شعر گزيده‌ها

دو ترجمه از سپیده زمانی

That sliver of Nothingness

O you, who are so distant,Carolyn-Mary-Kleefeld- دو ترجمه از سپیده زمانی

yet so intimate in

your silent possession of me

Am I love the unknown,

rather than you?

Is it the distance we keep

that breeds our intimacy?

O unknown one,

why does your voice

hold such richness

a richness that brightens

my wanting heart?

O breath of life,

am I searching for the stars

of a dream never to be?

Is there only this oblivion

outside of death?

Lurch me from the shadows

that leach my life.

Take me, embrace me

In that sliver of nothingness

that for a moment,

can feel so complete.

در سحرگاه عدم

 

sepideh-Zamani-227x302 دو ترجمه از سپیده زمانی
سپیده زمانی

با من عشقبازی می‌کنی و هنوز

اینهمه دوری

سکوتت مرا در بر گرفته

با من بگو این که دوستش می‌دارم

غریبه‌ای‌ست یا تو؟

 

آیا فاصلۀ میان ما

عشقبازی‌مان را بارورتر می‌کند؟

 

ای غریبه‌‌آشنا

چگونه صدایت

اینسان غنی‌ست؟

چنان که غنایش

قلب میرای مرا

نورافشان کرده است.

 

ای دم حیات

آیا من ستاره‌های رویایی دور را  می‌جویم

که سرابی بیش نیست؟

 

آیا تنها این برزخ

آن روی سکۀ مرگ است؟

 

ببر مرا

تلوتلوخوران

از میان سایه‌هایی که زندگی‌ام را تهی کرده‌اند

ببر مرا و در آغوشم گیر

در آن سحرگاه نقره‌ای عدم

که دنیا

در دمی

به تکامل می‌رسد.

 

A whole New Sun

His is a world

I had not entered

but now through his form

I can.

He carries me out

of my womb caves

onto the stage of life,

offering me a whole new sun

that shines through his form.

With my hand in his

we stroll foreign lands

stars in our hearts

stars in our eyes.

We speak the same silent language,

and listen to the silent music.

Continually in re-invention,

we keep discovering one another

in the unfolding moments.

With passion as our key,

we enter one world after another,

making love in every land,

miracles manifesting our way of life.

خورشیدی دیگر

 

از آنِ اوست دنیایی

که مرا بدان راه نبود

اما اکنون

تنش راه را نشانم داده است.

 

او مرا

از غارهای رازآمیز زهدانم

به صحنۀ زندگی می‌برد

خورشیدی دیگر پیش رویم می‌نشاند

که از تنش بر تنم نور می‌پاشد.

 

دست در دست

در سرزمین‌های ناشناخته قدم می‌زنیم

ستاره‌ستاره در قلب‌‌مان

ستاره‌ستاره در چشم‌‌مان

 

به زبان سکوت سخن می‌گوییم

به آهنگ سکوت گوش می‌سپاریم

هر دم زاده می‌شویم

و یکدیگر را

در آنات شکوفنده

کشف می‌کنیم.

 

با رمز عشق

دنیا از پی دنیا فتح می‌کنیم

در تمام سرزمین‌های جهان عشقبازی می‌کنیم

و معجزه راهمان را روشن می‌کند.

 

 

Related posts

نظر کرده

اعظم بهرامی

انتخابات در کشوری که حکومتش مردم را «خودی» نمی‌داند

حبیب ناظری

چند شعر از ﺳﯿﺎﻭﺵ ﺷﻤﺸﯿﺮﯼ

شهرگان

اظهار نظر