Advertisement

Select Page

یک شعر از پرویز میرمکری

یک شعر از پرویز میرمکری

 

برای موزو و سیامک

تنفس یک آیت‌الله در هوا کافیست
تا چرک از دُمَل سرازیر شود
آسمان بوی ختم بگیرد
خشونت میدان‌داری کند
گُل پژمرده شود
شبنم روی برگ بمیرد

تنفس جورج بوش در پهلوی اقیانوس کافیست
تا اسکله‌ها عفونت بگیرند
دهان ماهی بوی نفت بگیرد

تنفس فالانژهای سیاسی کافیست
تا آخرین رویای برابری زیر پای اندوه کشته شود
انسان هزار تکه شود
به حقه‌بازی آغشته شود

که دیگر خیلی ساده آغاز نمی‌شود
تماشای دست و پا زدن مرگ
در اقیانوس شن و ماسه
و نوستالُژی آفتاب سمفونی آتش نیست
وقتی گندم انسان را درو می‌کرد
تا نقاشی شود.

و خورشید در کنار مزرعه‌ها و کلیساهای زرد شده
به دنبال انگشت‌های Van Gogh
در حریم بوم سوخته بود
تا رنج قهقهه‌ی باشد
در گوشی که باید هدیه می‌شد

نمی‌دانم اما چرا ؟
مکث می‌کنند
این واژه‌های روشن
روی میز
کنار زیر سیگاریِ پُر از
خاکستر‌های خاموش
در امتداد آوازهای لهجه‌ی من

پاورچین پاورچین
از نیمه‌های این غم بی‌شخصیت بگذر
بیا و مرا از گونه این اتاق بچین.

اُتاوا – ۲۰۰۲

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights