
موسیقی غریبه: شعرِ لئونارد کوهن

در مورد لئونارد کوهنِ شاعر میتوانیم بگوییم که در سال ۱۹۳۴ در مونترال زاده شد و نه تنها از شاعران بزرگ کانادا، که از شاعران مطرح در اروپا، به ویژه در فرانسه، است. او همانی است که در بحران موشکی کوبا و واقعهی خلیج خوکها به کوبا رفت و پس از بازگشت گفت: «به کوبا رفتم تا بکشم یا کشته شوم.» و نیز همانی است که گفت: «شعر حرفه نیست، حُکم است.» و نیز همانی است که با سرودن و خواندنِ ترانههایی مانند «وقتِ بستن»، «دموکراسی»، «اول منهتن را میگیریم»، «با من برقص» و «من مردِ تو هستم» به تولید آلبومهای پرفروش موسیقی فولک پرداخت.
در موردِ شعرِ لئونارد کوهن میتوانم بگویم که شعرِ «تمامی آنچه که میتوان دربارهی آدولف آیشمن دانست» یک شعر مهم است. شعری مانند آن برای ساختنِ یک شاعر بزرگ کافی است. چنین شعرهایی منتقدانی را بر آن داشتند تا کوهن را پیشتاز پسامدرنیسم ادبی در کانادا بخوانند.
کوهن در سال ۲۰۱۶ و در ۸۲ سالگی در لس آنجلس درگذشت.

لئونارد کوهن
چند شعر از لئونارد کوهن
برگردان فارسی از پیمان وهابزاده
شـعر
شنیدهام مردی
واژهها را چنان زیبا ادا میکند
که اگر تنها نامِ زنان را بر زبان آورد
آنان خود را به او میبخشند.
در کنارِ تنت اگر لالم،
آنگاه که سکوت چون غدههایی بر لبانمان میشکوفد
از آنست که میشنوم مردی از پلهها بالا میآید
و گلویش را پشتِ درِ اتاقِ ما صاف میکند.
آدمِ عوضی
آنها مردی را حبس کردهاند
که میخواست بر دنیا فرمانروایی کند
این احمقها
آدمِ عوضی را حبس کردهاند
آزمایش نهائی
تقریباً ۹۰ سالهام
همهی آنهائی که میشناسم مُردهاند
جز لئونارد
که هنوز هم
در حالِ کلنجار رفتن با عـشقش دیده میشود
کبوتر
پایین آمدنِ کبوتر را دیدم، کبوتری با شاخهای سبز، کبوتری کودکانه، بیرون آمده از توفان و سیل. مانندِ هبوطِ روحالقدس به سوی من آمد. بیست و پنج سالی بود در این کافه منتظرِ چنین شهودی نشسته بودم. کبوتر بر فرازِ نزاعِ بزرگ پر میزد. من تسلیمِ قوانینِ آهنینِ جهانِ اخلاقی که هر چیزِ خواستنی را کسالتبار میکرد، شدم. کبوتر گفت: تسلیم نشو. من آمدهام تا آشیانهای در کفشت بسازم. من میخواهم گامهایت سبک باشند.
عشق آتش است
عشق آتش است
همه را میسوزاند
همه را از ریخت میاندازد
و بهانهی دنیاست
برای زشت بودن
هدیه
به من میگویی سکوت
از شعر به صلح نزدیکتر است
اما اگر برایت
سکوت هدیه آورم
(چون من سکوت را میشناسم)
خواهی گفت
این سکوت نیست
تنها شعری دیگر است
و هدیهام را به من پس خواهی داد.
تمامی آنچه که میتوان دربارهی آدولف آیشمن* دانست
چشمها: ……………………………………………………….. مـتـوسـط
مـو: ……………………………………………………………… مـتـوسـط
وزن: ……………………………………………………………. مـتـوسـط
قـد: ……………………………………………………………… مـتـوسـط
علائمِ مشخصه: ………………………………………………… نــدارد
تعدادِ انگـشتانِ دست: ………………………………………….. ده
تعدادِ انگشتانِ پا: ………………………………………………. ده
هوش: ………………………………………………………….. مـتـوسـط
چه انتظار داشتید؟
چنگال؟
دندانهای نیشِ بیرون از اندازه؟
بُزاقِ سبز؟
دیوانگی؟
__________________
* آدولف آیشمن مسئول برنامهریزی قطارهایی بود که قربانیان نازیسم را به اردوگاههای مرگ میبردند.
مالک همه چیز
تو نگرانی که تَرکَت کنم.
تَرکَت نخواهم کرد
تنها غریبهها سفر میکنند.
من، مالک همه چیز،
جایی برای رفتن ندارم.
هایکوی تابستانی
سکوت
و سکوتی ژرفتر
آنگاه که زنجرهها
درنگ میکنند
با من تا انتهای عشق برقص
با من تـا زیباییت برقص
بـا ویولونـی شعلهور
با من از میانِ وحشت برقص
تا به سلامت به درون برسم
چون شاخهی زیتونی بَرَم دار و
کبوترِ خانگیِ من باش
با من تا انتهای عشق برقص
بگذار زیباییت را
آنگاه که شاهدان رفتهاند ببینم
بگذار جنبشت را حس کنم
چنـان که بابِلیان حس میکنند
آهسته آهسته نشانم بده
آنچه را که من تنها حدودش را میدانم
با من تـا انتهای عشق برقص
دیگر برقصانم تا عروسی
برقص بـا من و برقص
با مهربانیِ بسیار برقص
و بسیار برقص
ما هر دو پایینتر از عشقِ خویشیم
و هر دو بالاتر از آن
با من تا انتهای عشق برقص
با من تا بچههایی برقص
که زاده شدن میخواهند
با من از میان پردههایی
که بوسههایمان آنها را پوساندهاند، برقص
خیمهی پناهگاهی برپا کن
حتی اگر تمامِ نخها پوسیده باشند
با من تـا انتهای عـشـق برقص
برقصان مرا تا زیباییت
با ویولونی شعلهور
با من از میانِ وحشت برقص
تا به سلامت به درون برسم
با دست برهنهات
و با دستکشهایت لمسم کن
با من تـا انتهای عـشـق برقص
عصیان
عصیانی وحشتناک بود
من بر علیه جملهای
میان رانهای او شوریدم
با رفتن به تعطیلات خود را تنبیه کردم
شبحی را به رختخواب بردم
و دانهای در کف دستم گرفتم.
لباس سبز کتانیاش بالا کشیده شد
او تمام شب روی صورتم نشست
مرا تا اورشلیم کشاند
و همچنان که ستارهی نقرهای بیتاللحم
در شیپور بیداری یک سیگاری
سرفه و تف میکرد
و همچنان که کشیش بودن مجبورم میکرد
تا گفتگوی قدیمیِ خانگیام را از سر بگیرم
بارها و بارها با من ازدواج کرد.
عرضحال
مردِ نابینا تو را با چشمانش دوست دارد و مردِ ناشنوا با موسیقیاش. بیمارستان، میدان جنگ و اتاق شکنجه با عرضحالهای بیشمار خدمتت میرسند. در این شب معمولی که بسیار تحملپذیر و مملو از آشفتگیهای بزرگ است، این جوهرِ بیارزش، این اثرِ شرمندگی را لـمس کن. مرا از بالای بلندِ زیباییت آگاه کن.
رویـا
گفت، اوه، چه خواب خوبی دیدم
خواب دیدم که با من عشق بازی میکردی
و او به خود گفت، بالاخره ارواح
سنگینی کار را از شانهام برداشتند.
مردِ کارگر
زن و بچه داشتم
شبهای شنبه مست میکردم
هر روز سرِ کار میرفتم
از پولدارها بدم میومد
میخواستم یک دختر دبیرستانی را بگام
به کارگر بودنم افتخار میکردم
از این کونیهایی که انقلاب میکردند
بدم میومد
اونایی که مثِ مَنَن برنده خواهند شد
ما به حرف نیاز نداریم
تو زانو زدهیی و
دنبال یه نوک پستون گمشده میگردی
ما اینجا میایستیم
و از تو برتریم
بزودی قانون مال ما میشه
بزودی بخشندگی ما رو تجربه میکنی
من دوستی ندارم
من طبقهای ندارم
مایی وجود نداره
ناچار بودم با توهمات اجتماعی تو بازی کنم
که نصفه شبی اینجا بکشونمت
پرچمات رو تو خون فرو کن
مشعلات رو روشن کن
زنها
در لباسهای سفید منتظرن
وقارت حفظ شد
در کنارِ پسرم
در کنارِ پسرِ به خواب رفتهام دراز میکشم.
که اکنون کودک نیست.
رویایی از لبانش تابیدن گرفت.
او همیشه همراهِ فوقالعاده خوبی بود.