
داستان کوتاه هست و نیست

هوا سرد شده بود و برف آرام آرام می بارید. ظهر یکی از روزهای اواخر دی ماه بود. گویی در آسمان بزم ابرها به پا بود. از پشت پنجره به حیاط رو به رو نگاه میکردم که چادری سفید از برف به تن کرده بود. همه چیز در انجمادی وهم آلود حل شده بود. وقایع پیش آمده برایم قابل تفکیک نبود. مگر میشود به همین راحتی در مورد یک زندگی صحبت کرد؟ اینکه کسی به تو بگوید: دو راه بیشتر نداری که یا خودت را بکشی و یا اینکه به قفس شیر برگردی. معادله را ساده کنم یا خودت را بکشی یا به طرز فجیعی خودت را بکشی! راستش بعد از شنیدن آن گوشم سوت کشید و حرفهای زیادی را نشنیدم یا در شرایطی بودم که مغزم آگاهانه خواست که نشنوم. انسان! این پستترین و مخوفترین موجود هستی که صفت اشرف مخلوقات را یدک میکشد گاهی آنقدر وحشی میشود که سعی در خاموش کردن اذهان آگاه دارد تا به جنایات خود ادامه دهد.
پیشتر از پیر شنیده بودم که انسان آگاه در تلهی «قضاوت کردن» قرار نمیگیرد که اگر قرار بگیرد، دیگر هیچچیز در تقدیر او قابل پیشبینی نخواهد بود. زندگی آنقدر طوفان به پا خواهد کرد… هستی در این طوفان با او خواهد رقصید… آنقدر مجنون و شیداوار و دست در دست هم، خواهند چرخید تا انسان گیج شود… سپس حیات و هستی در آن حال مستانه، دستانش را به نرمی لمس خواهند کرد و او بی آنکه بداند با چشمانی کاملا بسته، به سمت درهای عمیق هدایت خواهد شد تا به بی نهایت ضمیر خود سقوط کند و این یعنی نیستی. از همین نیستی تلهی دیگری متولد میشود و قربانی دیگر.
در آن سوی پنجره، دانههای برف برای نشستن روی هر چه که در مسیرشان قرار داشت از نوک شاخههای درخت افرا، تا روی زمین تخت به رقابت میپرداختند. بیخیال و سبکسر در آسمان متولد میشدند و به زمین فرود میآمدند. چشمانم را بستم و در ذهنم مرور کردم تا یادم بماند که اگر خیلی خوش شانس باشم و انتخاب با خودم باشد، شاید یک دانهی برف بودن انتخاب بهتری برای زندگی بعدی باشد. اگرچه دانههای برف شکل و نسخهی یکسانی برای موجودیت ندارند و هیچ دو دانه برفی در جهان کاملا شبیه هم نیستند، کسی چه میداند، برف بودن بهتر است یا انسان بودن.
صدای شکستن شاخهی درخت به گوشم رسید. آنقدر بلند که خبر از شکستی سخت میداد. خودم را به اتاقی رساندم که پنجرهاش به باغ پشت خانه مشرف باشد. چیزی که میدیدم قابل باور نبود. بزرگ ترین شاخهی درخت پیر گلابی، تاب اسارت درخت را نیاورد و از آن جدا شد و به زمین افتاد. پای فرار نداشت و هبوط را برگزید.
در حالیکه کلاهام را روی سر میکشیدم، چکمهام را پوشیدم و خود را به باغ رساندم. به درخت نگاه کردم و دستی بر جای خالی شاخهی بزرگش کشیدم و از همان قسمت درخت را تکان دادم و گفتم: «جایش سبز». آوار برف روی سرم گواه داد که حتی همان دانهی برف میتواند در شکل لشگری سنگین با همان سکوت، سرد و بیامان، جان بگیرند. جان از شاخهای درخت گلابی در یک ظهر زمستانی، جان از انسان در بهمنی سخت، جان از پرندهای بال شکسته، جان از همهی خیالها و باورها!
میان درختان باغ قدم زدم و تکانی به تکتک درختان و شاخهها دادم تا از خوابی که برف برایشان دیده بود، بیدارشان کنم. نبرد نفسگیر من و منِ زندگیِ بعدی.
در مسیر بازگشت شاخهی به زمین افتادهی گلابی را از روی زمین بلند کردم و با سختی به دنبال خودم کشیدم و گوشهای در حالیکه به درون زمین فشار میدادم تا خاک را لمس کند، سنگینیاش را به دیوار تکیه دادم تا شاید فرصتی باشد برای آغاز. حیف از آن همه رشد که حاصلش هیچ شد. پیر گفته بود تا انسان خودش نخواهد، مرگ را ملاقات نخواهد کرد. پس اگر پایان به خواست موجود است شاید آغاز هم به طلب او باشد. هیچ بعید نیست که در هبوط شاخهی گلابی، لمس باغ عدن هدف بوده باشد.
نوک انگشتانم از سرمای هوا بیحس شده بود. برف همچنان میبارید. اینبار دیدم که بی رحمانه شلاق سرد خود را به شاخههای درخت، لانهی پرندگان، در راه ماندگان و هر آنچه که در مسیرش بود میزد.
با فکر شاخهی ناکام گلابی، به داخل خانه برگشتم. از پشت پنجرهی اتاق، باغ را دیدم و درختانی که پای فرار ندارند و محکومند به ایستایی و زایش.
به یاد مادرم افتادم که همیشه میگفت بعد از برف، خورشید را خواهی دید! انگار آسمان تهماندهی دلتنگیهایش را روی زمین تف میکند و گلویش با نمایش خورشید صاف میشود.
خوابآلوده بودم و حتی نوشیدن قهوه هم هوشیارم نکرد…
با صدایی شبیه به آنچه در دباغ خانهها و مالاندن چرمها به هم شنیده میشود، بیدار شدم. روشنایی روز جایش را به تاریکی میداد و آنچه حیاط و باغ را نمایان میساخت برفی بود که در طول روز، انباشته باریده بود. پس شاید آسمان همیشه ریتم ثابتی نداشته باشد که پس از برف، صاف شود یا صافیاش آنقدر پایدار بماند که بتوان گفت همیشه بعد از بارش برف، خورشید نمایان میشود.
دانههای ریز باران شروع به بارش کرد و از ضخامت برف جز لایهای ظریف چیزی نماند. انگار هر دانه از باران، دانهای برف را با سرعت میبلعید و زمین هم هر دو را قورت میداد. یاد یکی از قواعد شمس افتادم که کتاب خدا را میتوان در چهار سطح خواند. سطح اول معنای ظاهری و سطح بعدی معنای باطنی است و سومی بطنِ بطن است. سطح چهارم چنان عمیق است که قابل وصف نیست.
…
بدنم سنگین بود و سرمای وجودم با هیچ آتشی گرم نمیشد. درد همچون بذری که جوانه بزند در بدنم ریشه میدواند. از همان دردهایی که یکبار در سال مبتلا میشوی و چند روز زمینگیر و میدانی که اسمش آنفلولانزاست. با حال تبدار و بیمار خودم را به تخت رساندم و دراز کشیدم و ذره ذرهی دردی را پذیرا شدم که به میهمانی بدنم آمده بود.
میان وهم و خیال زمین را دیدم در هیبت انسان. پیرزنی مهربان که دستانش به نشانهی سخاوت باز بود. آرام گفتم: زمین! دورم می چرخید و من صدای طبیعت، باد، موجهای خروشان و آبشارهای پر آب را در حین چرخشش میشنیدم.
لحظهای چشمانم را بستم و وقتی باز کردم آسمان را در هیبت مردی دیدم که بسیار عظیمالجثه بود. از قلبش نور بیرون میآمد و در چشمانش ستاره میدرخشید. شکمش تاریک بود و کف دستانش چنان روشن که نمی توانستم به آن خیره شوم. چشمانم را بستم و بیهوش شدم و زمانی به هوش آدم که برف در شکل زنی سفیدپوش با صورتی یخی به من زل زده بود. دستان بلورینش را به سمتم گرفت و لمسشان کردم و از شدت سرما دوباره بیهوش شدم. اینبار وقتی بهوش آمدم نمیخواستم به اطرافم نگاه کنم. میان تجرد و مادیت، گیر کرده بودم و نمیدانستم متعلق به کدام هستم. اینبار فقط صداها را می شنیدم. صدای ریزش بهمن، بادهای کویر، ترافیک کلان شهرها، ماشینهای جنگی و در آخر صدای انفجاری مهیب به سوتی ممتد در گوشم تبدیل شد… بیهوش شدم.
وقتی بیدار شدم حالم بهتر بود. دو روز در خوابی عمیق و در تنهایی مطلق روی تخت سپری شد. انگار به سفری عجیب رفته و برگشته بودم.
به زمینهای دیگر در دنیاهای دیگر و زندگیهای متفاوت در جغرافیای نامعلوم سفر کرده بودم.
آنچه از سفر رویایی ام در خاطرم ماند این قاعدهی شمس بود که کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است و ترسان و لرزان گام برمیدارد پس بهآسانی خراب نمیشود. مراقب است تا آسیبی نبیند. اما عشق میگوید: خودت را رها کن. بگذار برود. خودت را ویران کن تا به ثروت و تعالی برسی. پس رها کن و بگذار برود.