تازه‌ها سلامت و تغذیه سلامت و روان

چرا میل دل هرکس به جایی است؟

saba-1 چرا میل دل هرکس به جایی است؟
دکتر صبا هدا

هم فلاسفه و هم روانشناسان درباره مفهوم انگیزش بسیار سخن گفته اند. فعالیت های ذهنی ما سه بخش دارند: یکی بخش شناختی که اعمال مرتبط با تفکر و محاسبه و عقل و استدلال را به عهده دارد. دومی بخش هیجانی که تنظیم خلق و هیجان و عواطف ما در دست او است . سومی بخش انگیزشی  است. کار این بخش پیگیری و تحقق نیازها ، اهداف و دغدغه های انسان است. انگیزه نیرویی است که در پس اعمال و افکار و عواطف ما وجود دارد و ما را هدایت می کند. انگیزه به ما می گوید که فرد از انجام عملی یا داشتن فکری یا هیجانی چه هدفی دارد ، در جستجوی چیست و چه به دست می آورد. به نظر می رسد که در ذهن انسان ، که نمی تواند فارغ از نظام علت و معلول عمل کند، بخش مجزایی به «علت» فعالیت های روانی اختصاص داده شده است. این بخش همان انگیزش است. هر چند که نباید از یاد برد که این تقسیم بندی ها بیشتر به جهت توضیح و فهم کاربرد دارند، و گرنه در عمل این قسمت ها بسیار در هم تنیده اند و نزدیک به هم عمل می کنند.

ما انگیزه را زمانی در خود حس می کنیم که به چیزی تمایل داریم. انگیزه از جنس میل است. به همین دلیل با نیازهای ما پیوند دارد. همچنین انگیزه در ارتباط مستقیم با هیجان ها و عواطف ما است و به نظام فکری و شناختی ما نیز متصل است. برای هرکس که دغدغه شناخت پیچیدگی های انسان را داشته باشد ضروری است با نظام انگیزشی او آشنا شود. اما مطالعه انگیزه های انسان فواید عملی هم دارد. آیا واقعاً می توان بدون انگیزه های سالم ، از سلامت ذهن سخن گفت؟ آیا  نیاز نداریم که دلایل رفتارهای خود را بدانیم؟ اصلا تکلیف ما با انگیزه هامان چیست ؟ کدامیک را باید بها بدهیم و کدام را باید نادیده بگیریم؟‌ اگر انگیزه ای نادیده گرفته شود چه آثاری خواهد داشت؟ آیا ممکن است که انگیزه هایی داشته باشیم که خودمان ندانیم؟

انگیزه های ما از کجا می آیند؟‌ نظریه های مختلفی برای انگیزش در انسان عنوان شده است. یکی از آنها نظریه تکاملی است. تکامل هدفی جز بقای گونه ندارد. لذا میل و سائقی برای بقا در ما هست که رفتارهای ما را کنترل می کند. بنا به نظر روانشناسان تکاملی، بسیاری از رفتارهای جنسی ، پرخاشگرانه ، مهاجم و یا برتری جویانه ما ، ریشه در ژنهای ما دارند . هدف از این رفتارها بقای فرد و بقای گونه است. ما این رفتارها را به عنوان گونه انسان نیا‌موخته ایم بلکه  با خود داریم. این نظریه پاره آی از رفتارهای انسان را که زمینه بیولوژیک قدرتمند دارند توجیه می کند. با این همه، شاید نسبت دادن همه رفتارهای انسان به عوامل ژنتیکی چندان صحیح نباشد. انعطاف پذیر بودن بسیاری از رفتارهای ما و نقش یادگیری در تغییر آنها نشان می دهد که عوامل غیر ارثی هم در تعیین رفتار ما اهمیت دارند.

نظریه دیگر درباره انگیزش نظریه کاهش سائق ها   drive reductionاست که می  توان آن را نظریه برآوردن نیازها هم دانست. مطابق این نظریه، انسان نیازهای بیولوژیکی دارد که وقتی ارضا نشوند تبدیل به یک سائق  (drive)می شوند و از این راه انگیزه ای ایجاد می کنند تا فرد به رفع آن نیازها و کاهش آن سائق ها اقدام کند. سائق یا رانه چیزی است که ما را سوق می دهد به سمت برطرف کردن یک نیاز. سائق به این حساب چیزی شبیه احساس خارش در پوست است که فرد را وادار می کند نقطه ای را بخاراند! در این نظریه، نیاز حاصل به هم خوردن یک تعادل بیولوژیک است. وقتی مواد غذایی در بدن کم باشد ، یعنی تعادلی در بدن به هم  خورده است. حاصل آن ایجاد تنش به صورت حس گرسنگی است.  حال انگیزه ای ایجاد می شود تا غذا بخوریم. پس مطابق این نظریه هدف کارهای ما کاهش سائق ها است. سائق ها خود دو دسته هستند: اگر برای برآوردن نیازهای بیولوژیک باشند سائق های اولیه و اگر برای برآوردن نیازهای روانشناختی و اجتماعی باشند سائق های ثانویه خوانده می شوند.

نظریه کاهش سائق ها بسیاری از رفتارها را می تواند توجیه کند اما نه همه آنها را. آن چه در بطن نظریه کاهش سائق ها وجود دارد این است که وقتی نیازی ایجاد شود و تعادل بر هم بخورد سائق ایجاد شده همراه با تنش است و بر آوردن نیاز سبب کاهش تنش  می شود. گویی حالت مطلوب برای انسان وضعیت بی تنش و در نتیجه، کاهش تنش انگیزه نهایی رفتارهای ما است. اما ما رفتارهایی هم داریم که سبب افزایش تنش می شوند. آین رفتارهایی را که خود سبب برانگیختگی می شوند چگونه می توان توجیه کرد؟  بسیاری از ما دوست داریم به جاهای نو برویم ، از منطقه امن خود خارج شویم و ماجراهای جدید تجربه کنیم و کارهای خطرناک و هیجان انگیز انجام دهیم. تمام پارک های تفریحات و شهر بازی ها بر مبنای ایجاد هیجان بنا شده اند. این رفتارهای هیجان خواهانه چه توضیحی می‌توانند داشته باشند؟ نظریه  برانگیختگی مطلوب optimal arousal سعی می کند این نوع رفتارها را توضیح دهد. مطابق این نظریه وضع مطلوب برای انسان نه وضعیت بی تنش  بلکه حفظ سطح معین و مطلوبی از برانگیختگی است. در واقع مطابق این نظریه انسان قرار نیست بدون تنش باشد، بلکه باید میزان معینی از تنش همیشه با او باشد. به این ترتیب خروج از تعادل بیولوژیک یعنی بر هم خوردن این میزان مطلوب تنش و برانگیختگی.  اگر برانگیختگی زیاد باشد در نتیجه انگیزه ما کاهش آن است و اگر از حد مطلوب کمتر باشد سائق ما به سمت افزایش آن برانگیختگی خواهد بود.

سه نظریه ای که تا اینجا مطرح شد در یک نگاه اصلی و بنیادی با هم مشترک هستند و آن این که انگیزه انسان را از درون خود او و برای رفع نیازهای اساسی او می‌بینند. هر چند این سه نظر در تعریف و تبیین این نیازهای اساسی  با هم اختلاف نظر دارند. اما نظریه چهارمی هم وجود دارد که نظریه مشوق incentive theory  خوانده می شود و بر نقش عوامل بیرونی در ایجاد انگیزه در انسان تاکید دارد. مطابق این نظریه، مشوق های بیرونی و میزان ارزشی که برای آنها قائل هستیم انگیزه رفتار ما هستند. مثلا دانش آموزی درس می خواند به این دلیل که در صورت موفق شدن در امتحانات مشوق های مناسبی از پدر و مادر یا معلم یا جامعه دریافت می کند. مطابق نظریه مشوق ، انگیزه های رفتار ما دو دسته هستند: انگیزه های درونی و بیرونی. انگیزه های درونی ، مشابه نظریه های دیگر که ذکر شد، از نیازهای درونی انسان سرچشمه می گیرند و مشوق ها در مورد این گروه همان برآورده شدن نیاز ها است. اما ، بر اساس این نظریه، آن چه بیشتر در رفتار انسان اهمیت دارد انگیزه های بیرونی هستند یعنی انگیزه هایی که مشوق آنها چیزی است که از دیگران دریافت می کنیم. در واقع به این ترتیب این جامعه است  که با ارزش گذاری به پاره ای کارها و منع و طرد برخی دیگر به ما اعلام می کند که مایل است ما چگونه رفتار کنیم. به عبارت دیگر ، مطابق این نظریه ، دلیل عمده رفتارهای ما در بیرون از ما قرار دارد.

به جز این چهار نظریه مهم هنوز نظریه های دیگری هم برای انگیزش وجود دارد. هر نظریه معمولا یک وجه از رفتار و روان انسان را پیش چشم قرار می دهد و هنوز هیچ نظریه ای نتوانسته نظر همه اهل نظر را به عنوان یک نظریه نهایی جلب کند. آن چه کار را در فهم رفتار انسان بازهم پیچیده تر می کند. تقارن و تلاقی و تصادم انگیزه ها است. در بیشتر اوقات برای یک رفتار در انسان بیش از یک انگیزه می توان یافت. انگیزه های مختلف از نظر اهمیت برای افراد با هم یکسان نیستند. برخی انگیزه ها مهم تر از بعضی دیگر ممکن است باشند. همین طور انگیزه ها در سطوح مختلف آگاهی هستند. گاهی کاملا از آنها آگاهیم. گاهی کمی پشت پرده هستند و آگاهی از آنها اندکی تامل و توجه می طلبد و گاهی هم انگیزه ها کاملا ناخودآگاهند و با صبر و تلاش ، یا راهنمایی اهل فن، باید به آنها دست یافت. حجم و قدرت انگیزه های ناخودآگاه را هیچگاه نمی توان دست کم گرفت.

قرن ها است که متفکرین ، چه در فرهنگ ما و چه در سایر فرهنگ ها، بر اهمیت خودشناسی تاکید کرده اند. خودشناسی کسب بصیرت درباره خود است. هر تعریفی که از «خود» داشته باشیم ،هرچه در خودشناسی موفق تر باشیم ، زندگی را آگاه تر ادامه می‌دهیم، درد و رنج خود ساخته کمتر داریم ، با انسانهای دیگر در تعامل بهتری هستیم و زندگی را بیش از آن که نا دانسته و خودکار ادامه دهیم، هشیار و خودآگاه می گذرانیم.            خود ‌شناسی، هر چند به معنای شناخت عمیق تر قوت ها و ضعف های خود است، ولی بخش بزرگی از آن باید شناخت انگیزه های پیدا و پنهان ما نیز باشد. خود شناسی باید ما را به سوی فهم چرایی رفتارمان راهنمایی کند. انگیزه های ما همیشه آن چه می نمایند نیستند. برای همین است که شناخت «خود» از شناخت هر چیز دیگر در این جهان سخت تر است.

Related posts

زمان تصمیم گیری دمشق و روژاوا؛ «همین امروز» 

اردشیر زارعی قنواتی

بیژن جزنی: به‌سوی نظریه‌ی دموکراتیک جبهه‌ی رهایی‌بخش

آیدین خلیلی

هدایت و داستان نویسی معاصر

لیلا درخش

اظهار نظر