In touch with Diverse Iranian Community

بازار شعر، بازار شاعر

0 45

بازخوانی یک خبر

لازم است كمى روشن حرف بزنم. اين الزام از سويى با نوعى اضطرار هم همراه به نظر می‌رسد اما تلاش بر اين خواهد بود كه اضطرار، تأکید اساسى سوگيرى اين نوشته بر ادبيات را تهديد نكند. به‌خصوص زمانى كه الزام و اضطرار كنار خبرى كمابيش پنهان‌شده و يا دفن شده در سوزوگداز رسانه‌ای ( به‌خصوص بر فضاى اينترنت) بنشيند، بيشتر ممکن است تداعی‌گر نوعى ديگر از همان مرثیه‌سرایی‌ها كه يكسره خود موضوع را كنار می‌نهند تا بر دوگانه موهوم فرديت / اجتماع دست بگذارد. در چنين وضعى اولين قربانى، ادبيات است. البته تأکید بر موضوع هم نبايد بدل به‌نوعی تقديس گردد كه در حاشيه خود حكم قتل‌عام همان دوگانه فرد/ اجتماع را رقم بزند. بدين ترتيب، تمام اين يادداشت بر لبه تيغ حركت می‌کند. لغزيدن آن به يك سمت و سقوط به دامان هر يك از اين دره‌های بی‌انتها، بيش از هر چيز نتيجه فقدان گفتار ادبى، طى چندين سال گذشته (فريمى كه می‌تواند تا دهه شصت و حتى پنجاه هم گسترش يابد) خواهد بود.

آرش منصور گرگانی
آرش منصور گرگانی

ابتدا خبر را مرور كنيم، به همان ترتيب كه در خبرگزاری‌های مجازى  گفته‌شده است:

غرفه يك انتشارات (انتشاراتى كه به شكلى گسترده، شعر منتشر كرده است) در نمايشگاه كتاب، احتمالاً از سوى وزارت ارشاد بسته‌شده است، آن‌هم در پنجمين روز نمايشگاه.

بسيار خوب. خبرى كه ديگر تكرارى به نظر می‌رسد. به‌خصوص زمانى كه خبرى از خصومت و خشونتى به‌مراتب بزرگ‌تر، تنها دو سال پيش خوانده باشيم: نشرى را (نشرى كه در آن زمان، به نظر نماينده گروهى از نويسندگان و به همين اعتبار، نماينده بخشى (كدام بخش؟) از افكار عمومى بود) به نمايشگاه راه ندادند  و كمى بعدتر همان نشر را لغو امتياز يا تعليق كردند.

برابر چنان سبعيتى (از سوى چه كسى؟) این‌که نشر ديگرى، اين بار کم‌اهمیت‌تر، به‌طوری‌که حتى لازم نيست نامش آورده شود، نيمى از نمايشگاه حضور داشته باشد و نيم ديگر را نه، حتى سبعيت هم به نظر نمی‌رسد. مگر نه اينكه همين نشر در همان نيمه حاضر هم به‌نوعی نمايشگاه را آلوده كرده بود؟ مگر نه اينكه همين نشر، دست‌کم پنج روز نخست، تحمل شد؟  (اين استدلال كمابيش آشكار نه وزارت ارشاد، نه گروه‌های فشار يا نهادهاى ديگر دولتى و حكومتى كه نويسندگان دیگری است كه در ديگر غرفه‌های همين نمايشگاه، كتاب خود را با انواع مراسم و مناسك  و با هر روش ممكن كه عمدتاً از هر خلاقيت تبليغاتى هم عاريست و بيشتر به شوهاى جنسى شبيه است عرضه می‌کنند- مقايسه كنيد راهروهاى اين غرفه‌ها را (شامل غرفه همان انتشاراتى بسته‌شده) با خیابان‌های بدنام خیابان‌های آمستردام يا استامبول-)

آنچه در مورد نشر شعر و داستان (ادبيات به‌طور خلاصه، به‌خصوص در ايران، هنوز شكلى به نام قطعه ادبى رسميت دارد و البته تحت همان دو عنوان به فروش می‌رسد) حالا و درگذشته نزديك، روشنست اينست كه دست‌کم اينجا و ظرف دو يا سه سال گذشته، خصوصی‌سازی به كمال اتفاق افتاده است. به‌راستی نشرهاى خصوصى وجود دارند و کمک‌های دولتى البته تنها منحصر به چند نشر است كه آن‌ها هم بازارشان نه در نمايشگاه كتاب، بلكه در فروشگاه‌ها و خريداران عمده و ناگزير (کتابخانه‌ها بايد ليست موردنظر وزارتخانه را تهيه كنند) است. بدين ترتيب، ناشران نوپا با سرمایه‌های شخصى محدود كه تنها چشم اميد فروششان به همين نمايشگاه كتاب است، در اين نبرد براى فروش البته كالايى فرهنگى حاضر می‌شوند تا نه‌فقط بدل به نام‌های شناخته‌شده گردند بلكه بتوانند در اين بازار، جان سالم به دربرند و اين امر تنها از طريق فروش به هر قيمتى رخ می‌دهد.

از پيش می‌توان تصور كرد كه اين بازار – نمايشگاه كتاب- نمی‌تواند كفاف دخل و خرج اين نشرهاى نوپا را بدهد و از طرفى با وضعيت محقر و واپس زده ادبيات – به‌خصوص شعر- هم نمی‌توان اميد چندانى به پخش داشت. بنابراین، عمده قراردادهاى اين نشرها بر پايه سرمايه گزارى خود مؤلفین صورت می‌گیرد؛ قراردادى كه گرچه از نشر شعر آغاز شد اما اكنون به داستان و حتى ترجمه هم تسرى يافته است. بااین‌همه، ناگزيرى آشكار آن، به شكل گسترده مورد تمسخر قرار می‌گیرد. جملاتى مانند اينكه همه شاعر شده‌اند و ازاین‌دست (در اين مورد در تمسخر اين وضع، خلاقیت‌ها عمدتاً از سوى نويسندگان و شاعرانى صورت می‌گیرد كه گويى در سیاره‌ای ديگر زندگى می‌کنند و از همه‌چیز بی‌خبر، ناگهان با سيل تبليغات فيس بوكى و مجازى روبرو شده‌اند) از همين سهواً يا عمداً ناديده گرفتن اين وضع سرچشمه می‌گیرند.

شايد كه در برابر آن نگاه‌های خونسرد و سرزنش‌آمیز نشرهاى بزرگ (مانند همان نشر معلق شده و حالا آزاد شده) را هم بتوان ديد. اما همزمان بايد به ياد آورد اين اصطلاح حالا باب شده يعنى مافياى نشر نه متعلق به اين چند سال بلكه به‌طور دقيق متعلق به زمانی است كه هیچ‌یک از اين ناشران نو پا وجود نداشتند و از قضا اين اصطلاح، اشاره به زد و بندهاى پشت پرده همين نشرهاى بزرگ براى فروش و بزرگ شدن داشت. تصميم براى تعيين اينكه كدام نشر بايد امسال به‌عنوان مثال جايزه داستان را به فروشگاهش ببرد و كدام جايزه شعر را و كدام جايزه ترجمه يا فلسفه را. آنچه اكنون اين ناشران بزرگ (!!) سرزنش می‌کنند، چيزى نيست جز همانچه خود در سال‌های گذشته تنها با پنهان‌کاری و رياكارى مرتكب می‌شدند. اين وضع، تنها نتيجه منطقى همان وضع است. تنها پرده‌ها افتاده‌اند و اينك در اين بازار آزاد همه‌چیز زير نور آفتاب نيمروز رخ می‌نماید.

برگرديم به خبر نگران‌کننده و ناديده گرفته‌شده خودمان: غرفه يك نشر در نمايشگاه كتاب دولت اميد، بسته‌شده است. آنچه به شكل مكتوب در دسترس است اينست كه هاى و هوى تهدیدکننده‌ای از انتشار كتاب ترانه‌های يك ترانه‌خوان مغضوب توسط اين نشر منتشرشده است و بعد هم روندى بازگشت‌ناپذیر كه تاکنون آخرين فرجامش، بسته شدن غرفه نشر و محروم شدن ناشر از فروش نمايشگاه و به تبع تهديد حيات خود نشر بوده است. خبر انتشار آن كتاب اما دروغ بوده است.  در تكذيب اين خبر، از نماينده مجلس تا همان خبرگزارى كه رندانه و شبانه خبر دروغين می‌گزارد و صبح برمی‌دارد تا امكان انتشار تكذيبيه از طريق سايتش گرفته شود یک‌صدا بودند. اما ظاهراً روندى كه آغازشده است قابل‌برگشت نيست و حالا تنها می‌توان به كم كردن تبعات مانند ممانعت از لغو امتياز نشر دل بست. بااین‌حال آن خبر دروغ آغازين كه در مهم‌ترین خبرگزارى دولتى قرار گرفت و ظرف چند ساعت (زمان لازم براى به راه انداختن آن روند زوال) برداشته شد آيا ساخته‌وپرداخته ذهن خبرنگاران آن سايت بود؟ آيا می‌توان پذيرفت آن‌ها پس از تب‌وتاب فروش روز جمعه آن غرفه، ناگهان متوجه شدند كه این‌گونه است؟ و اگر عداوت خاصى با نويسنده كتاب مورد بحث وجود دارد چرا اين عداوت در مورد دو غرفه ديگرى كه کتاب‌های ديگر همان نويسنده را داشتند، اعمال نشد؟

پاسخ روشنى وجود دارد. پاسخى دردناك و البته روشن. پاسخى كه نظام حاكم بر نشر را (نه نظامى كه اين دو يا سه سال اعمال‌شده است بلكه نظامى كه از دهه هفتاد و كمى پيش از آن تاکنون ادامه دارد) پيش می‌کشد. به‌سادگی كسى (هر كس) از يكى از ديگر غرفه‌ها (هر غرفه‌ای) براى فروش بيشتر نشر و غرفه‌اش، وجود اين غرفه را مضر ديده و در رقابتى کاملاً آزاد تصميم گرفته است به‌این‌ترتیب، فاتحه رقيب را بخواند. نه دولت و نه هيچ نيروى ديگرى جز حسادت و جاه‌طلبی شخصى يك نفر در بسته شدن غم‌انگیز اين غرفه نقش نداشته‌اند. بلافاصله عواطف دم‌دستی دست‌به‌کار می‌شوند: خبرچينى بين ماست!

تأمل دیگربار اجازه خواهد داد كه نه با محكوم كردن و نهایتاً قربانى كردن آن‌یک نفر يا آن‌یک نشر، كه با ديدن انگیزه‌ها تصوير روشن‌تری داشته باشيم: اين ناشران كوچك و در روياى فروش رؤیایی خود، در حالى دلبسته فروش هستند كه با انتزاعى كردن هرچه بيشتر فروش، اين مجوز را هم به خود می‌دهند كه در آب‌کردن كالاى فرهنگى از هيچ كارى فروگذار نكنند. اخلاق و فرهنگ تنها تا پيش از فروش و روند انتزاعى آن حضور دارند. اينجا اما يك شعار وجود دارد: فروش به هر قيمتى. اينست كه فرهنگ را حفظ می‌کند و رونق می‌دهد. هر بی‌اخلاقی و هر روشى مجاز است تا اخلاق و فرهنگ حفظ شود. گزاره ساده‌ای كه قانون، اخلاق و فرهنگ را به حاشيه می‌راند. همه‌چیز و همه‌کس از معنا تهى می‌شوند و از ميل فروش اشباع می‌گردند. اين مهم نيست چه كسى كالاى بهترى عرضه كند مهم اينست چه كسى بهتر بفروشد و ساده اينكه چه كسى زودتر اين خلاقيت خبرچين بودن را از خود بروز دهد. اينكه صاحب آن نشر پيروز خود ناشرى کهنه‌کار و به‌اصطلاح استخوان خورد كرده اين زد و بند است البته اين فتح را بهتر هم توجيه می‌کند.  پس زنده‌باد فروش و زنده‌باد بازار آزاد و زنده‌باد فرصت‌طلبی!

تصوير روبرو ممكنست بارها و بارها، زبر نظربازی‌های منفعت طلبانه و عواطف جریحه‌دار و نگاه‌هایی كه آینده‌نگرانه، ادامه روند را دنبال می‌کنند، خدشه‌دار شود اما و اما مناسبات بازار آزاد، آشكارا اينجا در جريان است و به‌روشنی می‌توان ديد كه در نخستين گام به سمت اين بازى، هر نوع معرفت‌شناسی ناگزير خواهد بود خود موضوع را كنار نهد. وانگهى در تأملات ناگهانى و شهودى ممكنست سوزوگدازها به حذف سازوکار نقد و تعيين ارزش ادبى از دريچه تاريخ ادبيات بپردازد. اما می‌توان پذيرفت كه در صورت پديد آمدن و تأسیس چنين سازوکاری، همه‌چیز بار ديگر و در مرتبه‌ای ديگر انتزاعی‌تر خواهد شد. شايد بايد رجوع كرد به انجمن منتقدين سينما و مطالعه كرد كه آيا براستى آن انجمن توانسته است در فروش و عدم فروش، تأثیری بی‌طرفانه داشته باشد؟ اينكه همچنان پرفروش‌ترین فيلم اين سينما همان نازل‌ترین فيلم آن نيز هست، به نظر نمی‌تواند مؤید چنان نقشى براى انجمن منتقدين سينماى ايران باشد.

در اين روند، آنچه در نخستين گام كنار گذاشته‌شده است همين نقادى و ارزش ادبى است. ارزشى كه نه وابسته است به فرش قرمز و خوش آب و رنگى تبليغات   و نه به ميزان فروش و اعداد و آمار بينندگان و خوانندگان. گرچه اين اعداد و ارقام هم به همان سادگى روش‌های رقابت، قابل جعل هستند. حقيقتى در اين اعداد و ارقام وجود ندارد كه بتوان به آن‌ها اتكا كرد جز ميزان گردش اقتصادى آن‌هم اگر بتوان واقعى بودن اين آمار را محك زد. شايد بايد به‌جای پرسيدن از اينكه چگونه و چرا يك غرفه بسته‌شده است، بايد پرسيد اكنون از خواندن و دسترسى چه کتاب‌هایی محروم شده‌ایم؟ آيا اين کتاب‌ها در تصوير كلى شعر زمان ما نقشى دارند يا می‌توانند داشته باشند؟ مواجهه اين آثار با تاريخ و سنت ادبى ادبيات فارسى چگونه است؟ با كدام بخش از اين تاريخ گفتگو می‌کنند؟ و در یک‌کلام: ارزش ادبى اين آثار تا چه حد است؟ اين پرسش آغازينى است كه از آن به سمت ادبيت ادبيات می‌توان بازگشت.

آنچه ادبيات پس از مشروطه را تن می‌بخشد، عمدتاً از بر مواجهه تصادفى و بخت و اقبال بوده است كه پر و بال گرفته است. گرچه برخى نشريات تلاش كردند با انتشار آنچه خود ارزشمند می‌یافتند، مانع از فراموشى و از دست رفتن نوشته‌های نسل‌ها گردند اما روابط معيوب ساخته و پرداخته ساليان كه در غياب نقد ادبى در دانشگاه‌ها و يا تقليل آن به‌نوعی بلاغيات ادبيات كلاسيك از یک‌سو و از سوى ديگر برآمدن و فروریختن پياپى معیارهای من‌درآوردی شكل گرفتند، در فرورفتن يكسره در روابط بازار اينك همه‌چیز را وانهاده‌اند تا در دلبرى كردن براى دولت از يكديگر سبقت گيرند. الزام حالا ديگر اضطرارى ساختن سازوکار آبرومندانه‌ای براى نقد، اكنون بيش از هر زمان ديگرى می‌تواند رهایی‌بخش باشد. نه‌تنها رهايى براى آثارى كه زير آوار اخبار و سهم خواهى ها مدفون‌شده‌اند بلكه علاوه بر آن رهايى امكان ستايش زيبايى و حقيقت.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال