In touch with Diverse Iranian Community

پنج شعر از علی نگهبان

0 30

گزینش و معرفی از سپیده جدیری

علی نگهبان، شاعر، نویسنده و منتقد ادبی مقیم ونکوور است. کتاب‌های او در ایران اجازه‌ی چاپ ندارد اما مقالات متعددی را در نشریات مختلف کانادایی به چاپ رسانده است. او همچنین کتاب‌های متعددی را در خارج از ایران منتشر کرده که از آن جمله است: رمان‌های “سهراووش” و “مهاجر و سودای پریدن به دیگر سو”.

نگهبان آثاری پژوهشی را نیز به رشته‌ی تحریر درآورده است که از آن جمله می‌توان به دو تحقیق در زمینه‌ی شعر ایران پیش و پس از انقلاب و خاستگاه شعرِ «زبان» اشاره کرد.

 


کشته

تو را کشته‌اند

و من لختی گریسته‌ام

آنگاه بلند شده‌ام و

یک فنجان اسپرسو سفارش داده‌ام.

می‌دانی؟ مدتی است که دیگر دوپیو نمی‌نوشم. کافئینم را نصف کرده‌ام.

من چون تو اهل تصمیم‌گیری رادیکال نیستم. مدتی به

کم کردن قهوه‌ام فکر کردم؛ دو ماه وقتم را گرفت.

تو ناگهان بلند شدی، کفشهایت را پوشیدی، به خیابان رفتی.

چطور به پیامد کارت فکر نکردی؟

عکست را توی “فیس بوک” گذاشته‌ام، به “بالاترین” لینک داده‌ام.

تو را کشته‌اند و من بی مهابای فیلتر شدن،

به اشتراکت نهاده‌ام.

افسوس که نیستی ببینی

چه کامنتهایی گرفته‌ام!

جولای  2009

تو را کشته‌اند

و گفته‌اند تو خائن بودی.

فریاد در باد سایه‌ی سروی به جا می‌گذارد

لورکا، به ترجمه شاملو

مشق مرگ

وقت آن است که با خودم بروم

مثل کرگدن

مثل هر رفته با خودی

مثل ری‌را که رفت با صدایش

بروم

حالا که از من عبور کرده‌ای

چیزی از تو اما در من ماند

و دانستم هر بار کسی از کسی عبور می‌کند

چیزی را در او جا می‌گذارد

و چیزی را از او با خود می‌برد

و این گونه است که ما

چه زود

مشق مرگ می‌کنیم.

ونکوور

نوامبر 2007

ناپختگی

نگاه کن

به من

به سرنوشت

به بند بند اوین

به چوبه‌های دار

برخیز!

چهره‌ات را کنار زده‌ام

از شمایلت عبور کرده‌ام

حنجره‌ات را به ساز داده‌ام

زار می‌زنم

چه تنهاتر از همیم!

در آفتابی میان دلت دراز کشیده‌ام

ورق زده‌ام لا به لا تنت

طناب گیسویت به دور گردنم

دوشیزه‌تر از خوابهای هر شبم

برخیز!

نگاه نمی‌کنی خدا چگونه آفریده شد

و وال استریت

و چوبه‌ی دار؟

ناپختگی نکن

پناهم از تازیانه باش و تنهایی

و پیش از آن که کلنگی نام مرا چال کند

در آفتابی میان دلت

سپیده‌دم

برخیز!

ونکوور

نوامبر 2000

پاشویه

پاشویه‌ام می‌کنی چه فایده

بیشتر فرو می‌شوم درون شب

تب نیست

تبعیدم درون خود کرده امپریالیزم

مثل شاعری که در تعویض روغنی کار می‌کند به شاد کردنم زور می‌زنی

مثل دودی که از اگزوز خارج می‌‌شود ماه را می‌پوشانم

تا به شب کمک کنم خودش باشد

اگر روغن‌سوخته‌ها از لای ناخن‌هایم پاک شده بود اگر تبم مهار شده بود

امشب به دیدنت کراوات هم می‌زدم

همه‌ چیز نفرین است بروی که پس نیایی است

جهان من آن نفتکشی است که در دریای سیاه سوراخ شده

نفت می‌آورده یا می‌برده یا فقط سوراخ شده

گفته بودی تمیز می‌کنی لای ناخن را چاره می‌کنی لرز گرده را

خنک می‌کنی سوزش دهلیزهای دلم را

کبره بسته

لایه‌های سیاهی مثل طبقات جامعه پله پله سوار هم‌اند

هیچ چیز چاره نمی‌کند تب تبعید

مثل بتهوون که رفت بازی کند با صداها

و گم شد میانشان

خسوف تو می‌شوم مثل بختک به وری سینه‌ات

بگذار گم در شبت شوم

پاشویه‌ام نکن

ونکوور

نوامبر 2000

 

ساتی

مینیاتور کار محمد قاسم تبریزی

کوهها را سر کردم، در دریاها آویختم تا پایت را در جورابی بنوازم

دو قرص نان را هر بامداد برشته می‌کردیم، دو فنجان چای دم می‌کردیم

تا خاطره‌ی فردامان بشود بویش، عطرش

روزی گفتی در چشمم فوت کن چیزی در آن بود، فوت کردم

حالا چشمت را می‌بینم چشمت را در خوابم در خواهشهایم در تنهایی

می‌دانستم

هر مردی باید بداند روزی تنهایی همدم او خواهد شد

تنهایی تنهایی تو به من خو داری خاطره‌ات بر من چون شب بورانی

خاطره‌ات در شب چون مادر پتو می‌اندازد رویم می‌پایدم که نلرزم از تنهایی

زاده می‌شویم تنها بی آن‌که بپرسند از ما

دیوانگی است اما اگر تنها برویم از دنیا، تنهای تنها

ژانویه 2011

* ساتی  (Sati/ Sutte): در آیینی در هندوستان عروس خود را همراه شوهر مرده‌ی خود می‌سوزاند.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال