In touch with Diverse Iranian Community

چند شعر از ساره سکوت

0 17

 

۱

کبودتر های صلح
از شانه های ما
به شانه های ضحاک می پرند
و سپیده، واژگونه گل اشکی ست
که به حفره های تاریکِ چشم بر می گردد
گفتم ببین گلبرگهای سرخ با چشم های تیره گرد ستونهای تخت جمشید ایستاده اند
ایستاده بودی در دوردست
و مثل قبل، مثل همیشه، در آستانه سیگار می کشیدی و
در دردها و دودها پنهان بودی
چشم از شما و چشمان رفته بود آن وقت
تنها اشارهٔ کوتاهی بود
در دور دست‌ها
و زیر گله های درختانِ کوه
تنها گلی که در واژگونی واژگان می رویید
اندوهناک بود
کبودترهای صلح
از شانه های ما پریده بودند و
چشم از شمای چشمانشان رفته بود
و آن چنان شان منتظر بودیم
که از هوا، از دودها و دردها
می خواستیم صلح و سپیده بگیریم

۲

به تکه هایم سلام برسان
به انگشتان جا مانده در موهایت
قاصدک‌های پرشکستهٔ عشق
صدای جا مانده در دگمه های یکی در میانِ پیرهن شهر
و باد
باد که از تنهایی بی تن نمی گذرد!

سلام از حجرهٔ حنجره که بلند می‌شود
دستم پنجره ای ست رو به ستون آسمانِ بسته
خسته از دویدن و چشم بر در که نمی گشاید
در که نمی گشاید از درماندگی
خسته از ماندن و
دهان باز پنجره بر جاده
تنم را بسپارم به باد و
بروم
باد از مهره های ستون فقراتم گذشته است

۳

با دستهایی به بزرگی آغوش نگشودن
به کشتن چراغ آمده بود
دستی زد
عشق از دهان افتاد
پروانهٔ کوچکی بود عشق
دستی زد
پروانه از زبان افتاد
با دستی به بزرگی دست نکشیدن بر پوست تیرهٔ تنهایی
هلهله ای بی صدا از مغرب رسید
پروانه ای بر چراغ افتاد
حرفی خاموش شد

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال