
یک صبح پاییزی در قطار قرمز

(بخشی از یک شعر بلند)
در قطار خط قرمز نشسته ام
و قطار، که هرگز قرمز نبوده است،
همچون یک اسب نقره ای در زیر آفتاب پاییزی
شیهه می کشد یکجوری
بی تاب
وقتی که می دود سراسیمه.
قطار، هرگز اینگونه سراسیمه نبوده است!
خورشید پاییزی، خورشید دیگری است.
نه اینکه رنگ عوض کرده باشد
برای خشنودی زمین و آب و هوا،
و برای هوشیاری درختان تازه کاشت و تاختن تیز اسب نقره ای پیشتاز…
همه می دانند اگر خورشید نباشد، پاییز نیست.
قطار نیست.
گوجه فرنگی نیست.
رنگ قرمز نیست.
شتاب نیست.
معنی نیست.
و هر چیز دیگری که با معنی می آید…
چه حرف مسخره ای!
چه لوس و بی مزه …
من کودکی چهار ساله نیستم تا با راز خورشید
تازه آشنا شده باشم.
همه می دانند که خورشید، جان می بخشد
و رنگ می پراکند.
اما هنوز کسی نمی داند که جان او چگونه در نهادش نهاده شده است
که اینگونه در جوشش و خروش و غلیان است!
گوجه فرنگی هایی که زیر نور مصنوعی چراغ های ال ای دی
با طول موج های آبی و قرمز،
جان می گیرند،
با خورشید بیگانه اند
و می گویند: ما خورشید را نمی شناسیم.
شاید آن ها نمی دانند که حتی همین چراغ ها در اتاق های گرم و سر پوشیده،
یکجوری با خورشید هموندند.
قطار می گذرد.
قطار قرمز نیست.
اسمش قطار خط قرمز است!
لکوموتیوران، در بلندگوی قطار،
با لهجه سیاهان جنوب شهر شیکاگو می گوید:
“صبح همه شما بخیر!
اسم من”آنتونی” است،
و می خواهم در نهایت خرسندی اعلام می کنم
که امروز سالگرد سی امین سال کارم، به عنوان لکوموتیوران،
برای اداره راه و ترابری شیکاگوست.
من سی سال در خطوط مختلف شهر رانده ام
از جنوب به شمال
از شمال، به جنوب،
از شرق، به غرب،
و از غرب به شرق،
و سی سال تمام
از ساعت پنج صبح تا چهار بعد از ظهر،
یا از ساعت سه بعد از ظهر تا یک صبح،
در غم و شادی شما شریک بوده ام،
حتی پیش از آنکه بعضی از شما به دنیا آمده باشید!”
صدایش خورشید را هل می دهد توی کوپه
مثل یک جوان خجالتی
تا دیواره های نقره ای قطار را برق بیاندازد.
“آنتونی” اصلا خجالتی نیست،
و می داند چگونه عشق بورزد با چشم هایش، و حرکت اندامش.
و می داند چگونه دوست بدارد.
با دوست داشتن است که می تواند ملال را از خود براند.
ملال خیره شدن به دو خط موازی در روشنایی روز
و عمق تاریکی.
در کوپه شماره یک، همه برایش هورا می کشند.
بیش از همه دختران و زنان جوان.
در کوپه های دیگر هم حتما برایش سوت می کشند.
و او در پشت دیواره فلزی نقره ای
که پر است از اثر انگشت و قطره های آب و چره سس گوجه فرنگی،
مسافران کوپه اول تا آخر را در صفحه تلویزیونی مقابلش،
نرم می پاید.
دختران و زنان جوان را
که هر روز صبح در طول راه با آن ها خوش و بش کرده است،
با لبخند.
و دهانش پر از طعم کارامل می شود
مثل رنگ شکلاتی پوستش.
استخوان هایش محکم اند با کار.
عضلاتش برجسته
و موهای فرفری کنار شقیقه اش به سفیدی گراییده اند.
“آنتونی” که نگاه می کند،
نگاه آدم ها را مثل شعرهای لنگستون هیوز
از بر می خواند و معنی می کند.
سی سال از ساعت پنج صبح تا ساعت چهار بعد از ظهر به خطوط موازی ریل قطارها
خیره نگاه کرده است.
و می داند که قطارها مثل گوجه فرنگی ها،
دیگر به لکوموتیو ران ها نیازی نخواهند داشت.
همه چیز با فشار یک دکمه حرکت خواهد کرد.
دکمه راه را نشان می دهد.
دکمه همه چیز را از هم می پاشد
مثل انفجاربمب های اتمی.
در قطار خط قرمز،
من که گاه از راست به چپ می نویسم.
سراپایم می لرزد وقتی که از راست به چپ می نویسم.
چشم های مصنوعی که در بالای سرم به دست هایم خیره شده اند،
جیغ می کشند توی اتاق های کنترل:
“کسی دارد از راست به چپ می نویسد!”
از تمام واژه هایم عکسبرداری می شود.
حتا اگر از عیسا مسیح و مریم مقدس و موسی بنویسم،
حتا اگر از میانه دو پای یک مرد یا یک زن بنویسم،
که هر دو در یک لحظه به اوج رسیده اند،
حتا اگر از گاز زدن به یک همبرگر مک دونالد بنویسم
یا از نوشیدن یک نوشابه غیر الکلی،
یا از ور چریدن شپش روی بازوان یک مرد بی خانمان،
چشم های مصنوعی در اتاق های کنترل جیغ می کشند.
من از راست به چپ می نویسم.
ماموران از من مرتبا عکس می گیرند
از واژه هایم هم
و اگر دستم را توی بینی ام کرده باشم
هرهر به من می خندند.
و تصور می کنند که من در تصورم توپی را با ضربه به داخل یک دروازه روانه کرده ام!
یا اینکه همچون کینگ کنک در جستجوی دختر سفید پوست مو طلایی
سوراخ سمبه های شهر را جسته ام!
یا چون گودزیلا پاهایم راه افتاده اند روی سر ساختمان ها و شاهراه ها و پارک ها و آدم ها…
چه بی ربط!
چه بی ربط!
“آنتونی” که مرد سیاهپوستی است،
همچون لکوموتیوران دیگری بنام”ریموند”،
هوای مرا دارد.
و می داند که من که از راست به چپ می نویسم،
با او همدلم.
“آنتونی”، لکوموتیوران شصت ساله این را حس کرده است مثل ریموند پنجاه ساله!
او فکر آدم هایی را که خیره و دزدانه به نوشته هایم نگاه می کنند،
خوب می خواند.
از توی چشم هایم خوانده است که من تاریخ برده داری را کمی بلدم.
و کمی می دانم که برده بودن مثل فیلم جنگ ستارگان نیست.
مثل بازی های کامپیوتری که بچه ها و نوه هایش بازی می کنند، نیست.
و این را حس کرده است که به زودی جای من در اردوگاه رانده شدگان خواهد بود.
و می داند که چند سال است که در زمین های بایر و خشک
اردوگاه هایی مخفی و محرمانه ساخته شده است
که کرور کرور آدم را در پهنه بیرونی شان با اشعه های اتمی ذوب می کنند.
وقتی که همه برای “آنتونی” هورا می کشند،
“آنتونی” می بیند که من چهره ام در پشت ماسک آبی رنگ پنهان است
و می داند که شاید این ماسک بخاطر ویروس کرونا نباشد
و می ترسد که نکند بچه کوچکم را از من جدا کنند
و در بازار برده فروشان
در ازاء یک گاو، یا اسب یا یک پیچ گوشتی بفروشند.
همه می دانند که دیگر زمان داد و ستد گاو و اسب و زمین در ازاء آدم ها
گذشته است،
اما این تصویر ناگهان مثل یک خاطره محو و پوشیده در مه،
روی خط های موازی ریل قطار می افتد.
“آنتونی” موهای آراسته ام را که می بیند،
و چند خط نازک زیر چشم هایم را،
و اندام بلندم را
می ترسد که نکند مرا وا بدارند
تا بازیگر نقشی باشم در اردوگاه های اجباری،
اردوگاه های سر پوشیده، سر باز….
و به دخترکان نو جوانی
که موهای طلایی دارند و تازه از سرزمین های بالکان وارد شده اند
بیاموزانم که چگونه خود را برای خریدارانی بیارایند
تا در ازاء رویاهای رنگباخته شان
سیرابشان کنند.
خریداران مرد، خریداران زن، خریداران لذت های کوتاه و ناموزون.
“آنتونی” می داند که پس از من نوبت اوست!
قطار پنج دقیقه است که در زیر زمین در حال حرکت است.
روبرو، تاریک
پشت سر، تاریک
راست و چپ، تاریک.
در اندرون جعبه فلزی که دیگر نقره ای نیست
مسافران چون اشباحی بدون چهره به روبرو نگاه می کنند.
یا سرشان خم است روی تلفن های دستی شان.
یا چشم هایشان را بسته اند،
یا درخوابند.
اینجا جایی است که من شاید زیر سنگینی آهن و خاک و روغن مدفون بشوم.
قطار می ایستد در ایستگاه.
از قطار که پیاده می شوم،
برای لکوموتیوران “آنتونی” سر فرود می آورم،
آنگونه که برای “ریموند” و لکوموتیوران های دیگر که دوست دارند مسافرانشان را از سر تا پا بیازمایند.
لکوموتیوران هایی که تنها مفهوم را می خواهند در چشم ها جستجو کنند.
حتما “آنتونی” حرکت فرود آوردن سرم را نمی بیند.
شاید هم می بیند اما وانمود می کند که نمی بیند.
هشت ساعت تمام به دو خط موازی ریل قطار نگاه کردن
آدم را توی یک تار هندسی ضخیم عنکبوتی می پیچاند سر و ته.
و صدای مداوم ترتق پرتوق،
و دینگ دانگ اتوماتیک در هر ایستگاه،
وقتی که قطار باید باید بایستد
و مسافران با چشم های ملول، و ترس های فروخورده،
پیاده شوند،
و مسافرانی نو با اسلحه های پنهان،
وارد شوند
شه رق، شوروق،
ته رق، پوروق…
و بی خانمان ها با بوی ادرار و مدفوع چند روزه و شپش های چرنده در لیفه پیراهن های چند ساله شان
جم نمی خورند در تمام طول روز
و تمام طول شب
و دراز می کشند چروکیده
خمیده در خود،
مثل ریل های قطار که چفت و چیل شده اند
از تکراربرخورد هنگفت آهن و سنگینی آدم روی استخوان های آهنی شان
هر پنج دقیقه یکبار
مثل دختران جوانی که در دقایقی بدینگونه باید سنگینی تنی را روی تنشان حمل کنند
یا ضربه های شلاق را بر تنشان حس کنند
شه رق، شوروق،
ته رق، پوروق…
می گویند: آدم عادت می کند
مثل خیره شدن به دو خط موازی روی ریل قطار
و گوش دادن به صدای ترتق و پرتوق
اما یکی می گوید: آدم عادت نمی کند.
همان یکی کافی است!
از پله های ایستگاه که بالا می روم
می دانم زمان زیادی از عمرم باقی نمانده است.
من خوب زندگی کرده ام.
خوب زندگی کردن یعنی دیدن.
یعنی چشیدن.
ادامه دارد…