Advertisement

Select Page

ساعتی که گُم شد

ساعتی که گُم شد

 

هراسان به میله‌های آهنی نگاه می‌کنم، تند‌تند همه‌جا را از نظر می‌گذرانم، صبرم لبریز شده است! هر چه می‌گذرد، سنگینی  بیشتری  روی  روح و روانم آوار می‌شود، احساس خفگی می‌کنم! حس می‌کنم توی فضای عجیب وغریبی گُم شده‌ام، هیچ راه فراری ندارم؛ همه‌جا دیوار است؛ ثانیه و دقیقه دیر می‌گذرد، حس می‌کنم هر لحظه به اندازه‌ی  یک  قرن  کِش می‌آید؛ سعی می‌کنم اعداد را بشمارم؛ از یک شروع می‌کنم: یک، دو…هشتاد‌و‌هشت…چهارصد و چهل‌و‌سه… هزارو پانصد و هفتاد و…، امّا باز زمان ایستاده است.

هیچ تغییری را حس نمی‌کنم، انگار خورشید لَم داده به‌آسمان و از جایش تکان نمی‌خورد؛ دوباره شروع می‌کنم به شمارش اعداد؛ این بار بر عکس می‌شمرم: یک میلیون و دویست‌و‌پنج هزار و سیصد و سی‌‌و‌یک…، باز همان است که بود؛ به خودم می‌گویم، زمان را گم کرده‌ام؛ شمردن را رها می‌کنم، بلند می‌شوم و قدم می‌زنم؛ اتاق تاریک و‌نموراست، دیوارها به سبزی می‌زند؛ بوی سنگین نَم، کنج بینی‌ام نشسته است؛ دست می‌کشم روی دیوار، کسی با ذغال روی دیوار شکل دو چشم‌ِ بزرگ کشیده است؛ چشم‌ها بی‌رنگ شده‌اند؛ روی آن یکی دیوارجای یک میخ است؛ انگشتم را می‌گذارم روی سوراخ، حس می‌کنم نور زیادی از سوراخ بیرون می‌زند؛ حتی گوشم را می‌چسبانم به‌سوراخ، هیچ خبری نیست؛ چند‌بار دورتادور اتاق قدم می‌زنم؛ قدم‌هایم را می‌شمرم  و آخر، کنج دیوار می‌نشینم. زانوهایم را بغل می‌گیرم، مَنگ شده‌ام! یک‌جور کِرِختی احاطه‌ام کرده  است؛ مثل بخاری غلیظ دورم را گرفته؛  چشم‌هایم سنگین شده  است، میان خواب و بیداری سیر می‌کنم؛ ذهنم پُر از تصاویر دور‌ و نزدیک   شده است؛ تصاویر بی‌رنگ و رنگی، واقعی و عجیب‌و‌غریب! دوباره یاد آن روز نَحس می‌اُفتم، خاطرات آن روز واضح‌تر از همه‌ی خاطره‌ها مثل چاقوی نوک‌تیزی دوباره شروع می‌کند به خراش دادن روح‌و‌روانم! هرچه سعی می‌کنم جلوی حرکت تصویرها را بگیرم نمی‌شود؛ چشم‌هایم را می‌بندم، روی‌هم فشارشان می‌دهم؛ حتی پیشانی‌ام را روی دیوار می‌گذارم؛ امّا نمی‌شود، بعد صداها را می‌شنوم، اول از دور می‌آیند، شبیه همهمه‌اند، نامفهوم و نامشخص‌اند؛ امّا بعد نزدیک می‌شوند، درهم‌وبر‌هم می‌شوند؛ دست‌هایم را روی گوش‌هایم می‌گذارم؛ امّا باز می‌شنوم! صدای ضبط  برایم واضح‌تر از همیشه است؛ زن با صدای نازکش می‌خواند؛ نوازنده، آرشه را روی  ویلون  می‌کشد؛ خیابان دانشگاه را می‌بینم، مانتوی  صورتی رنگ  دختر لاغری  را می‌بینم که منتظر ماشین ایستاده است؛ رد می‌شوم؛ خنده‌ی دختری که عینک آفتابی‌اش را داده پایین در آینه می‌بینم؛ لب‌هایش را غنچه کرده، به ماشینم اشاره می‌کند؛ دستش را بالا می‌برد و با انگشت‌هایش قلب درست می‌کند؛ می‌دانم که همه‌ی آن لبخندها، قلب‌ها و لَوَندی‌ها برای ماشینی است که بابا به‌تازگی زیر پایم انداخته است! می‌خواهم دور بزنم؛ حتما دختر عطر مست کننده‌ای زده است؛ حتما پوست لطیفی دارد! شعاعی از نور آفتاب  وقتی  سر پیچ می‌رسم، می‌افتد روی پوست سفید و مرمری دست‌هایش! اگر زودتر برگردم، سوارش کنم، می‌نشیند داخل ماشین و حتما دستش را روی دند . …

یک تکه چوب سیاه در هوا می‌رقصد؛ می‌زنم روی ترمز، صدای کش‌دار برخورد لاستیک با  آسفالت  و صدای همهمه‌ی  فحش و ناسزا را می‌شنوم؛ چیزی زیر ماشین گیر کرده است، انگاردست‌هایم دیگر مال خودم نیست! می‌لرزند؛ انگار صورتم از داغی خونم آتش گرفته است! یکی درِ ماشین را باز می‌کند، دلم می‌خواهد در خانه  یا  در دانشگاه باشم، دلم می‌خواهد پیش مامان باشم؛ زیر نور لوستر، روی آن مبل بنفش و غرولُندهایش  را بشنوم!.

مرد می‌گوید: «کُشتی پیرمرد بیچاره رو، حداقل تکون بخور یه جایی برسونش!»

خون  در شقیقه‌هایم می‌دَود، ترسیده‌ام! مردم هجوم آورده‌اند سمت شیشه‌ی ماشین،  یکی می‌گوید:«خودش هول کرده!»

پاهایم می‌لرز‌د! دست‌هایم نمی‌توانند دنده را نگه دارند؛ یکی می‌گوید:«بیا ‌پایین من بشینم  پشت ماشین!»

تا درِ ماشین را باز می‌کنم،  صدای جیغ زنی را می‌شنوم که می‌گوید:« دیگه لازم نیست!»

چشم‌هایم را می‌بندم، سعی می‌کنم به آفتاب فکر کنم؛ اما ضربه‌ی محکمی که به پهلویم‌ می‌خورد، من را از جا می‌پراند! مأمور چاقی بالای سَرَم ایستاده، دست‌بندی در دست‌هایش است؛ لبش را کَج کرده  است، با صدای خَش‌دارش می‌گوید: «کجایی؟ بلند شو‌! الان نوبتت می‌شه، باید بری بازجویی، بیا، اینم قلم و کاغذ، یادت باشه حادثه‌ی اون روز رو کلمه‌به‌کلمه بنویسی!»

صندلی سفت است؛ لحظه‌ها کِش می‌آید؛ هیچ ساعتی در اتاق نیست؛ نگاهم روی در آهنی مانده، فکرم پیش مامان و باباست؛ انگار دارم داخل آب دست‌و‌‌پا می‌زنم، موج‌ها از بالای سَرَم رد می‌شوند و من را سمت مرکز دریا می‌برند! از جا که بلند می‌شوم، تازه متوجه‌ی  مأموری‌ می‌شوم که پشت سَرَم ایستاده است، اخم‌ می‌کند، می‌پرسد:«کجا؟»

می‌گویم: «هوا سنگینه، می‌خوام برم کنار پنجره نَفَسی بکشم.»

مرد جوان همان‌طور که دستش را روی اسلحه فشار می‌دهد، پا‌به‌پای من کنار پنجره می‌آید؛ پنجره باز است؛ امّا با توری فلزی پوشانده شده است؛  با دقت نگاه می‌کنم، روی زمین  پُر از ساعت‌های  ریز و درشتی است که عقربه‌هایشان تیک‌تاک می‌کنند؛ یکی از ساعت‌ها را به دیوار تکیه داده‌اند و چند‌تای دیگر را روی زمین گذاشته‌اند؛ چند‌ تا ساعت مچی هم از درختِ حیاط آویزان است؛ خوب که نگاه می‌کنم، می‌بینم  هر ساعتی زمان متفاوتی را نشان می‌دهد؛  بر‌می‌گردم  سمت مأمور جوان و‌ تازه می‌فهمم که ریشش قرمز رنگ است؛ می‌پرسم: «این‌ها  دیگه چه ساعت‌هایین!؟ چرا این شکلین!؟چرا زمان هر کدوم  فرق داره؟»

مأمور بُهت‌زده به چشمهایم زُل می‌زند! می‌گوید: «مطمئنی حالت خوبه!؟ من که ساعتی نمی‌بینم.»

صدای وکیل پدرم را که می‌شنوم، سرم را برمی‌گردانم؛ کسی پشت در است، دارد با او صحبت می‌کند؛ نفسی از روی آسودگی می‌کشم، دوباره از لای مربع‌های فلزی به حیاط نگاه می‌کنم، ساعت‌ها دارند آب می‌شوند؛ امّا همچنان تیک‌تاک می‌کنند؛ می‌نشینم کنج دیوار؛  بی‌گناهی‌ام ثابت شده، پدرم دیه را داده است؛ امّا  می‌ترسم پایم را از این اتاق بیرون بگذارم! من هنوز صدای تیک‌تاکشان را می‌شنوم، شک ندارم ساعت‌های زیادی روی زمین‌اند یا  به دیوارها آویزان‌اند که با تیک‌تاکشان دیوانه‌ام خواهد کرد. می‌نشینم این‌جا، هر وقت مطمئن شدم که ساعت‌ها آب شده‌اند؛  دوباره پیش مادرم برمی‌گردم!

 

 

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

تازه‌ترین نسخه‌ی دیجیتال هم‌یان

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights