مچاله و کج و کوله است و  در میان چاله چوله‏های من گم و گور می‏شود.”

گفتم: “تاریخ جان، یک مثالی بزن تا من بهتر متوجه بشوم.”

گفت: ” ای به چشم. شما همین خود سردار محسن رفیقدوست را نگاه کن. اتفاقاً بعد از ارتحال حضرت امام خیلی زود زیر قبای آقا رفت. از همان اول خط قرمز را بغل کرد. ولی چون از در زیرِ قبا داخل من شده است تا همین دیروز پریروزها گم و گور بود. تازگی‏ها که دولت کلید آمده، بوی امید به دماغش خورده باز پیدایش شده.”

گفتم: “یعنی می‏شود گفت که کسانی که از در زیر قبا وارد تاریخ بشوند تاریخ هم فاتحه‏اشان را می‏خواند؟”

گفت: “خدا پدر تو را بیامرزد که هنوز دل و دماغِ شعار دادن داری.”

 گفتم: ” سردار رفیقدوست که برای ما  گم وگور نشده بود. ما تا داخل گوگل تایپ می‏کردیم “بیست و سه میلیارد تومان” گوگل فکر می‏کرد منظور ما اختلاس است و فوری سردار را از هزار جا برایمان پیدا می‏کرد.”

در اینجا تاریخ سری تکان داد وگفت: “تعریف از خود نباشد، من هم داخل انترنت شده‏ام. مثل قدیم‏ها حوصله ندارم، خیلی‏ها را که به لعنت خدا نمی‏ارزند دلیتشان می‏کنم.”

بعد به من گفت که می‏خواهد به من یک نصیحت تاریخی بکند. من با کمال میل و آغوش باز پذیرفتم. تاریخ گفت: “خاتمی خراب کرد. هی می‏رفت زیر قبا، هی می‏آمد بیرون قبا. برای همین رانده از آنجا و مانده از اینجا شده است. این نصیحت را برای این به تو می‏کنم که به حرف سردار دقت کنی. یا نرو زیر قبا و یا اگر رفتی همان زیر بمان. چون خط قرمز همانجاست. آویزانش که بشوید نانتان در روغن است.”

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال