Advertisement

Select Page

سه شعر از جمشید عزیزی

سه شعر از جمشید عزیزی

۱
جنگ

از آفتاب خون می‌تابد
که کاروبارمان
مثل همیشه لخته شده است!
و چه عجیب کودکان پرنده می‌شوند
می‌گویند: (واقعیت تلخ است)
می‌گویند: (چاره‌ای نداشتیم)
خبرگزاری‌ها بار دیگر می‌بافند
آدم‌بزرگ‌ها تصمیم می‌گیرند
آدم‌کوچک‌ها می‌میرند
و خون تنها شعری‌ست که جاری می‌شود
و این زخم‌ها خوب‌شدنی نیستند.
***

۲
کبوتر صلح

در سینه‌خیز شعر
بر زمینی که به جای خاک
بوی باروت می‌دهد
بعد از موشک‌باران آرزوها
به دنبال پناه‌گاه دستان تو هستم
ای کبوتر بی‌مرز
زمین خسته ما
دیگر تاب پوتین ندارد!
***

۳
بازمانده

جنگ تمام شد
من امّا
هنوز تنهایم
هنوز خالی‌ام
هنوز درد دارم
و هنوز می‌ترسم
مثل آپارتمانی که
موشکی را خورده است!…
***

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights