Advertisement

Select Page

یک شعر از مهین میلانی

یک شعر از مهین میلانی

کوه
ای کوه دماوند
ای سقف بلند خاورمیانه
که در روزهای بی دود و ابر تهران
از جاده ی شمیران
هم چون عقابی بال هایت گشاده
تا مادر نزائیده باشد
آن کس که بخواهد گزندی برشهر

چرا خموشی
ناسپاسی مردمانت را
چگونه نظاره می کنی
بزن بزنِ خائنانت را

تو که رمز اساطیری تهرانی
بگو
تو که با این همه استقامت
روح سرگردانی اکنون
بگو

تهرانت به شعله های آتش سوزانده شد
این همه بی هویت،
پای خونخواران چگونه به حریم  تو باز کردند؟

تو که ذرات تنت همیشه معلق در هوا
بگو
چگونه مرگ را با زندگی خاموشت
رازورانه می نگری

هنوز “با بیشه های تو می توان با تو در آمیخت”
با تو که تهرانت را، جسمت را
“شرحه شرحه می کنند و برسربازار می فروشند”

آیا ما داریم از درون تاریخ عبور می کنیم؟
تاریخ مال گذشته است
تو که گذشتنی نیستی
تویی که تاریخ دردلت جوش می زند
بیا و بُرُوی شاهان
متجاوزین
کتاب سوزان
دهان سوزان
تو می دانی
یا من می خواهم تو این گونه بدانی
که تهرانت
گاه کمرشکن بوده است
و
اما
بیدی نیست که با این بادها بلرزد.

من بر دامن تو نشسته می گریم
ای آقای سروریِ من
ای بانوی بلندآوازِ همرازِ من
ای خدای مأنوسِ من
با تو تو بلندآوا
زندگی هنوز برایم نمرده است
با تو “حکمت رنج بردن را ” می آموزم
با تو
امید دردلم نمی خشکد
با تو این ویرانی شهر
می تواند هنوز پژواکی جاودانه با خود حمل کند
که تا شقایق بر دامنه ات می شکفد
با تو
“زندگی باید کرد “

۲۸ مارس ۲۰۲۶

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights