
دو شعر از زیبا حسینی جیرندهی

۱
با تو مگر شراب شوم تا بفهممت
از شط شب، شهاب شوم تا بفهممت
تاریکم و رقیب ستاره است چشم تو
هم راز ماهتاب شوم تا بفهممت
از تار آتشین دل آید نوای غم
سوز نت رباب شوم تا بفهممت
مسدودم از حماسه ی آغوشت ای بهار
بهمن شدی که آب شوم تا بفهممت
آه…از برهنگی و عطشناکی کویر
باید تب سراب شوم تا بفهممت
پس لرزه های رفتن تو، قصه ی بم است
با هر گسل خراب شوم تا بفهممت
۲۱/۱۱/۱۴۰۳
۲
باز پاییز ، آفتابم را به هر سو می کشد
شوق کوچت زخم بالم را به هوهو می کشد
بالهایم تا بخنداند مرا از هجرتت
آسمان را رنگ آواز پرستو می کشد
شور باران خیز کوکوی شباهنگ لبت
طاق ایوان خیالم را به سوسو می کشد
عطری از پرواز شعر غنچه های خاطرت
ازدحام خلوتم را تا هیاهو می کشد
پر گشودی و صدای پر سکوت لانه ام ،
وزن تنهاییِ دل را، بی ترازو میکشد !
#زیبا_حسینی_جیرندهی