جوجهپرندهی آرژانتین، رائول گونزالز تونیون
جوجهپرندهی آرژانتین، رائول گونزالز تونیون۱
شرح و برگردان: کوشیار پارسی
شاعر آرژانتینی، رائول گونزالز تونیون، که لقب «جوجهپرندهی آرژانتین۲» داشت، در ۲۹ مارس ۱۹۰۵ در بوئنوس آیرس به دنیا آمد و در ۱۴ اوت ۱۹۷۴ نیز همانجا درگذشت. در خانهای با دو حیاط و یک درخت ازگیل روبهروی دیوار پرورشگاه متولد شد. امروز نه آن خانه باقی مانده، نه دیوار و نه پرورشگاه.
«من در محلهی اونسه۳، در جنوب، چشم به جهان گشودم. / خولیو د کارو۴ نیز همانجا زاده شد / و کارلوس د لا پوآ۵ شعرهای بهیادماندنیش را همانجا نوشت. آن روزها هنوز ماه بر حیاطها میتابید. آیا همهچیز بهتر بود؟ نمیدانم. فقط متفاوت بود».
رائول گونزالز تونیون، فرزند کارگران مهاجران اسپانیایی بود. تعهد اجتماعی را از پدربزرگ مادریاش، مانوئل تونیون، به ارث برد؛ معدنچی و سوسیالیستی اهل آستوریاس که نخستین بار او را به تظاهرات برد. پدربزرگ دیگرش، اِستانیسلائو گونزالز، پیکرتراشی ماجراجو و دائمالخمر بود که هرگز اسپانیا را ترک نکرد. همانجا ماند و ردای مریم مقدس که همسایهها در مراسم مذهبی با خود حمل میکردند رنگآمیزی میکرد، به میخانهها سر میزد و دنبال زنان جوان میافتاد. رائول در دوران کودکیش حکایتهای شگفتانگیزی از او شنید و از او شیوهی شاعرانه و شوق سفر به ارث برد. در هفدهسالگی، شناخت عمیقی از جهان زیرزمینی بوئنوس آیرس داشت که به موضوع اصلی نخستین کتاباش، «ویولن ِ شیطان۶/۱۹۲۶» تبدیل شد. در این کتاب، بوئنوس آیرس ِ میخانهها، کافهها و کابارهها را استادانه به تصویر کشید؛ مکانهایی که دریانوردان، روسپیان، دزدها و الواطها در آن رفتوآمد داشتند. این مجموعه، به برادرانش انریکه و اسکار تقدیم شده است: «مهربانترین شنوندگان شعرهام.»

ایستاده از چپ به راست: پابلو نرودا، آمادو وییار، فدریکو گارسیا لورکا و خورخه لارکو => نشسته: رائول گونزالز تونیون.
پنج «دریانورد» در بوئنوس آیرس، سال ۱۹۳۳، در مراسم رونمایی کتاب «۴۵ روز و ۳۰ دریانورد۷» از نورا لانگه. در این عکس که همگی متناسب با موضوع کتاب لباس پوشیدهاند، ایستاده از چپ به راست: پابلو نرودا، آمادو وییار۸، فدریکو گارسیا لورکا و خورخه لارکو۹. نشسته: رائول گونزالز تونیون.
دزدها
صبح زود بروید سراغشان،
که کلاههایی تا روی گوشهاشان پایین کشیدهاند.
از پیرزنهای خانهی سالمندانِ راهبهها دزدیدهاند.
پولشان را به باد خواهند داد
پای زنها و الواطها در میخانهها و بارهای ارزان،
در میلونگا۱۰ها و بارهای مخفی.
به تانگویی از فرانسیسکو پراکانیکو۱۱ گوش خواهند داد
و در پاتوقِ پنا۱۲ فریاد خواهند زد: «ایول، دِ بیا، ایول۱۳!»
به گاهی که دخترانِ باغ گیاهشناسی غرق در رویای روکامبول۱۴ هستند.
از پارک گوال۱۵
خنیاگرِ آوازهخوان گونههاش را خیس خواهد کرد
وقتی شعرهای تیرهای میخوانَد از خون، مرگ و عشق.
شبها، همراه مادرشان، تنها برای دلخوشی،
یالهای براق اسبها را میبوسند؛
همانهایی که کارلوس د لا پوآ دربارهشان سروده بود.
و آنان انسانیاند، و همزمان غیرانسانی، سرنوشتباور و احساساتی،
معصوم چون حیوانات و رذل چون مسیحیان.
هیچ اندوهی از هم جداشان نمیکند.
هرکدام بدانسان میزید که میخواهد.
و وقتی مادرشان میمیرد، با نوای گیتار سوگواری میکنند.
سکهای بیستسِنتی در شکاف بینداز (۱۹۲۶)
در این اتاقِ کثیف و تاریکِ پُر از آدمها و نورِ زنندهی چراغها،
اگر که میخواهی زندگی را از پشتِ عینکی صورتی ببینی،
سکهای بیستسِنتی در شکاف بینداز.
و نگاهات را به آن زنِ زیبا ندوز که به وعدهای دروغین دهان غنچه میکند.
سکهای بیستسِنتی در شکاف بینداز
اگر که میخواهی زندگی را از پشتِ عینکی صورتی ببینی.
درد آدم را از پا درمیآورد، رفیق، زندگی سخت است؛
پس سکهای بیستسِنتی در شکاف بینداز
اگر که میخواهی زندگی را از پشتِ عینکی صورتی ببینی.
II
چراغهای کوچکِ شهربازی، عروسکها و خیمهشببازها،
برای آنکه دوباره کمی کودک باشیم
و میانِ دریانوردانِ لیورپول یا سوئز پرسه بزنیم.
III
نمایشخانههای پر از دکورهای جعلی.
در پشتِ آن شیشههای کدر، فضایی اندوهبار پنهان است.
بهشتهای ساختهگی.
IV
صد چراغ کوچک.
معجزهای از بازتابهای آکروباتیک.
اینجا زن است و بابونه!
اینجا فراموشیست و خوراکیهای سبک.
اما بیش از همه، زن برای مردانِ بندر
که چشمهاشان را چون سوزن در چشمهای مرده فرو میکنند.
کوتولهی سراسّانی۱۶ نباید اسکلت باشد،
چون بیشتر شبیه طلسمیست از جواهرفروشیِ اسکاسانی۱۷.
طناببازی، پریدن، چشمهای موش، صورتِ دلقک
و آن ترانهی «ترا–لا–لا–ترا–لا» با آهنگ تپشِ قلبِ پیرت.
تصویرها، لامپها، ملودیهای کوتاه، رازهای اتاقهای خصوصی
که در آن دریانوردانِ توهمزده پنهانی وارد میشوند.
و جشنی، جشنی بس احمقانه، تراژیکـکمیک و گروتسک.
اما هنوز امیدی دور به زندگیای از هزار و یک شب…
V
چه لحظهی لذتبخشیست برای رفتن و تماشای چاقترین زنِ جهان!
تا که با احساسی عمیق از ترس وارد شویم،
در فکر به غولْزنِ شارل بودلر …
بیگمان خطا خواهیم رفت:
اگر که او برهنه باشد، اما هرگز نه لخت و عور؛
و اگر که ریش داشته باشد، اما نه ریشی بس پرپشت،
پس زن است.
اما آن لحظهی ترسِ عمیق… چه لحظهی لذتبخشی است
برای رفتن و تماشای چاقترین زنِ جهان!
VI
و ناراحت نباش، رفیق، زندگی سخت است،
فلسفه شادی چندانی در خود ندارد.
سکهای بیستسِنتی در شکاف بینداز
اگر که میخواهی زندگی را از پشتِ عینکی صورتی ببینی.
کتاب «ویولن شیطان»، و نفوذ برادرش انریکه، به او امکان داد تا در روزنامهی کریتیکا۱۸ به کار مشغول شود. ناتالیو بوتانا۱۹، سردبیر روزنامه، که به داشتن شاعران جوان نسل جدید در تیم خود افتخار میکرد، از رائول دعوت کرد تا به او بپیوندد. («… برای من، یک شعر خوب بهترین کارت ویزیتِ روزنامهنگار است…»).
روزنامهی کریتیکا، مدرسهی بزرگِ آموزش روزنامهنگاری بود که بسیاری از مشاهیر ادب آرژانتین چون خورخه لوییس بورخس، از دروازههای آن عبور کردند. رائول در بیستسالگی، با جهانی در برابر و در حالی که میان دو جریان متضادِ «فلوریدا» و «بوئدو» در رفتوآمد بود، به آوانگاردِ اولیه پیوست و با گاهنامهی افسانهای مارتین فیِرو۲۰ و کسانی چون بورخس همکاری کرد. امروزه او را در گزیدههای هر دو جریان قرار میدهند، زیرا هم اصول جریان اول را پذیرفت، و در عین حال به نقدهای تند و اجتماعی گروه بوئدو بیاعتنا نماند.
آزادی
و
ناگهان آزادی آمد.
آزادی نامی ندارد، تندیسی ندارد، و خویشاوندی هم ندارد.
آزادی تند و تیز است.
آزادی شکننده است.
آزادی فقط آزادی است.
او از مردگان تغذیه میکند.
قهرمانان برای او زمین خوردهاند.
بدون ترس، نه آزادی وجود دارد، و نه شادی.
آزادی همان توازنِ هماهنگِ میان این دو است.
ما شرم را احساس میکنیم، اما آزادی نه؛ آزادی برهنه راه میرود.
(و خداوند عیسی مسیح گفت که پادشاهیِ خداوند زمانی خواهد آمد
که ما دوباره برهنه راه برویم و دیگر هیچ شرمی نداشته باشیم).
برادران، ما این را میدانیم، اما آزادی نمیداند.
II
باید سنگ بود یا آردِ خالص یا آب، رازِ بنفشِ باروت را دانست،
مرگ را در برابرِ آذرخش دید، اهمیتِ سیر و اسطوخودوس را فهمید،
در آفتاب، در باران و سرما راه رفت، سربازی با تفنگی شعلهور باید دید
که از آزادیِ محبوباش آواز میخوانَد.
زندهباد عشق، زندگیِ نیرومند، مرگی که عطرهای نافذ پخش میکند،
از آن رو که انسان میمیرد و دوباره برمیخیزد،
نور بر بامهای سپیدهدم، بر دکلهای نفت،
بر سقفهای خرمنجاها، بر دکلهای پنیر و شراب،
بر هِرَمهای چرم و نان، بر انسانهای بازگشته،
بر پنجرهای با پرچم در نقشدوزیِ آشنا،
و بر آمبولانس، با زخمیها، که از «آزادیِ محبوب» میخوانند.
باید همچون پلی ضروری بود، چون سوسن طبیعی، چون گاو،
باید دانست چگونه به ژرفای سکوت رسید،
به زیر ِ جوانه و ریشهی فریاد، باید ترس و شجاعت را تجربه کرده بود،
دستی را دید که فانوسی تکان میدهد
در شب، به سوی آشیانهی دورِ ترکشها.
باید مردهای را دید، با زخمها و تنهاییِ حکشده بر او،
که با این حال میخوانْد: «آزادیِ عزیز».
III
ناگهان آزادی وارد شد.
همهی ما خواب بودیم، بعضی زیر درختان، بعضی بالای رودخانهها،
بعضی دیگر میان سیمان، و برخی هنوز زیر زمین.
ناگهان «لیبرتی» با مشعلی در دست وارد شد.
همهی ما بیدار بودیم، بعضی با کلنگ و بیل، بعضی با پردهی سبز،
بعضی میان کتابها نشسته بودند،
و بعضی تنها در حال خزیدن بودند.
ناگهان «لیبرتی» با شمشیری در دست وارد شد.
همهی ما خواب بودیم، و همهی ما بیدار بودیم،
و عشق و نفرت از میان جمجمهها عبور میکردند.
ناگهان «لیبرتی» وارد شد، بیآنکه چیزی در دست داشته باشد.
«لیبرتی» مشت خود را گره کرد.
اوه! آن زمان…
در پایان دههی بیست که قطببندی سیاسی آشکار میشد، روشنفکران ناچار شدند موضع خود را مشخص کنند. شاعر جوانِ میخانهها داشت به نخستین شاعر اجتماعی–سیاسی آرژانتین تبدیل میشد. او به شکل خستگیناپذیر به بندرها سفر میکرد و شیفتهی جادهگردی بود. ناتالیو بوتانا زود فهمید که «رائول مثل پرنده است، و باید هرطور شده او را همیشه بیرون از تجریریه نگه داریم». این مشاهدهی تیزبینانه سبب شد که به عنوان گزارشگر روزنامه کار کند. و به این ترتیب سفرهای او آغاز شد؛ سفرهایی که در آن تجربههای گوناگون به دست آورد و آنها را در شعر بازتاب داد.
اعتصاب کارگران پاتاگونیا۲۱ در سال ۱۹۲۱، در شعر رائول گونزالز تونیون، یکی از نخستین سخنگویان خود را یافت. کتاب «چهارشنبهی خاکستر۲۲» محصول تجربههاش بهعنوان روزنامهنگاری بود که به سراسر کشور سفر میکرد. شاعر دست به نوعی کاوش جغرافیایی زد؛ کاوشی در تاریخ خودش و تاریخ آرژانتین، در قالب نوعی بازنگری ِ فراتر از مرزها که در برابر روایت رسمی قرار میگرفت. با جایزهی ۵۰۰ پزویی از شهرداری برای این کتاب، بلیت کشتی به اروپا خرید و در پاریس ساکن شد. پولاش خیلی زود تمام شد، اما همین باعث شکلگیری کتاب «خیابان سوراخ جوراب۲۳» (۱۹۳۰) شد؛ جهشی بزرگ از میخانههای بوئنوس آیرس به میزی در مونپارناس. این کتاب سرشار از ستایش پاریس است: زنان، گوشهخیابانها، فضای بوهمیایی و دنیای سوررئالیسم.

با پابلو نرودا و دوستان در پاریس، ۱۹۳۷
نوشتهشده سر ِ میزی در مونپارناس
بعدازظهری، میان همهمهی شلوغیِ مونپارناس،
در آن هوای آشنا و روشنِ شهرستانی،
– هر پنجره سهم خود از نور خورشید با آواز میپرداخت –
پرسه میزدم، جرعهجرعه شراب قرمز خوبی مینوشیدم،
شاد مثل یکی ترانه، سرخ و شاد چونان انقلاب.
و با خود فکر کردم: حالا چه کنم با زندگیام؟
دو دوست دارم: یک ساکسیفونیست و یک فروشندهی بادکنک.
آنان به من گفتند: زمستان در راه است، و این وحشتناک است.
گربهها آفتاب میگیرند، اما انسان به آتش خوب نیاز دارد، گوشت خوب، و دستکم هفتهای دو بار یک زن.
برخی زنان در مونمارتر به من نزدیک شدند، اما از من سیگار و صد فرانک میخواستند،
و تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که بوسههایی تند و کمابیش نادیدنی به آنها بدهم
و از کشورم برایشان حرف بزنم، بیآنکه بفهمند،
و به آنها بگویم که بلانکا لوز بروم۲۴ در مکزیک است، بیآنکه بپرسند او که بود.
شبی، زیر ماه ِ کهنهی پاریس، که چون گلو از بالای بامها میگذشت – ماهی که بر عاشقان و بزدلان یکسان میتابد – پسر و دختری دیدم که بر مهتابی بلند عشقبازی میکردند.
من از بوئنوس آیرس میآیم، به دوستان ناشناختهام میگویم، از بوئنوس آیرس آمدهام؛
شهری که سه برابر بزرگتر و سه برابر کوچکتر از پاریس است.
و با اینکه کلاه، کراوات و خلقوخوی شیطنتآمیزم خیلی خیلی اروپایی است،
غمگین و در عین حال صمیمیام، مثل آرژانتینی واقعی.
میتوانم بگویم: من پسر فقیری هستم، اینجا رها شده، مثل چمدانی با برچسب، در هر ادارهی گمرکِ جهان.
و دلم میخواهد به ترکستان بروم، چون «ترکستان» واژهای زیباست،
و دوستام میشل بروف۲۵ در ترکستان به دنیا آمده است.
کاش میتوانستم کاری را که روزهاست به آن فکر میکنم، با انجام رسانم!
اینکه از بالای برج ایفل شروع کنم به فریاد زدن، با جیغهایی بلند، تا زنی سوی من بیاید و دوستام داشته باشد!
نئوکن۲۶ را میشناسی؟
آنجا کلبههایی از تنهی درختان هست
و مغازههایی که هم خوکچه هندی میفروشند و هم کتابهای موریس دکبرا۲۷.
و توکومان۲۸؟
درتوکومان، شب را فقط در چشمهای زنان مییابی، و گیتارها، خوشآهنگ و نوا، مثل حیاطهای خانه صدا میدهند.
و مندوزا۲۹؟
در مندوزا بچهها میتوانند آواز بخوانند، چون کنارِ نهرهای آبیاری به دنیا آمدهاند.
و لا ریوخا۳۰؟
آنجا من چون نوجوانی ریشدار پرسه میزدم
و با پنجاه پزو و یک گاو در انتخابات پیروز شدم، درست عینِ خودم، عین باستر کیتون.
و سانتا فه۳۱؟
در سانتافه سی روز در صومعهای زندگی کردم
با هشت راهب فرانسیسکن که خمیده به زمین مینگریستند.
پریها به اتاقام میآمدند و تکههایی از نور خورشید برایم میآوردند،
و شبها در طاقچهها پنهان میشدند تا سگهای سرگردان و مسافران را به دام بیندازند.
ما ایستگاههای متروکهی قطار، چاههای نفت و مدرسههای روستایی هم داریم،
درست همانطور که در داستانهای برِت هارته ۳۲دیده میشود.
اما چیزی که کم داریم، شادِ ِ واقعیِ مدام است، خندهای ناب، قلبی به راستی آزاد.
و بهتر است دربارهی قلب من هیچ نگوییم.
میخواستم نمایش سیرک را اعلام کنم با کوبیدن مشتهام بر ستارههای سرخ.
میخواستم بر پنجرههای قطار تندروی لوکس تف بیندازم تا میلیونرها را به خشم بیاورم.
میخواستم تمام ارتباطهای تلفنی را مختل کنم
تا ببینم آیا میتوانم کلمهای بیابم، فقط یک کلمه برای خودم، و تمام نامههای جهان را باز کنم
تا ببینم آیا کسی، حتی یک نفر، خاطرهای از من دارد، تنها یک خاطره.
میخواستم بمبی منفجر کنم، دولتی را سرنگون کنم، انقلابی با دستانام به راه بیندازم؛
دستانی به دوستی با بلور، نور و نوازش –
میخواستم تمام فروشگاههای بورژوازی و همهی آکادمیهای جهان را نابود کنم –
و برای خودم کمربندی شجاعانه از مسیرهای نامحتمل بسازم، مثل آلن ژربو۳۳،
تا بلانکا لوس۳۴ بیاید و مرا دوست بدارد.
پس از دورهای زندگی در بارسلون، به آرژانتینِ اقتدارگرا در «دههی بدنام» بازگشت. ناتالیو بوتانا در شورش مسلحانه شرکت داشت و از طریق روزنامهاش به آن دامن میزد. این کارش بعدها به زندانی شدن، تعطیلی روزنامهاش و تبعیدی کوتاه مدت انجامید؛ تبعیدی که در سال ۱۹۳۲ از آن بازگشت.
زمان باز شدن دوبارهی کریتیکا، جنگ میان پاراگوئه و بولیوی درگرفت و رائول به جبهه فرستاده شد تا از تصاویر تکاندهندهی این تراژدی گزارش تهیه کند. در آنجا شاهد وحشت جنگ و اجساد «سربازان جوانی بود که در آغوش یکدیگر جان میدادند» و بوی «زمینی که از ناامیدی شخم خورده بود، درختان سوخته، و باقیماندهی همسانهها و کفشها.» او روایتگر رنجِ مستقیم بود.
در بوئنوس آیرس، نزدیک بندر، در همان میخانههایی که در جوانی در آنها آواز خوانده بود، کارگران بیکار، دانشجویان و کارمندان«شهرک بیکاران» را بناگذاشته بودند.
گونزالز تونیون بار دیگر، برای گزارش آنچه در آنجا میگذشت، انتخاب شد. به میان مردم رفت و گزارش مهمی از زندگی آنان نوشت که آن را «محلهی تلخکامان» نامید. بعدها، زمانی که راهپیمایی اعتراضی سازماندهی شد، رائول نیز حضور داشت. پلیس با شلیک گلوله و ضربات شمشیر به مردم حمله کرد: مردمی که به «میان زاغههای ساخته از مقوا و گونی» میگریختند. تونیون در واکنش مستقیم به این رویداد گاهنامهی “کُنترا۳۵” را بنیاد گذاشت و شعر “گروهان ضربت۳۶” را منتشر کرد که گونهای موضع بوطیقای شعری و بیانیهی ایدئولوژیک در برابر بورژوازی و “نگهبانان با یال و کوپال نظمِ مستقر” بود. به خاطر این شعر دستگیر شد و دادگاهی سرانجام در سال ۱۹۶۵ او را به دو سال حبس تعلیقی محکوم کرد.
آزادیخواه
به یاد ِ آیدا لافوئنته۳۷ که در معدنهای آستوریاس جان باخت. مادرید، ۱۹۳۵
به ادواردو اوگارته ۳۸
او آغشته به خون بود، زمانِ کشتار نگهبانان،
آغشته به گِل بود، آغشته به هوا، آغشته به اسپانیا.
بیا، به خاکسپاریاش، کارگر روزمزد کاتالان،
بیا، به خاکسپاریاش، دهقان آندلسی،
بیا به خاکسپاریاش، شخمزنِ اکسترمادورا،
بیا به خاکسپاریاش، ماهیگیر گالیسیایی،
بیا، به خاکسپاریاش، چوببُرِ باسک،
بیا، به خاکسپاریاش، دهقان کاستیلی،
نگذار معدنچی آستوریایی۳۹ تنها بماند.
بیا، زیرا او آغشته به اسپانیا بود،
بیا، زیرا او عروسِ اکتبر بود،
بیا، زیرا او گلِ رُزِ اکتبر بود،
بیا، زیرا او عروسِ اسپانیا بود.
مگذار گورش تنها در آن دشت رها شود،
جایی که زغال و خون در هم میآمیزند،
بگذار گلِ خونِ او همیشه شکوفا بماند،
بر پیکری که در سرخی پیچیده شده است،
گورش را تنها وانگذار
وقتی نگهبانان رژه میروند،
وقتی اسقف از نیروها بازدید میکند،
وقتی جلاد معدنچی را شکنجه میدهد،
او ردای سرخاش تکان میداد.
میخواهد از گورِ باد بیرون بیاید،
میخواهد بیرون بیاید و شما را برادر بخواند،
و شجاعت و امیدتان را دوباره زنده کند،
و آن روزِ اکتبر را به یاد شما بیاورد؛
روزی که میوههای فولادی فرو ریختند،
و همهچیز از اسپانیا آکنده بود،
و همهچیز عروسِ اکتبر بود،
و همهچیز گلِ رزِ اکتبر بود،
و همهچیز مادرِ اسپانیا بود.
از: مجموعهی «رُز زرهپوش» La rosa blindada
رائول گونزالز تونیون درست پیش از ژوئیهی سرنوشتساز ۱۹۳۶ به بوئنوس آیرس بازگشت تا بخش اسپانیایی–آمریکاییِ «اتحاد روشنفکران ضدفاشیست۴۰» را بنیانگذاری کند.
در آرژانتین، اقتدارگرایی حاکم بود و شاعر در تیررس دولت. او در همین دوره مجموعهی «۸ سند از امروز۴۱» را منتشر کرد که گردآوری از نوشتههای همبستگی با جمهوری اسپانیا بود.
من از رودهای بزرگ و کوههای بلند میآیم؛
از شهرهای روشن و تاریک، بلند و کوتاهِ قارهای که در آن به اسپانیولی سخن میگویند؛
قارهای با حدود بیست کشور، هم مشابه و هم متفاوت.
از جنگل ِ ترانههای بومی تا بندرِ سرودهای بینالمللی؛
از آشوبِ سوزانِ مناطق گرمسیری تا سکوتِ بزرگ و سفیدِ جنوب؛
از هزارتوی معادن تا مزارع طلاییِ گندم:
هشتاد میلیون آمریکایی، چه کریولو و چه گِرینگو۴۲،
با دقت به رویدادهای اسپانیا گوش میدهند
و با ترس و شادیِ متناوب،
نبرد مردم اسپانیا علیه تهاجم فاشیسم بینالمللی را دنبال میکنند.
خبر مرگ فدریکو کارسیا لورکا را که شنید، تصمیم گرفت جای او در اسپانیا باشد. توانست روزنامهی جمهوریخواه “اسپانیای نوین۴۳” در بوئنوس آیرس را قانع کند تا او را بهعنوان خبرنگار جنگی اعزام کند.
در آنجا، مرگ و درد و بمبارانها را در خیابانها و مزارع دید، و بعدها این رویدادهای هولناک را در دو کتاب توصیف کرد: «دروازههای آتش» و «مرگ در مادرید»۴۴.
چه مرگی که عاشق مرگِ خودش است!
چه قلب زنده و زخمی از گلوله!
چه ماه ِ سوزانی از خاکستر
که در آن فدریکو فرو میافتد…!
دومینگو فررِیرو۴۵ نوازندهی نیانبان،
نیانبان مینوازد… «نمیخوام، نمیخوام»!
چون دهانههای رودخانه از خون پر شدهاند،
چون من نمیخواهم، نمیخواهم، نمیخواهم.
و دستهگلهایی که در باد حمل میکردند، پژمردهاند؛
دستهگلهایی که برای سربازِ محبوب، ماهیگیر، دهقان، یا دریانورد میبردند.
طاعون بر گالیسیا فرود آمده است، افسوس، گروهبانانِ تاریک آمدهاند.
مردان بر درختان کاج آویزاناند، و نیانبان مینوازد: من نمیخوام، من نمیخوام.
برادران ما که در آن پاییناند، بهزودی برای انتقام مردگان خواهند آمد؛
بهزودی خواهند آمد، میان تابستان؛ بهزودی خواهند آمد، میان زمستان.
هرکه نمرده باشد در کوهها سرگردان خواهد شد.
خوبان در روستاها فرو افتادهاند.
افسوس، بگذار گرگها به کوهها نروند،
نیانبان ننوازند: من نمیخوام، من نمیخوام.
میلیشیاهای دلیر خواهند رسید تا پلیدیِ بیابان را ریشهکن کنند؛
آنان در میانه تاریخ خواهند رسید، در میانهی زمان.
نیانبان بنواز… بگذار اسقف برقصد!
نیانبان را بنواز، من نمیخواهم، نمیخواهم.
چون این زمان، زمان جشن در اسپانیا نیست؛
چون من نمیخواهم، نمیخواهم، نمیخواهم.
سربازان وفادار خواهند رسید تا سارها را از میان ببرند،
آنها از میانهی انجیل و از میانِ مردگان خواهند رسید.
نیانبان بنواز… بگذار افعی برقصد!
نیانبان را بنواز، من نمیخواهم، نمیخواهم.
چون نیانبان نمیخواهد من بنوازم.
چون دومینگو فررِیرو مرده است.
او در سال ۱۹۳۹، همراه با پابلو نرودا به سانتیاگو، شیلی رفت. این سفر که برای پانزده روز برنامهریزی شده بود، به اقامت پنجساله تبدیل شد. در آنجا روزنامهی “سده۴۶” را بنیان گذاشت و در دو ستون روزانه با سبک تند و بیپرده، دیدگاههای مبارزهجویانهاش را بازتاب داد. از همانجا گامبهگام اخبار جنگ جهانی دوم، اشغال پاریس توسط آلمان، تهاجم به اتحاد جماهیر شوروی و ویرانی گرنیکا را دنبال کرد. در آنجا بیش از هر زمان دیگری به دوستاناش در سراسر جهان میاندیشید و کتاب «آوازهای جبههی سوم۴۷» (۱۹۴۱) را به آنان تقدیم کرد؛ مجموعهای شامل چهار کتاب: «سرودها و ترانهها»، «ما و شعر»، «خیابانها و جزیرهها» و «هوسهای خوانسیتو، رهرو».
«ما، این همهی شما! شما همه، پرتو افکندید بر اندیشهام، به من دوستیای یگانه و صادقانه بخشیدید. شما دوستیای شاد و گرامی به من نشان دادید، و صداقت فکریتان ابتدا مرا شگفتزده کرد: چرا که من از بُخلِ خشن سرزمینام، از رنج آمده بودم. اینکه شما مرا چون یکی از خود پذیرفتید، به هستی و شعرم چنان اطمینانی بخشید که توانستم با آرامش در صفوف مردم مبارزه کنم. دوستی و بزرگواری شما بیش از هر پیمانی به من یاری رساند. و تا امروز، این مسیر سادهای که یافتهام، تنها راهِ درست برای همهی روشنفکران میبینم….» و در ادامه گفته است: «نویسنده باید از سلاحی استفاده کند که بهتر از هر چیز میشناسد: قلم».
«قلمِ نویسندهی شایستهی این نام نباید مطیع باشد. امروز، نویسندهی واقعی قلماش را به جای جوهر در خون میزند؛
و این قلم، بیش از هر زمان دیگری، به سلاحی بدل میشود. بهتر است قلمِ بیکاره بپوسد؛ اسپانیا امروز شور و شوق ماست. اگر در خاک آن نمیجنگیم، بگذار دستکم به شکلی سربازان او در خارج از کشور باشیم؛ نیروهای ضربتیِ اندیشهی بینالمللی. ما از این خجالت نمیکشیم که قلممان را، در خدمت چیزی قرار دادهایم؛ چرا که آن «چیز» چیزی کمتر از اسپانیا نیست. آن «چیز» جهان است؛ سرنوشت بشریت است.»
در سال ۱۹۴۳، «زمزمهی باروت۴۸» را منتشر کرد؛ مجموعهای از شعرها و قطعات نثری دربارهی رویدادهای جنگ، و نیز شعر زیبای «مرثیه در مرگ میگل هرناندز۴۹».
گروهی از جوانان که از زیباییشناسی ِ او پیروی میکردند، گروه ادبیای به نام «نانِ سفت»۵۰ تشکیل دادند که بین سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۷ فعال بود.
محلهی تلخکامان
زاغهها، حلبیآبادها، باورنکردنی و تاریک،
جایی که فراموشی آخرین چراغ را نیز خاموش کرد،
خیابان باسورا، خیابان کارتُن، خیابان خاردین۵۱
خیابانهایی که به دستِ وحشتِ گرسنگی ترسیم شدهاند،
سیلاب ناگهانیِ سلبمالکیتشدگان و بیکارانِ اجباری؛
جانهای فریبخوردهی مهاجرتی اندوهبار از استانهای دور،
که پیشانیهای رنگپریدهی ملت را رسوا میکنند.
محلههایی از بوئنوس آیرسی که در راهنماهای گردشگری نادیده گرفته میشوند؛
محلههایی بیدرخت، با افقهای دودگرفته، بیآب، بیگذشته، بیپنجره.
دژهایی هولناک، کثیف و گسترده، با خانههایی مثل قارچها؛
قوطیها، کیسهها، گودالهای پر از آبِ باران، خوردهشده توسط باد.
محلههایی با خورشیدهای کدر و ماههای زنگزده،
شبهای دشمنانه و سپیدهدمهای اندوهبار، و فرارهای عجیبِ سگهای تشنه.
خیابان خاردین نامی است که رؤیا میبیند از طنزی بلند و بیرحمانه.
مردی که چون کوبهی در فرود میافتد در حاشیهی شهری گسترده و بیانتها.
خیابان خاردین، نامی کوتاه که رنجی عظیم در خود پنهان دارد.
روستاهایی که در آن خانوادههای فشرده در هم زندگی میکنند؛
طبقهی – بهاصطلاح – فرودست، نه اوباش، که کرامت و ایمان حفظ کردهاند،
با کینهای مغرور در دل و امیدی زنده.
از «شهر من» (۱۹۶۳) mi ciudad
رائول گرونالز تونیون، در شب ۱۳ اوت ۱۹۷۴، آخرین شعرش را نوشت، به یاد ویکتور خارا، خوانندهای که به دست دیکتاتوری پینوشه کشته شد. روز بعد، هنگام استراحت قیلوله، رفت تا به میگل هرناندز، آنتونیو ماچادو و فدریکو گارسیا لورکا بپیوندد و دو برادرش که پیش از او درگذشته بودند. نیز به پدربزرگهای پیکرتراش و سوسیالیستاش.
یکلاقبای ِ خیابان، همانگونه که به دنیا آمد، در نهایت در میان شلوغیِ شهربازی، درگذشت. نگهبانانِ پیکرِ این یکلاقبای دوستداشتنی، دو موزهی او بودند: امید و رنج. او شاعری تمامعیار بود، هم در زندگی و هم در کارش. شعرهایی نوشت که جادویی بودند، سرشار از خلاقیتی واقعی. بهعنوان فرزند زمانهی خود، ترانههای پرشور و شعرهای زیبا نوشت دربارهی گوشهخیابانها و پرچمها.
چیز زیادی از خود به ارث نگذاشت: کتابهایی از هاینریش هاینه، والت ویتمن، روبن داریو، آرتور رمبو، شارل بودلر، فردریش شیلر، آنتونیو ماچادو و شعرهایی برای معشوقی که پیش از او رفت؛ بسیاری بدهیهای پرداختنشده؛ یک نقشه؛ یک بادنما؛ و یک ناوچهی قدیمی درون بطری.
کسانی که او را دیدهاند میگویند مثل یک کودک مرد. برای او مرگ، چونان معجزهی نهایی بود.
او بر سینهی پیروزش ستارهای مرده حمل میکرد و بر شانهاش پرندهای نشسته بود.
بیایید از رویدادی سخن بگوییم که روند ِ کمال را سوی نیکی پیش میبرد.
شعر، آن توازن میان خاطره و موعظه، میان واقعیت و افسانه،باید رویدادهای بزرگ و سودمند را ثبت کند.
بیایید از رویداد تاریخیِ خوشیمن و خجسته سخن بگوییم، با وجود شکست و مرگ.
این همان شعری است که ما به دنبالش هستیم؛
شعری که انگار اسیدی دست آن را خورده باشد،
آغشته به عرق و دود، و بوی ادرار و سوسن؛
آلوده به حرفههای گوناگونی که درون و بیرون قانون روی میدهند.
شعری ناپاک، همچون لباس، همچون بدن؛ با لکههای خوراکی و رفتار شرمآور،
با چینوچروکها، مشاهدهها، رؤیاها، ساعتهای بیداری، پیشگوییها،
اعلام عشق و نفرت، جانوران، تکانها، ایدهآلها،
باورهای سیاسی، انکارها، تردیدها، تأییدها، مالیاتها.
راهپیمایی گرسنگان از میان ویلاهای نوظهور گذشتهاند
و از میان بورژواهای مرده با شکمهایی پر از سوراخ،
و از صفهای معدنچیان تیربارانشده.
شورشی در راه است که ناگهان شعلهور خواهد شد،
چون برق ِ ناگهانی که از پنجره میتابد.
برای شعر، امکان وجود دارد.
سپیدهدمی هست.
دربارهی خود گفته است: «جانِ تسخیرناپذیرِ عصیانی که همیشه مرا برمیانگیزد در برابر هر آنچه زندگی انسان را تباه میکند.»

بوئنوس آیرس، ۱۹۷۴. یک ماه پیش از مرگ
خیابانی با سوراخی در سرما
من خیابانی میشناسم که در هر شهری یافت میشود،
و زنی که دوستش دارم با کلاه بره آبی.
من موسیقیِ دکهی شهربازی را میشناسم،
قایقهای کوچک در بطریها و دود در افق.
من خیابانی میشناسم که در هر شهری یافت میشود.
نه شبی که بر همهمهی بار افتاده بود،
نه لبهایی که آرام بر ترانهای قدیمی خم میشدند،
نه پوستر ِ رنگباختهی گروتسک،
و نه تارهای عنکبوتگونهی جهان در برابر قلبام.
حتا نه آن چراغهایی که همیشه خاموش میشوند، در حالی که مردان دیگر
با زانوهای برهنه و بازوان گشوده نشستهاند!
ـ من چند رؤیا داشتم، همان رؤیاهایی که شبها کودکانِ خوابیده را نوازش میکنند ـ
من درخششِ خوشبختی داشتم و چهرهام را در شیشهی مغازهها میدیدم
و در جایی از این جهان، مردی خوشبخت بودم.
تو آیا منظرههایی میشناسی که روی شیشه نقاشی شدهاند؟
و عروسکهای پارچهای با کلاههای شاد؟
و سربازهای اسباببازی که صبحها با هم رژه میروند
و گاریهای سبز با رنگهای تند؟
من خیابانی در هر شهر میشناسم،
و روح من، دور و در عین حال نزدیک، به مرگ و به خوشبختی میخندد،
شاد به سانِ شاخهای در باد ِ بهاری.
مردِ نابینا آواز میخواند.
به تو میگویم: من جنگ را دوست دارم!
این ساده است، معشوق من،
که چون گویِ نوری در هتلی که در آن زندگی میکنی.
از پلهها بالا میروم و موسیقی از کنارم میآید، موسیقی.
ما هر دو کولیهای گروهی دورهگردیم، شاد، در بالاترین نقطهی هر خیابان.
ناقوسها شادند، مثل صدایی تازه.
تو هنوز به انقلاب ایمان داری، و از سوراخ جورابات که میدوزی،
خورشید بالا میآید و اتاق را از نور پر میکند.
من خیابانی میشناسم که در هر شهری یافت میشود،
خیابانی که هیچکس آن را نمیشناسد و در آن قدم نمیزند.
تنها من در آن راه میروم، با اندوه برهنهام، تنها با خاطرهی زنی محبوب.
ادر بندری. بندر؟ من بندری میشناسم.
گفتنِ “من میشناسم“ یعنی که: چیزی مرده است.
۱ RAÚL GONZÁLEZ TUÑÓN
۲ pichón de Argentina
۳ Once
۴ Julio de Caro
۵ Carlos de la Púa
۶ El violín del diablo
۷ ۴۵ días y 30 marineros / Norah Lange از نویسندگان آوانگارد دههی بیست و سی سدهی بیستم آرژانتین
۸ Amado Villar
۹ Jorge Larco
۱۰ Milonga پاتوق شبانهی رقص و موسیقی تانگو
۱۱ Francisco Pracánico
۱۲ Pena
۱۳ Ole con ole!
۱۴Rocambole شخصیت مشهور رمانهای پاورقی ِ فرانسوی سدهی نوزدهم؛ ماجراجو/تبهکار ِ زیرک که بعدها چهرهی قهرمانانه یافته است.
۱۵ Goal
۱۶ Circus Sarrasani نام سیرک مشهور آلمانی در اوایل سدهی ۲۰ که در اروپا خیلی شناخته شده بود.
۱۷ Escasany نام خانوادگی جواهرفروشی معروف بوئنوس آیرس در شعرهای کارلوس د لا پوآ
۱۸ Crítica
۱۹ Natalio Botana
۲۰ Revista Martín Fierroنمایندهی تجربهگری و آوانگارد ادبیات آرژانتین
۲۱ Patagonia
۲۲ Miércoles de Ceniza (1928)
۲۳ La Calle del agujero en la media
۲۴ Blanca Luz Brum شاعر و فعال سیاسی اروگوئهای که در فضای ادبی و هنری آمریکای لاتینِ اوایل سدهی بیستم نقش مهمی داشت.
۲۵ Michel Béroff پیانیست و رهبر ارکستر فرانسوی.
۲۶ Neuquén شهری در آرژانتین
۲۷ Maurice Dekobra نویسنده و روزنامهنگار فرانسوی که در دورهی میان دو جنگ جهانی خیلی مشهور بود.
۲۸ Tucumán استان و مرکز استان در شمال غربی آرژانتین
۲۹ Mendoza یکی از استانهای مهم آرژانتین در غرب کشور، در دامنهی آند و مرز شیلی.
۳۰ La Rioja یکی از استانهای شمالغربی آرژانتین است. خشک و کوهستانی.
۳۱ Santa Fe یکی از استانهای مهم آرژانتین در بخش مرکزی–شرقی کشور.
۳۲ Bret Harte نویسنده و شاعر آمریکایی سدهی نوزدهم که بیشتر به خاطر داستانها و شعرهاش دربارهی غرب آمریکا (دوران تب طلای کالیفرنیا) شناخته میشود.
۳۳ Alain Gerbault دریانورد، جهانگرد و نویسندهی فرانسوی.
۳۴ Blanca Luz Brum شاعر/موز/الهام/ اوروگوئه، چهرهی افسانهای محافل آوانگارد بوئنوس آیرس
۳۵ Contra
۳۶ Las brigadas de choque
۳۷ Aída Lafuente
۳۸ Eduardo Ugarte
۳۹ Catalán / Andaluz / Extremeño / Gallego / Vizcaíno (Biscay) / Castellano / Asturiano
۴۰ Alianza de Intelectuales Antifascista
۴۱ 8 Documentos de Hoy
۴۲ criollos o gringosبومیزادهگان (با بومیان فرق دارند. سپیدهای اروپایی ِ زاده در آمریکای لاتین) و یانکیها
۴۳ La Nueva España
۴۴ Las puertas del fuego / La Muerte en Madrid
۴۵ Domingo Ferreiro
۴۶ El Siglo
۴۷ Canciones del tercer frente: Himnos y canciones; A nosotros, la poesía; Las calles y las islas; Los caprichos de Juancito caminador
۴۸ Himno de pólvora
۴۹ Elegía en la muerte de Miguel Hernández
۵۰ El pan duro
۵۱ Villa Jardín (باغ) / Villa Cartón/ Villa Basura





















