In touch with Diverse Iranian Community

چهار شعر از هومن عزیزی

0 143

هومن عزیزی زاده‌ی ١٣۵۴ در شهر كرمانشاه است. سرودن شعر را از سنین نوجوانی آغاز كرد و از نخستین كسانی است كه به بازسازی قالب غزل پرداخت و به سرودن به زبانی نو در این قالب روی آورد، كاری كه بعدها به موجی از سرایش غزل انجامید و به غزل نو یا غزل پست مدرن مشهور شد. او مجموعه‌ی تجربه‌هایش در قالب غزل را در كتابی به نام "پرونده‌ی برزخ" روی وب منتشر كرده است.

عزیزی در انجمن سینمای جوان و انجمن نمایش به آموختن بازیگری و فیلمسازی پرداخته و در عین حال، دانش آموخته‌ی دانشكده‌ی سینما و تئاتر دانشگاه هنر در گرایش ادبیات نمایشی است.

سال ٢٠٠٣ به همراه همسرش مریم هوله (شاعر) و به دعوت انجمن قلم سوئد به این كشور مهاجرت كرد و هم اكنون در شهر استكهلم سكونت دارد. او همچنین وب‌سایت "مانیها" و نشر ادبیات زیرزمینی ایران را مدیریت می‌كند.

عزیزی علاوه بر سرودن شعر در قالب‌های دیگر، به نوشتن رمان، نمایشنامه، نقد، ترجمه و… نیز دست زده است. از او تا کنون كتاب‌های "پرونده‌ی برزخ"، "موی باغبان" و "نگاتیو" منتشر شده است و كتاب‌های "اتوبیوگرافی شیطان" و "انضباط قوطی‌ها" را به زبان فارسی و رمان (Tattoo) را به زبان انگلیسی در دست انتشار دارد.

سپیده حدیری

فانتزی

گشنیز، پیك، خشت، دل، میز یك قمار

تو، چند سایه، دود، شبی غرق در غبار

سرباز خشت گفت: برو، دور شو، ولی

تو مانده‌ای پر از هیجان، گیج، تازه كار

تكخال پیك علامت مرگ است، تلخ تلخ

طعم حقیقتی كه به آن داده اعتبار

سرباز پیك گفت و گذشت از كنار تو

در یك سكوت سربی و سنگین و مرگبار

بی بی دل، زنی كه تو او را ندیده‌ای

یك دختر تكیده كه یك پیرهن بهار

آس دلت كه پیش خودت بود گم شده

دختر نگاه كرد و تو دیدی كه چند بار

هی آه می‌كشید و به ساعت نگاه كه

اما قرار ساعت 3 بود ؟   نه… 4

 

اما 4 قافیهء توست، ساعتت

از آن گذشته، عقربه‌اش گیج و بیقرار

بابای پیك مرد مسنی ست، 65

ساله، غریبه، محترم و شیك، پولدار

ماشین آخرین مدل و قرمز و عجیب

با یك لباس مشكی خوش دوخت، تكمه‌دار

با تكمه‌های كوچك براق، پیپ، كلاه

موی بلند و ریش سیاهی كه چند تار

موی سپید در دل آن برق می‌زند

تو خیره مانده‌ای و…«هی آقا! برو كنار»

دختر سوار می‌شود و شهر پر شده

از های وهوی گنگ كلاغان كه قار قار

 

سیگار، میز، سایهء چندین رقیب مست

تو فكر می‌كنی به خودت، عشق، دل، قمار

در چار راه مبهم فردا نشسته‌ای

50  كارت كوچك از او مانده یادگار

بی بی كه نیست، آس دلت نیست…مانده‌ای

تكخال پیك را كه بیاید سر قرار

                                               2 /9/1375

 

(خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش) فروغ فرخزاد

(ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است) سهراب سپهری

(آنک اشاره‌ی دربان منتظر … کوتاه است در
پس آن به  که فروتن باشیم ) احمد شاملو

 

گزارش

 

پیچ سیاه، یک اتومبیل زرد رنگ برخورد کرده با کامیون به شماره‌ی

540-55  نه هنوز نه … هر دو در آمبولانس … تو اینجا چکاره‌ی

شعری که با گزارشِ کوتاهِ … گوش کن! حالا صدای پای دو مرد است توی شعر

که می‌دوند تا سرِ سطری که آمبولانس … بخشِ 4 … بعد ورودِ دوباره‌ی

مردان که جسم‌های ترک خورده‌شان هنوز مستِ تنفس است…هوایی که مرگ… نه !

او خواب… نه! خیالِ… « ببین! قسطِ آخره … حالا که بچه‌ها…» و سپس در کناره‌ی

جاده که مرگ ایستاده بود بین ما، ما رو به مرگ، سبقتِ آخر وَ بعد هیچ

دو صندلی، دومردِ نشسته کنارِهم با چهره‌های تف زده … آنک اشاره‌ی

دربانِ منتظر که بیایید و بعد در، کوتاهی دری که فروتن وَ بعد تن

پیچیده در کفن تنِ خیست که تا هنوز پیچیده در کفن، کفنی که قواره‌ی

تو را « دُرُس قدِ خودِش بود» و بعد خاک، آرامشی که خاک اشارت به آن وَ من

با این خیال شعر به پایان… نه! وقتِ عصر، هر روز وقتِ عصر، دو ماشین… شماره‌ی

نه ! نیستند، روح دو ماشین … درست عصر… برخورد می‌کنند … صدایی شبیه به

به یک تصادفند ولی نیستند، نه ! تنها همین صدا که خبر از دوباره‌ی

                                                                        شهریور ماه 1380

 

عکس

 

با دوربین کهنه که عمری را در گنجه‌های خاطره پنهان بود

عکسی گرفته بود که حالا هم بعد از هزار سال پشیمان بود

شاید هزار سال نه اما او بیگانه بود با عدد و تقویم

یک چوبخط که هر دو سرِ آن را موشی جویده بود که باران بود

یک عکس رنگ مرده که چشمش را می‌برد تا جوانی ساعت‌ها

((یک کم عقب بایست !)) دو تا آدم بر پس زمینه‌ای که چراغان بود

زن در لباس تور سفید انگار یک کوهِ مه گرفته‌ی پربرف است

برق فلاش که داغ، تنِ برفی، عکسی که یک خیالِ گریزان بود

 

گرمای پر کسالت تابستان، یک عینک شکسته‌ی بارانی

یک عکس غرق هلهله‌ی زن‌ها، عکس تمام‌خواهی مردان بود

((این عکس یک حباب پشیمان است، از لحظه‌ای که آمده تب دارد ))

عکسی که کادر خالی تنهایی، مردی که از گذشته پشیمان بود

خرداد 1380

 

 

داش آکل

 

یک قصه‌ی قدیمی تک … نه شروع کن؛ این قصه تازه است؛ ردیفت چه شد؟ همین

داش آکل ست خسته – و شاید که مست – او… افتاده است روی همین سطر بر زمین

این سطر آخر ست چرا سطر دومت؟ مرجان که گریه می‌کند و گفته است … نه !

طوطی که گفته است: ((… مرا کشت)) سطر توست سطر پریده رنگ و پر آشوب آخرین

انگار کاک رستم از آغاز این غزل؛ قداره را فرو شده بر خاک دیده است

طوطی که گفته: ((عشق تو مرجان …)) و چشم من خیره ست از ازل به همین سطر… آفرین !

پشت همین غزل بدنش غرق خون دلش با چشم‌های بسته به ما خیره مانده است

دستش که چنگ می‌کشد و خاک منتظر؛ قداره‌ای فرو شده بر سطر پنجمین

پیر ست؛ خسته است؛ پر از زخم چهره‌اش از آفتاب تیره شده سوخته … چرا

هی طرح می‌زنی که ببینند او فقط داش آکل ست خواب که بر سطر دومین

آمد درست روی همین سطر مست بود؛ مرجان که رفته بود غزل چرخ می‌زند

او چرخ می‌زند که بیاید به چار سوق؛ ماسیده خون مرد تو بر سطر هشتمین

بر سطر … نه ! تمام غزل غرق خون توست ! داش آکل این ترانه‌ی غمگین عشق توست

((عشق تو …)) این دیالوگ طوطی تمام کرد این شعر را که سطر… نه! انگار نه ! ببین !                                                                       

                                                                        دی ماه 1379

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال